خدیجه یار محمدی: نویسنده

مادرم؛ روحش شاد، نگذاشت درس بخوانم . می گفت دختر همین قدر که سواد خواندن و نوشتن داشته باشد کافی است ، اگر بیشتر درس بخواند چشم وگوشش باز می شود . سال های عمرم که گذشت فکر می کردم که اگر درس می خواندم چکاره می شدم ؟

هنرمند نقاش ، یک بانوی تاجر ، یک پزشک محترم . ناگفته نماند که من حافظه ی بسیار خوبی دارم و هرچه را که از زمان های قدیم پیش آمده ، به خاطر دارم . بخصوص داستان ها و افسانه هایی که جسته  گریخته ،خوانده و شنیده ام . برای همین هرازگاهی که به دیدار خانواده می روم ، نوه ها دوره ام می کنند تا افسانه ها و داستان ها ؛ یا خاطراتم را برایشان تعریف کنم . تا روزی که ناگهان فکری به ذهنم رسید که چرا داستان ها و خاطراتم را ننویسم ؟

انگار نسیمی بر من وزید ونور زیبایی بر زندگیم تابید . پس چنین بود که می خواستم نویسنده شوم . علائم ها و نشانه ها درست بود که من از کودکی همان موقع که با لذت کتاب جوهری قدیمی را می خواندم ، یا پس از آن که هرچه کتاب و مجله به دستم می رسید تا حرف آخرش را  به دیده می کشیدم و لحظه لحظه ی فیلم ها و سریال ها را می دیدم ، در واقع شوق و اشتیاق نوشتن را پی می جستم .

چنین شد که نوشتم و ماحصل آن کتاب گفتمان یک بانوی ایرانی است . مجموعه از از افسانه ها ، داستان ها و خاطرات واقعی ام .

خدیجه یار محمدی: نویسنده

 

قسمتهایی از کتاب

می خواهم از ازدواجم بگویم وسختی هایی که کشیدم . خواهرم در یک منزل قدیمی مستاجر بودند . من هجده ساله بودم و یک ماه خانه ی خواهرم مهمان شده بودم . صاحبخانه یک پسر جوان داشت . من به خیال  این که خانه خالی است و کسی نیست با سر باز نشسته بودم سر حوض و لباس می شستم . اما از پنجره ی طبقه ی بالا سروصدا آمد . نگاه کردم دیدم پسر صاحبخانه پشت پنجره ی طبقه ی بالا ایستاده  و مرا نگاه می کند . من هم هول شدم و لگن لباس را چپه کردم و دویدم تو اتاق . دو سه روز بعد شوهر خواهرم مرا صداکرد  گفت : پسر صاحبخانه اسمش محمد ،بیست و دو سالشه و جوان خیلی خوبی است ازت خواستگاری کرده . نظرت چیه ؟

    من خجالت کشیدم پاسخ بدهم اما دلم غنج رفت و راضی بودم . شوهر خواهرم دوباره پرسید: جوابت چیه خدیجه ؟ دوست داری با محمدآقا ازدواج کنی یا نه ؟

   من سرم را زیر انداختم و باز سکوت کردم . شوهر خواهرم گفت : سکوت علامت رضاست . مبارکه !

ههمه ی کارهای عروسی ام را خواهرم انجام داد . سفره ی عقد را چید و برایم لباس عروسی سفارش داد . شب عقد خانواده ی شوهرم فقط موهای مرا شانه کردند و یک سرمه ی چشم و کمی ماتیک تمام شد و رفت . خانواده ی مادرم که آمدند ،شروع کردند به پچ پچ کردن و غر زدن که این دیگه  چه بساطی است .چرا عروس را آرایشگاه نبردند . پس دست به یکی کردندو مرا به خرج خودشان بردند آرایشگاه . حالا من در آرایشگاه مشغول مش کردن و بزک دوزک ، در خانه هم گوش تا گوش مهمان نشسته و عروس غایب. بالاخره وقتی از آرایشگاه برگشتم ، سرو صدای احسنت و به به چه عروسی بلند شد . وقتی محمد آقا از در وارد شدبا تعجب و تحسین به من نگاه کرد . تا عاقد ما را عقد کرد و زندگی امان را شروع کردیم . محمد آقا خیلی مهربان  و دست و دلباز بود . اما یک ایراد خیلی بزرگ داشت . رفیق باز بود . یعنی هرچه دوستانش می گفتند یا می خواستند نه نمی گفت .

سومین شب بعد از عروسی بود که شوهرم نیامد . او کارگاه فلزکاری داشت. کاری نبود که نیاز به شب کاری داشته باشد. از نگرانی داشتم بال بال می زدم . می خواستم بروم کارگاه اما یازده شب یک زن تنها . می خواستم به شوهر خواهرم خبر بدهم با هم برویم  اما وسیله ی تماس نداشتم . گذشت تا ساعت چهار صبح که محمد آقا مست و پاتیل آمد خانه . من با او دعوا کردم که زن جوانت را خانه تنها گذاشته ای رفتی کافه و الواتی . صبح که شد و مستی از سرش پرید ، ناراحت و پشیمان عذر خواهی کرد و قول داد که دیگر دیر نیاید . اما شب که شد باز هم همان بساط پیشین . یک بار آن قدر مشروب خورده بود که در را نمی توانست باز کند و دوستش در را باز کرد . من هم شروع کردم به جیغ و دادو هر چه از دهانم درآمد به دوستش گفتم . آن قدر صدایم بلند و عصبانی بود که همسایه ما از خواب   پریده  و لبش تبخال شده بود. خدیجه یار محمدی: نویسنده

   تا چندین سال کار ما همین بود . محمد آقا صبح قول می داد و شب یادش می رفت و هر شب چهار صبح می آمد .

تا آن که  من حامله شدم و ویار ماهی داشتم . فردای آن روز سیزده به در  بود . محمد آقا رفت یک ماهی سفید بزرگ خرید و پولک هایش را کند وبرای فردا آماده کرد . روز سیزده به در من سبزی پلو را درست کرده بودم که زنگ زدند . دوستان شوهرم بودند و به او گفتند : بریم یه دوری تو خیابان بزنیم و برگردیم .

من معترض شدم : آخه من سبزی پلو درست کردم ، می خواهم ماهی سرخ کنم بخوریم .خدیجه یار محمدی: نویسنده

محمد آقا گفت :تو ماهی را سرخ کن من الان بر می گردم .

رفت و سه روز دیگه برگشت . تو این سه روز داشتم دیوانه می شدم .بعد از سه روز محمد آقا بی خیال و سرحال برگشت . گفتم : عجب الان برگشتی .

نیشش تا بناگوش باز شد و گفت : رفته بودیم محمود آباد …

من ناراحت و عصبانی جیغ و داد کردم . محمد آقا باز هم قول داد که دیگه این اتفاق تکرار نشود . اما به نظر شما قولش قول بود ؟

یک روز چهارشنبه محمد آقا آمد و گفت : یه سر رفتم خانه ی آباجی ( خواهرم ) و آن ها را دعوت کردم .

گفتم : خوب حالا بگو شام چی درست کنم ؟

گفت : تو برنج سفید درست کن و من کباب می خرم و میارم ، می شه چلوکباب ، یه غذای مجلسی .

گفتم : باشه ، خوبه .

شب شد و خواهرم و شوهرش و بچه هایشان آمدند . من برنج درست کردم و نشستیم منتظر که آقا حالا می آید ، یک ساعت دیگه می آید … دو ساعت دیگه …نخیر خبری نشد . دیدم داره آبرویمان می رود . نیمرو درست کردم و با برنج گذاشتم جلوی مهمان ها . آن ها رفتند و من ناراحت و عصبانی نشستم به انتظار تا چهار صبح . محمد آقا زد به شیشه پنجره که در را باز کن من آمدم .اما من در را باز نکردم . هرچه التماس و خواهش و تمنا کرد در را باز نکردم که نکردم . گفتم : مگه قرار نبود من برنج درست کنم و تو کباب بگیری ، چلو کباب بدیم به مهمان ها .

گفت : به خدا کارگاه بودم یک کار فوری داشتم تا همین یک ساعت  پیش شب کاری می کردم .

گفتم : خوب حداقل خبر می دادی

گفت: کارمان زیاد بود و کارگاه هم تلفن نداره . خدیجه جان ببخشید در را باز کن.

اما من در را باز نکردم .عصبانی بودم . محمد آقا آن شب را در کارگاه خوابید . سالیان سال گذشت تا این اخلاق تنها گذاشتن مرا ترک کند . البته ناگفته نماند پیروزی انقلاب و بسته شدن در کاباره های ملعون هم در این موضوع نقش مهمی داشت .

6 دیدگاه

  • با سلام، خداقوت میگم به خانم خدیجه یارمحمدی بانوی نویسنده ی باذوق ایرانی، از خواندن کتابتان و خاطرات شیرین و نوشته های دلنشین شما بسیار خوشحال شدم . به امید موفقیت های بیشتر و خواندن کتاب های دیگری از شما بانوی ایرانی

  • وجودتون باعث افتخاره بانوی هنرمند.
    امیدوارم کتاب بعدی شما زودتر آماده شود

  • من عاشق این کتابم💖خیلی زیبا دنیا رو از دید این بانو طی سال های مختلف و دوره های متعدد فرهنگی و تاریخی میبینیم👌خیلی کتاب تامل برانگیزیه بسیار پیشنهاد میکنم 👏👍به امید ادامه ی این سری🙏

  • خداقوت ، خسته نباشید خدیجه خانم ، خاطرات دلنشین شما بسیار زیبا و دلنشین بود، شاد باشید بانو

  • عاااالی بود خدیجه خانم بانوی هنرمند و توانمند، خوش حالم که هنر نویسندگی تان را اجرا کردید، امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشید و به تمام خواسته هایتان برسید بانوی نمونه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *