خلاصه بهترین کتابی که خوانده ام

خلاصه بهترین کتابی که خوانده ام

مسابقه خلاصه بهترین کتابی که خوانده ام

خلاصه بهترین کتابی که خواندی رو بنویس و یک مجوز رایگان کتاب جایزه بگیر

شرایط شرکت در مسابقه

  • در قسمت نظرات خلاصه یکی از بهترین کتابهایی که خوانده اید را در چند خط تا چند صفحه بنویسید.
  • نام و نام خانوادگی دقیق نوشته شود. 
  • به 5 نفر به قید قرعه 5 جایزه (مجوز رایگان برای کتاب) اهدا خواهد شد.
  • اسامی برندگان در صفحه اینستاگرام نشر گنجور به نشانی @ganjoorpub اعلام خواهد شد.
  • نفرات برنده میتوانند مجوز کتاب خود را رایگان از این انتشارات بگیرند. 
  • در صورتی که نفرات برگزیده کتابی برای چاپ نداشته باشند می‌توانند این مجوز را به دوستان و اشنایان خود اهدا کنند که مجوز کتاب برای انها رایگان گرفته شود.
  • مجوز شامل این موارد می باشد: شابک، فیپا، مجوز ارشاد، اعلام وصول
  • دقت داشته باشید فقط گرفتن مجوز رایگان می‌باشد نه چاپ کتاب . چون چاپ کتاب علاوه بر مجوزها شامل صفحه ارایی و جلد و چاپ هم می باشد که این عزیزان میتوانند این کارها را خودشان انجام بدهند یا اینکه با پرداخت هزینه این کار را خود انتشارات انجام دهد . ( به عنوان مثلا اگر کتاب حدودا صد یا زیر صد صفحه باشد هزینه طراحی جلد 90 هزار تومان هزینه ی صفحه ارایی 100 هزار تومان و هزینه ی چاپ ده جلد 150 هزار تومان می باشد. یعنی مجموعا با 340 هزار تومان کتاب آنها به چاپ خواهد رسید).
  • زمان دهم تا سی ام تیر ماه
  • اعلام برندگان سی و یکم تیر ماه در پیج اینستاگرامی نشر گنجور

43 دیدگاه

  • رمان یلدا
    درباره ی پسری است که به خاطر درس خوبی که داشته بورسیه میشه و میره به فرانسه و بعد از هشت سال بر میگرده .
    مادرش خیلی به او گیر می دهد که باید ازدواج کند اما او با این کار مخالف است.
    او با دوستش که مثل او بورسیه فرانسه شده در این باره صحبت می‌کند و یه هفته ای از آمدن او به ایران میگذرد که او عاشق دختری می‌شود که هم سایه دوستش است او با این دختر صحبت میکند و می‌فهمد که دختر هم دو روز شده که از آمریکا به ایران آمده است.
    طی ماجراهایی این دو عاشق هم دیگر می‌شوند اما عمه ی این دختر با عروسی این دو مخالفت شدیدی دارد…….

  • با سلام
    پیشنهاد می کنم با کتاب های زوج نویسنده ی ایرانی(دکتر حمید رضائی و دکتر فرشته مرزبان) در موضوع موفقیت که انتشار کتاب های خود را از سال 1401 شروع کرده اند هم آشنا شوید.
    برخی از ویژگی های کتاب های ایشان عبارت است از:
    – خلاصه گویی
    – جامعیت مطالب به طوری که به جنبه ها و ابعاد مختلف در موضوع موفقیت پرداخته اند
    – رعایت اصل انگیزش در کنار آموزش
    – جذابیت آثار به خاطر رعایت جنبه های خلاقانه در ارائه ی مطالب
    – قابلیت فهم و پذیرش مفاهیم برای افراد با سطح تحصیلات و سلیقه های مختلف.

  • کتاب عادت های اتمی از جیمز کلیر ،: اول کتاب از زندگی شخصی خودش صحبت میکند و در زمان نوجوانی به بیمارستان میرود و دماغش میشکند چون چوب بیس بال به صورتش برخورد میکند و در ادامه کتاب درمورد ساختن عادت ها صحبت میکند

  • از بهترین کتابهایی که خوندم ، کتاب یازده دقیقه اثر پائولو کوئیلو است … که مفهومش بر این مبناست که هر کاری را در زمان حال انجام داده و از آن لذت ببرید .. پشیمانی از کار انجام شده ، نداشته باشید چون آن لحظه جزیی از زندگی شما حساب شده است و آن را تجربه کرده اید .

  • سلام
    یاسمن واشقانی فراهانی
    آیناز نهایت زیبایی
    راجب یه دختری که صورت زیبایی ندارم و همه مسخرش میکنن این وسط یه همسایه جدید براشون میاد که این دختر عاشق این پسر میشه و پسره هم عاشقش میشه بخاطر موضوعات موسیقی با هم در ارتباط میشن پسره ناشناس به دختره نامه میده که در خارج کشور چهرشو عمل میکنن دختره هم می‌زاره می‌ره خارج کشور عمل می‌کنه و برمیگرده و میخاد با همین پسره ازدواج‌کنه که پسر عمش میاد و خانوادشو می‌کشه اونم میدزده میبره که تو این حین فراموشی میگیره بعدش عاشق یکی دگ میشه و پسره همسایه رو میبینه و همه چی یادش میاد

  • خلاصه ي كتاب بي شعوري
    نویسنده با زبان طنز، واقعیت‌های ملموس زندگی را به صورت واقعی توصیف می‌کند. کرمنت معتقد است بی‌شعورها، افرادی نابغه و باهوش هستند که به بیماری مبتلا هستند. نابغه‌هایی خودخواه، مردم‌آزار و با اعتمادبه‌نفس کاذب که تصور می‌کنند فقط خودشان خوبند. این افراد با منفعت‌طلبی‌هایشان به خود و افراد جامعه ضرر می‌رسانند. خاویر کرمنت در این کتاب انواع بیشعورها را به پنج دسته‌ی کلی تقسیم می‌کند که هر کدام از آنها شامل چندین بخش دیگر می‌شوند و در هر بخش، ویژگی‌های این بیماری، انواعش و راه نجات را مورد بررسی قرار می‌دهد.

    نویسنده در ابتدا خودش را بیماری مبتلا معرفی می‌کند؛ بیماری که خودش را مداوا کرده است و در صدد آن است که مبتلایان به این بیماری را هم معرفی کند. به عقیده‌ی او اگر کسی قبول کند که بی‌شعور است تازه اول راه است و با استناد به متن کتاب، سخت‌ترین مرحله در درمان و ترک بی‌شعوری همان مرحله نخست آن یعنی پذیرفتن بی‌شعور بودن است.

  • داستان ربه کا از زبان یک زن جوان به عنوان شخصیت اصلی بی نام روایت می شود که در حال حاضر به همراه همسرش ماکسیم دووینتر در اروپا و در هتل های مختلف زندگی می کند اما خاطرات زندگی در خانه ماندرلی در حافظه اش حک شده و یادآوری آن ها داستان کتاب را شکل می دهد.
    داستان با مرور خاطره نحوه آشنایی راوی با ماکسیم در مونت کارلو آغاز می شود. او که در آن زمان اوایل دهه بیست زندگی اش را می گذراند به عنوان همسفر و هم صحبت برای یک خانم ثروتمند آمریکایی به نام خانم هاپر کار می کند.
    خانم هاپر و راوی داستان در همان هتلی اقامت دارند که ماکسیم دووینتر اتاق گرفته است، او یک مرد ثروتمند انگلیسی حدودا 42 ساله است که همسرش را یک سال پیش از دست داده است.
    راوی داستان و ماکسیم در این هتل با هم آشنا شده و طی چند هفته ازدواج می کنند. آن ها بعد از ماه عسل به املاک اجدادی ماکسیم در ماندرلی می روند غافل از این که ابرهای تیره ای بر زندگی مشترک این زوج سایه گسترده اند و همسر اول ماکسیم به نام ربه کا که سال گذشته در اثر یک حادثه قایقرانی فوت شده زندگی راوی داستان را دستخوش اتفاقات غیر منتظره و ناخوشایند می کند.
    ربه کا مستخدم وفاداری به نام خانم دانورس داشته که هنوز در املاک ماندرلی است و مسئولیت مراقبت از خانه را بر عهده دارد. او که شخصیتی شیطانی دارد با حرف هایش به شدت راوی داستان را می ترساند و با توصیف های اغراق آمیز خود از ربه کا به راوی داستان می فهماند هرگز از نظر هوش، زیبایی و جذابیت به پای خانم قبلی خانه نخواهد رسید.
    خانم دنورس پیوسته در تلاش است تا راوی را از نظر روانی تضعیف کرده و از فرصت های مختلف برای این منظور استفاده می کند، به عنوان مثال هر گاه راوی می خواهد تغییراتی در خانه ایجاد کند خانم دانورس از عملکرد خوب ربه کا در اداره خانه می گوید و به او این احساس را تلقین می کند که فاقد تجربه و دانش لازم برای مدیریت یک ملک بزرگ می باشد.
    با این طرز برخورد خانم دانورس و سایر ساکنان خانه، راوی به مرور منزوی می شود و حس می کند هرگز نمی تواند با ربه کا که زنی زیبا، با استعداد و درخشنده بوده رقابت کند و از طرفی این تصور که ماکسیم هنوز عاشق همسر مرده خود است و از ازدواج شتاب زده با او پشیمان شده او را به شدت آزار می دهد.
    طبق سنت هر سال، قرار است یک مراسم جشن در ماندرلی برگزار شود و همه ساکنان خانه خود را برای آن آماده می کنند. راوی که به دنبال جلب توجه و رضایت همسرش است به توصیه خانم دانورس لباس زیبایی به تن می کند غافل از این که ربه کا مدتی قبل از مرگ همان پیراهن را به تن کرده و مورد تحسین همگان قرار گرفته است.
    راوی با این پیراهن وارد سالن مهمانی می شود اما ماکسیم با دیدن او در این لباس به شدت وحشت زده شده و با عصبانیت به او دستور می دهد لباسش را عوض کند. مدت کوتاهی بعد از مراسم، خانم دانورس که به راوی داستان به عنوان زنی نگاه می کند که سعی دارد جایگاه ربه کا را به دست بیاورد او را تشویق می کند از پنجره عمارت به پایین پریده و خودش را بکشد.
    راوی به این کار ترغیب می شود اما درست قبل از پریدن، هیاهویی در خانه ایجاد شده و معلوم می شود زمانی که یک غواص در حال بررسی وضعیت بدنه یک کشتی غرق شده بوه است بقایای قایق ربه کا را پیدا کرده است. جسد ربه کا اگرچه تجزیه شده اما قابل تشخیص می باشد، این در حالیست که مدتی بعد از مرگ ربه کا، ماکسیم جسد زنی را که آب دریا به ساحل آورد شناسایی کرده بود.
    این مسئله باعث می شود ماکسیم پرده از راز زندگی قبلی اش بردارد و همه ماجرا را برای همسر دومش تعریف کند، او هرگز ربه کا را دوست نداشته و ازدواج آن ها از سر اجبار بوده است. ربه کا زنی بی رحم و خودخواه بود در حالی که اطرافیان گمان می کردند او یک زن و همسر کامل و فهمیده برای ماکسیم می باشد.
    ربه کا در شب مرگش به ماکسیم اعتراف کرد عاشق مرد دیگری بوده و از او باردار می باشد و این که آن بچه را به عنوان فرزند ماکسیم بزرگ خواهد کرد و ماکسیم نمی تواند مانع او شود.
    ماکسیم که به شدت از ربه کا عصبانی شده او را به قتل می رساند، سپس جسدش را داخل قایق قرار می دهد و در دریا غرق می کند. راوی اگرچه از حرف های ماکسیم شوکه شده اما با آگاهی از این که همسرش همیشه او را دوست داشته و از ربه کا متنفر بوده احساس بهتری پیدا می کند.
    قایق ربکا از آب خارج شده و با بررسی سوراخ های کف قایق مشخص می شود عمدا غرق شده است. دادرسی پرونده را خودکشی اعلام می کند اما معشوق ربه کا که جک فاول نام دارد با این حکم مخالف است و ادعا می کند ربه کا در زمان مرگش هرگز قصد خودکشی نداشته و از یادداشتی که شب قبل از کشته شدنش برای او فرستاده رونمایی می کند.
    مشخص می شود ربه کا کمی قبل از مرگ خود با پزشکی به نام بیکر ملاقات کرده و احتمال می رود این دیدار برای تایید بارداری اش بوده است. آن ها به لندن می روند تا با پزشک صحبت کنند اما پس از بررسی ها معلوم می شود ربه کا به بیماری سرطان مبتلا بوده و تنها چند ماه تا مرگش باقی مانده بود، به علاوه با توجه به مشکل زنان هرگز نمی توانسته باردار شود.
    ماکسیم متوجه می شود ربه کا پس از اطلاع از زمان مرگش در واقع سعی کرده با تحریک همسرش او را وادار به کشتن خود کند تا از بیماری طولانی مدت و جان دادن در بستر بیماری رهایی پیدا کند. او از هیچ چیز به اندازه مردن در بستر بیماری هراس نداشته است.
    بعد از اتمام تحقیقات، ماکسیم با ماندرلی تماس می گیرد و می فهمد خانم دانورس ناپدید شده، به همین دلیل او و راوی با عجله به سمت ماندرلی به راه می افتند اما وقتی به عمارت نزدیک می شوند می بینند املاک ماندرلی در آتش می سوزد و خاکستر می شود.

  • رمان کوری با فریادهای یک راننده‌ بر سر راننده‌ی دیگر خودرویی شروع می‌شود که بی‌توجه به سبز‌بودنِ چراغِ چهارراه، همچنان بی‌حرکت ایستاده است. وقتی دیگر راننده‌ها به‌سراغ خودروی جلویی می‌روند، فریاد‌های مردی را مشاهده می‌کنند که از نابینایی ناگهانی‌اش خبر می‌دهد. مرد با وحشت نابینایی خود را اذعان می‌کند و از دیگران کمک می‌خواهد. در‌این‌بین یک به‌ظاهر جوان‌مرد به یاری او شتافته و مرد نابینا را به منزل می‌رساند؛ منتها ماشینش را می‌دزدد.
    همسر مرد او را به‌ نزد چشم‌پزشک می‌برد؛ اما پزشک چشم او را کاملا سالم مشاهده کرده و نمی‌تواند نشانه‌ای از بیماری را در او تشخیص دهد. پس از گذشتِ اندک‌زمانی دزد ماشین، چشم‌پزشک و تمام افرادی که با مرد نابینا‌شده برخورد داشتند، به‌ناگهان خود نیاز به همان درد مبتلا شده و دچار کوری می‌شوند. دکتر که این مشکل را بی‌ارتباط از چشم می‌داند با سازمان بهداشت تماس گرفته و این بیماری را به‌عنوان هیولای سفید گزارش می‌دهد؛ زیرا مبتلایان مانند کسی که در دریایی از شیر فرو رفته باشد، همه‌جا را سفید می‌دیدند.
    دولت از ترس گسترش این بیماری عجیب و درعین‌حال رعب‌آور، تمام افراد نابینا را در یک تیمارستان متروکه قرنطینه می‌کند، با این‌‌حال روزانه بر تعداد نابینایان افزوده می‌شود.
    همسر چشم‌پزشک باوجود بینایی کامل برای جدانشدن از همسر خود، به دروغ ادعای کوری کرده و به محیط قرنطینه می‌رود. آسایشگاه دارای دو ضلع جداگانه‌ برای نابینایان و افراد آلوده بود.
    دولت برای آرام‌کردن اوضاع به‌دروغ از کنترل بیماری و خفیف‌بودن آن سخن می‌گفت؛ حال آنکه اتفاقی که در واقعیت رخ می‌داد، یک فاجعه‌ی تمام‌عیار بود.
    باوجود وعده‌های پیاپی، دولتی‌ها برای بیمارشدگان غذای تقریبا کمی را تهیه می‌کردند و همان مقدارِ اندک را نیز با محافظتِ نیروهای امنیتی تا جلوی درِ محلِ قرنطینه می‌رساند.
    در آغاز با مساعدت همسر دکتر (بدون اطلاع از بینایی او) آذوقه‌ی موجود به‌خوبی بین افراد تقسیم می‌شد؛ اما با گذر زمان و افزایش جمعیت، مشکلات آن‌ها نیز افزایش یافت؛ تامین نیازهای اولیه هم‌چون غذا و مستراح، محیطی کوچک و سیلی از افراد نابینا‌شده ازجمله مسائلی بودند که به بروز خوی حیوانی نابینایان منجر شدند و محیط آسایشگاه را به قلمرویی مستقل و سرشار از فحشا، کثافت و دیگر صفات غیرانسانی بدل ساختند.
    تعدادی از اوباش به سردستگی شخصی که اسلحه داشت، کنترل غذا را در دست می‌گیرند و در ازای یک جیره‌ی غذایی اندک، خواسته‌های زیادی را از هر بخش طلب می‌کنند. نابینا‌ها به‌ناچار ابتدا تمام دارایی‌های نقدی خود و سپس زنان هر بخش را در اختیار اراذل قرار می‌دهند.
    همسر پزشک که تمام این مدت شاهد تمام وقایع و مصیبت‌ها بود پس از قربانی‌شدن، فروشِ تنِ خود به آن افراد و مشاهده مرگ یکی از زنان هنگام تجاوز، سرانجام طاقت نیاورده و با یک قیچی سردسته‌ی اوباش را به قتل رساند. آن گروه پس از این ماجرا حالت تدافعی گرفته و خود را با ذخیره‌های غذایی در یک اتاق حبس کردند.
    آن زن به کمک عده‌ای برای به‌دست‌آوردن غذا نقشه‌ای کشید که با موفقیت همراه نبود و موجب آتش‌گرفتن کل تیمارستان شد.
    حال، نابینایان که برای نجاتِ جان خود فرار کردند متوجه شدند که اثری از سربازان نگهبان قرنطینه نیست؛ بنابراین گروه‌‌گروه به شهر بازگشتند؛ شهری که در آن دیگر اثری از هیچ‌گونه امکانات حیاتی نبود و تبدیل به یک زباله‌دان و خرابه شده بود.
    تمام ساکنان شهر پس از کوری، مسیر منزل خود را گم کرده و در جستجوی غذا، تمام خانه‌ها و فروشگاه‌ها را غارت و خراب کرده بودند و همسر پزشک به‌همراه دختر نابینایی با عینک آفتابی، پیرمرد یک‌چشم، خود پزشک، مرد اول در ترافیک و همسرش، پسر بچه و یک سگ گروهی تشکیل دادند و شروع به جست‌وجو در شهر کردند.
    همسر دکتر با پناه‌دادن افرادِ گروه در منزل‌شان و پیدا‌کردن غذا و… آن‌ها را از خطر مرگ نجات می‌دهد و بین‌شان دوستی و محبت به‌وجود می‌آورد.
    مردم شهر از همه‌چیز ناامید شده‌ بودند و برای یافتن راهکار، به هر دست‌آویزی متوسل می‌شدند؛ دولت به‌کلی ازبین رفته بود و تنها عده‌ای در جمع افراد سخنرانی می‌کردند و راه‌های نجاتی هم‌چون دین را روزنه‌ی امید می‌دانستند. تعداد زیادی از نابینایان در کلیسا جمع شده بودند و برای خلاصی از بحران به‌وجود آمده دعا می‌کردند؛ همسر پزشک که به جمع آن‌ها پیوسته بود اتفاق عجیبی را مشاهده کرد؛ چشمِ تمام نقاشی‌ها و مجسمه‌های قدیسان کلیسا را با رنگ و یا پارچه‌ای سفید پوشانده بودند. او به‌گونه‌ای که بینایی‌ش لو نرود، این مسئله را با حاضران آن‌جا مطرح کرد و آن‌ها با ترس زیادی کلیسا را ترک کردند؛ زن که احساس می‌کند سرچشمه معضل کوری در آن مکان است، سفیدی را از چشم‌های اجزای مقدس کلیسا می‌زداید.
    پس از این واقعه مردم به این نتیجه می‌رسند که تنها خود می‌توانند با نظم و سازمان‌دهی، زندگی‌شان را از تباهی و نابودی نجات دهند، این رشد فکری به‌تدریج کل جامعه را در برمی‌گیرد؛ بنابراین با گذشت زمان ابتدا مردی که در آغاز کور شد و سپس همه‌ی مردم بینایی خود را باز می‌یابند.

  • رمان کوری با فریادهای یک راننده‌ بر سر راننده‌ی دیگر خودرویی شروع می‌شود که بی‌توجه به سبز‌بودنِ چراغِ چهارراه، همچنان بی‌حرکت ایستاده است. وقتی دیگر راننده‌ها به‌سراغ خودروی جلویی می‌روند، فریاد‌های مردی را مشاهده می‌کنند که از نابینایی ناگهانی‌اش خبر می‌دهد. مرد با وحشت نابینایی خود را اذعان می‌کند و از دیگران کمک می‌خواهد. در‌این‌بین یک به‌ظاهر جوان‌مرد به یاری او شتافته و مرد نابینا را به منزل می‌رساند؛ منتها ماشینش را می‌دزدد.
    همسر مرد او را به‌ نزد چشم‌پزشک می‌برد؛ اما پزشک چشم او را کاملا سالم مشاهده کرده و نمی‌تواند نشانه‌ای از بیماری را در او تشخیص دهد. پس از گذشتِ اندک‌زمانی دزد ماشین، چشم‌پزشک و تمام افرادی که با مرد نابینا‌شده برخورد داشتند، به‌ناگهان خود نیاز به همان درد مبتلا شده و دچار کوری می‌شوند. دکتر که این مشکل را بی‌ارتباط از چشم می‌داند با سازمان بهداشت تماس گرفته و این بیماری را به‌عنوان هیولای سفید گزارش می‌دهد؛ زیرا مبتلایان مانند کسی که در دریایی از شیر فرو رفته باشد، همه‌جا را سفید می‌دیدند.
    دولت از ترس گسترش این بیماری عجیب و درعین‌حال رعب‌آور، تمام افراد نابینا را در یک تیمارستان متروکه قرنطینه می‌کند، با این‌‌حال روزانه بر تعداد نابینایان افزوده می‌شود.
    همسر چشم‌پزشک باوجود بینایی کامل برای جدانشدن از همسر خود، به دروغ ادعای کوری کرده و به محیط قرنطینه می‌رود. آسایشگاه دارای دو ضلع جداگانه‌ برای نابینایان و افراد آلوده بود.
    دولت برای آرام‌کردن اوضاع به‌دروغ از کنترل بیماری و خفیف‌بودن آن سخن می‌گفت؛ حال آنکه اتفاقی که در واقعیت رخ می‌داد، یک فاجعه‌ی تمام‌عیار بود.
    باوجود وعده‌های پیاپی، دولتی‌ها برای بیمارشدگان غذای تقریبا کمی را تهیه می‌کردند و همان مقدارِ اندک را نیز با محافظتِ نیروهای امنیتی تا جلوی درِ محلِ قرنطینه می‌رساند.
    در آغاز با مساعدت همسر دکتر (بدون اطلاع از بینایی او) آذوقه‌ی موجود به‌خوبی بین افراد تقسیم می‌شد؛ اما با گذر زمان و افزایش جمعیت، مشکلات آن‌ها نیز افزایش یافت؛ تامین نیازهای اولیه هم‌چون غذا و مستراح، محیطی کوچک و سیلی از افراد نابینا‌شده ازجمله مسائلی بودند که به بروز خوی حیوانی نابینایان منجر شدند و محیط آسایشگاه را به قلمرویی مستقل و سرشار از فحشا، کثافت و دیگر صفات غیرانسانی بدل ساختند.
    تعدادی از اوباش به سردستگی شخصی که اسلحه داشت، کنترل غذا را در دست می‌گیرند و در ازای یک جیره‌ی غذایی اندک، خواسته‌های زیادی را از هر بخش طلب می‌کنند. نابینا‌ها به‌ناچار ابتدا تمام دارایی‌های نقدی خود و سپس زنان هر بخش را در اختیار اراذل قرار می‌دهند.
    همسر پزشک که تمام این مدت شاهد تمام وقایع و مصیبت‌ها بود پس از قربانی‌شدن، فروشِ تنِ خود به آن افراد و مشاهده مرگ یکی از زنان هنگام تجاوز، سرانجام طاقت نیاورده و با یک قیچی سردسته‌ی اوباش را به قتل رساند. آن گروه پس از این ماجرا حالت تدافعی گرفته و خود را با ذخیره‌های غذایی در یک اتاق حبس کردند.
    آن زن به کمک عده‌ای برای به‌دست‌آوردن غذا نقشه‌ای کشید که با موفقیت همراه نبود و موجب آتش‌گرفتن کل تیمارستان شد.
    حال، نابینایان که برای نجاتِ جان خود فرار کردند متوجه شدند که اثری از سربازان نگهبان قرنطینه نیست؛ بنابراین گروه‌‌گروه به شهر بازگشتند؛ شهری که در آن دیگر اثری از هیچ‌گونه امکانات حیاتی نبود و تبدیل به یک زباله‌دان و خرابه شده بود.
    تمام ساکنان شهر پس از کوری، مسیر منزل خود را گم کرده و در جستجوی غذا، تمام خانه‌ها و فروشگاه‌ها را غارت و خراب کرده بودند و همسر پزشک به‌همراه دختر نابینایی با عینک آفتابی، پیرمرد یک‌چشم، خود پزشک، مرد اول در ترافیک و همسرش، پسر بچه و یک سگ گروهی تشکیل دادند و شروع به جست‌وجو در شهر کردند.
    همسر دکتر با پناه‌دادن افرادِ گروه در منزل‌شان و پیدا‌کردن غذا و… آن‌ها را از خطر مرگ نجات می‌دهد و بین‌شان دوستی و محبت به‌وجود می‌آورد.
    مردم شهر از همه‌چیز ناامید شده‌ بودند و برای یافتن راهکار، به هر دست‌آویزی متوسل می‌شدند؛ دولت به‌کلی ازبین رفته بود و تنها عده‌ای در جمع افراد سخنرانی می‌کردند و راه‌های نجاتی هم‌چون دین را روزنه‌ی امید می‌دانستند. تعداد زیادی از نابینایان در کلیسا جمع شده بودند و برای خلاصی از بحران به‌وجود آمده دعا می‌کردند؛ همسر پزشک که به جمع آن‌ها پیوسته بود اتفاق عجیبی را مشاهده کرد؛ چشمِ تمام نقاشی‌ها و مجسمه‌های قدیسان کلیسا را با رنگ و یا پارچه‌ای سفید پوشانده بودند. او به‌گونه‌ای که بینایی‌ش لو نرود، این مسئله را با حاضران آن‌جا مطرح کرد و آن‌ها با ترس زیادی کلیسا را ترک کردند؛ زن که احساس می‌کند سرچشمه معضل کوری در آن مکان است، سفیدی را از چشم‌های اجزای مقدس کلیسا می‌زداید.
    پس از این واقعه مردم به این نتیجه می‌رسند که تنها خود می‌توانند با نظم و سازمان‌دهی، زندگی‌شان را از تباهی و نابودی نجات دهند، این رشد فکری به‌تدریج کل جامعه را در برمی‌گیرد؛ بنابراین با گذشت زمان ابتدا مردی که در آغاز کور شد و سپس همه‌ی مردم بینایی خود را باز می‌یابند.

  • سرگذشت پرنده کوکي – هاروكي مواكامي

    «اگر انسان‌ها تا ابد زندگی می‌کردند، اگر پیر نمی‌شدند، اگر بدون مردن، همیشه سالم در این جهان زندگی می‌کردند، خیال می‌کنی هرگز به خود زحمت فکرکردن به چیزهایی را می‌دادند که الان ذهن شان را مشغول کرده؟ منظورم این است که ما دربارهٔ همه چیز فکر می‌کنیم، تقریباً همه چیز، فلسفه، روان‌شناسی، منطق، دین، ادبیات …
    فکر می‌کنم اگر چیزی به نام «مرگ» وجود نداشت، افکار پیچیده اینچنینی هرگز به وجود نمی‌آمد… انسانها باید به‌طور جدی، به معنی زنده بودنشان و اینک اینجا بودنشان فکر کنند، چون می‌دانند که روزی خواهند مرد. درست است؟
    اگر قرار بود برای همیشه زنده بمانیم، چه کسی به معنای زنده بودن فکر می‌کرد؟
    چه اهمیتی داشت؟
    یا حتی اگر برای کسی اهمیتی داشت، احتمالاً فقط فکر می‌کردند: «خوب کلی وقت دارم، بعداً بهش فکر می‌کنم.»
    … ولی ما نمی‌توانیم تا بعد صبر کنیم …
    باید همین لحظه به آن فکر کنیم …
    هیچ‌کس نمی‌داند قرار است چه اتفاقی بیفتد …
    ما مرگ را برای رشد کردن لازم داریم …
    مرگ، این موجود عظیم و نورانی است که هر چه بزرگ‌تر و نورانی‌تر باشد، ما را دیوانه‌وارتر مشتاق فکر کردن دربارهٔ چیزها می‌کند.»

  • می‌دانی چی فکر می‌کنم؟
    به نظرم خاطره‌ها شاید سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن می‌سوزانند.
    تا آنجا که به حفظ زندگی مربوط می‌شود، ابداً مهم نیست که این خاطرات به درد بخور باشند یا نه. فقط سوخت‌اند.
    آگهی‌هایی که روزنامه‌ها را پر می‌کنند، کتاب‌های فلسفه، تصاویر زشت مجله‌ها، یک بسته اسکناس ده هزار ینی، وقتی خوراک آتش بشوند، همه‌شان فقط کاغذند.
    آتش که می‌سوزاند، فکر نمی‌کند آه، این کانت است یا آه، این نسخهٔ عصر یومیوری است یا چه زن قشنگی!
    برای آتش این‌ها چیزی جز تکه کاغذ نیست. همه‌شان یکیست.
    خاطرات مهم، خاطرات غیرمهم، خاطرات کاملاً به دردنخور.
    فرقی نمی‌کند، همه‌شان فقط سوخت‌اند. از کتاب پس از تاریکی – هاروكي موراكامي

  • مهم نیست تا کجا فرار کنی.
    فاصله هیچ چیز را حل نمی‌کند.
    وقتی توفان تمام شد، یادت نمی‌آید چگونه از آن گذشتی، چطور جان به در بردی.
    حتّی در حقیقت مطمئن نیستی توفان واقعاً تمام شده باشد. امّا یک چیز مسلّم است.
    وقتی از توفان بیرون آمدی دیگر همان آدمی نیستی که قدم به درون توفان گذاشت…!

    از رمان کافکا در کرانه هاروكي موراكامي

    موراكامي معركه است

  • عرض ادب و احترام
    وقت بخیر

    تلخیصی بر کتاب زنی پشت پنجره (زنی در قاب پنجره)

    کتای زنی پشت پنجره؛ رمانی جنایی و معمایی است که با فضای آلفرد هیچکاکی و تاثیرگذارش، خواننده را تا‌ آخر داستان مجذوب خود خواهد کرد.
    دانیل مالوری ویراستار و نویسنده آمریکایی است که با نام A. J. Finn می‌نویسد؛ این کتاب را به رشته‌ی قلم در آورده است.
    تعداد زیادی از منتقدان از این اثر به عنوان بهترین داستان دلهره‌آور در سال ۲۰۱۸ یاد می‌کنند. اِستیون کینگ در مورد زنی پشت پنجره می‌گوید: یکی از معدود کتاب‌هایی که نمی‌توان آن را زمین گذاشت.
    این رمان در سال ۲۰۱۷ در لیست پرفروش‌های نیویورک‌تایمز قرار گرفته‌است. همچنین بر اساس این کتاب فیلمی سینمایی با همین نام ساخته شده است. پیشنهاد می‌کنیم در کنار خواندن این رمان، این فیلم را هم ببینید. 

    – خلاصه رمان زنی پشت پنجره:
    آنا فاکس زنی میانسال و تنها ساکن شهر نیویورک آمریکا است، که هیچ علاقه‌ای به ارتباط با افراد آشنا و غیر آشنا ندارد. ده ماه پیش در حادثه‌ی سقوط خودرو؛ همسر و تنها دخترش را از دست می‌دهد. او که مرگ عزیزانش را هرگز باور نکرده؛ بیشتر وقتش را صرف تماشای فیلم می‌کند. گاهی با نگاه با آلبوم خانوادگی‌اش؛ خاطراتش را مرور می‌کند و گاه‌گاهی رفتار و کردار همسایه‌ها را زیر نظر می‌گیرد. در این ده ماه زجر آور او هرگز پایش را از خانه بیرون نگذاشته است.
    روزی از روزها که در حال پاییدن خانه همسایه‌اش است، اتفاقی باورناپذیر برایش رخ می‌دهد…
    شاهرگ حیاتی زندگی آنا به دنیای واقعی، در پنجره‌اش خلاصه ‌می‌شد، به اینکه روزها پشت پنجره به تماشای همسایگانش می‌نشست. یکی از همسایگانش تصویری کامل از خانواده‌ای سه نفره بود که بازتابی از زندگی گذشته آنا را به تصویر می‌کشید.
    ناگهان یک شب، فریاد وحشتناکی سکوت خیابان را در هم شکست و آنا فاکس نظاره‌گر قتلی شد که به نظر می‌آمد کسی متوجه آن نشده است. حال او باید کاری می‌کرد تا پرده از حقیقت ماجرایی بردارد اتفاق افتاده بود؛ ولی حتی اگر هم این کار را می‌کرد، آیا کسی حرفش را باور می‌کرد؟

    ▪︎ در بخشی از رمان زنی پشت پنجره می‌خوانیم: 
    «پدر خانواده را در آشپزخانه‌ی خانه‌ی ۲۰۷ می‌بینم. او هیکلی و کمی چاق است. تلویزیونِ پشت سرش روشن است. دوربین را به چشمانم فشار می‌دهم و زوم می‌کنم: برنامه‌ی امروز. من هم ممکن است تلویزیون را روشن کنم و همراه همسایه‌ام این برنامه را تماشا کنم. یا شاید از همین‌جا از تلویزیون او و از طریق لنزِ دوربینم این برنامه را تماشا کنم.
    تصمیم دارم این کار را بکنم.
    مدت‌هاست بیرون را تماشا نکردم، اما درعوض گوگل نقشه‌ی خیابان را نشان می‌دهد: نمای سنگِ سفید. کمی هنرهای زیبا با بالکنی روی سقف. البته از این‌جا می‌توانم کنارِ خانه را ببینم؛ از پنجره‌های شرقی دید واضحی به آشپزخانه، اتاق نشیمنِ طبقه‌ی دوم و اتاق‌خواب بالای آن دارم.
    دیروز گروهی از کارگران حملِ اثاثیه آمدند. مبل‌های سه‌نفره، تلویزیون و گنجه‌ی قدیمی را حمل کردند. شوهرِ خانه رفت‌وآمدهای آن‌ها را مدیریت می‌کرد. از دیشب که نقل مکان کردند، خانمِ خانه را ندیده‌ام. فکر می‌کنم که چه شکلی است.»

    #لیلا_طیبی (رها)

    • کیمیاگر داستان یک چوپان جوان و ماجراجو به نام سانتیاگو است که علاقه بسیاری به سفر کردن دارد. او اهل آندلس یا همان اسپانیای کنونی است.
      او هربار در زیر درخت چناری که از ویرانه‌های یک کلیسا رشد کرده، می‌خوابد و هربار نیز یک رویای تکراری می‌بیند؛ رؤیایی که در آن کودکی به او درباره‌ی وجود یک گنجینه‌ی ارزشمند در اطراف اهرام مصر خبر می‌دهد.
      سانتیاگو برای تعبیر رویایش با یک زن کولی مشورت می‌کند و در کمال تعجب زن به او می‌گوید که به مصر برود.
      او هم‌چنین با پیرمردی عجیب به نام ملک صادق ملاقات می‌کند که ادعا دارد پادشاه سلیم است. پیرمرد نیز توصیه‌های کولی را تکرار می‌کند و به سانتیاگو می‌گوید سفر به اهرام، افسانه شخصی وی است.
      افسانه شخصی چیزی‌ست که شما همیشه آرزوی انجامش را داشته‌اید. همه‌ی افراد، در آغاز جوانی می‌دانند که افسانه‌ی شخصی‌شان چیست. اما با گذشت زمان حسی به آن‌ها القا می‌کند که دست‌یابی به افسانه‌ی شخصی غیرممکن است.
      ملک صادق سانتیاگو را متقاعد کرد که به جهت دنبال‌کردن افسانه شخصی‌اش گله خود را بفروشد و راهی طنجه شود.
      وقتی به طنجه می‌رسد سارقی اموال او را که از ماحصل فروش گله خود به‌دست آورده بود، غارت می‌کند.
      سانتیاگو ناامیدانه در کشوری غریب به‌فکر چگونگی پیش‌برد اوضاع خود است. می‌تواند دنیا را با چشم مرد بدبخت و مفلوکی نگاه کند که قربانی راهزنی شده یا با چشم ماجراجویی در جست‌و‌جوی گنج!
      پس به مدت یک‌سال در طنجه با بلور فروشی عرب به تجارت می‌پردازد و سرمایه‌‌ای به میزان خرید دوبرابر گوسفندانش را به‌دست می‌آورد.
      سانتیاگو از تاجر درس‌های بسیاری می‌آموزد و از اوضاع و شرایط خود احساس رضایت دارد؛ اما او خود را فراتر می‌دید. چرا که همیشه می‌تواند یک چوپان یا بلور فروش شود اما حقیقتی که او به‌دنبال دستیابی به آن است، چیز دیگری‌ست!
      از‌این‌رو تصمیم می‌گیرد به دنبال کردن افسانه شخصی خود ادامه دهد.
      به کاروانی که قصد سفر از صحرا به سمت مصر دارد ملحق می‌شود. در کاروان با یک مرد انگلیسی که به تحصیل کیمیاگری مشغول است ملاقات می‌کند.
      مرد انگلیسی به قصد ملاقات با کیمیاگری ۲۰۰ ساله که در فایوم ساکن است و مسلط به علم کیمیاگری و همچنین ساخت اکسیر زندگی که شفادهنده بیماری‌ها است، به مصر سفر می‌کند تا از وی فنون کیمیاگری بیاموزد.
      در طول مسیر راهنمایان کاروان از جنگ قبایل خبر می‌دهند و کاروان به ناچار برای مدتی در یک آبادی مستقر می‌شود؛ چرا که آبادی‌های صحرا هنگام بروز اختلاف و جنگ، سرزمین بی‌طرف به حساب می‌آیند.
      در آنجا سانتیاگو عاشق دختری به‌نام فاطمه می‌شود و به او می‌گوید صحرا بهترین هدیه زندگی‌ام را برایم به ارمغان آورد و آن هم تو هستی؛ فاطمه می‌گوید من جزئی از افسانه شخصی تو هستم و می‌خواهم که تو به راهت درجهتی که تا به اینجا آمده‌ای ادامه دهی و اگر من بخشی از افسانه تو باشم روزی باز میگردی.
      در همین بین سانتیاگو از حمله سربازان به آبادی آگاه می‌شود و این پیش‌گویی را به سران قبایل آبادی اطلاع می‌دهد. با هشدار سانتیاگو فایوم با موفقیت از خود در برابر حمله دفاع می‌کند.
      کیمیاگر که در آنجا ساکن بود از این توانایی سانتیاگو خشنود می‌شود و او را متقاعد می‌کند فاطمه و کاروان را به‌جهت به‌پایان‌رساندن سفرش به اهرام، ترك کند؛ چرا که عشق هرگز مانع نمی‌شود که انسان در جستجوی افسانه خود نباشد و اگر چنین شد باید مطمئن بود که عشق‌، عشق حقیقی نیست.
      پس سانتیاگو به همراه کیمیاگر به راه افتادند!
      طی مسیر صحرا، کیمیاگر به سانتیاگو اهمیت گوش‌دادن به قلبش و تعقیب افسانه شخصی خود را می‌آموزد و بخش اعظم خرد خود را درمورد روح جهان با او به اشتراک می‌گذارد.
      زمانی که فقط چند روز با اهرام فاصله داشتند، یک قبیله از سربازان عرب آن‌ها را اسیر می‌کنند.
      کیمیاگر در ازای نجات زندگی خود و سانتیاگو، تمام پول‌های سانتیاگو را به قبیله می‌دهد و به رئیس قبیله می‌گوید که سانتیاگو یک کیمیاگر قدرتمند است که می‌تواند ظرف سه روز به باد تبدیل شود!
      سانتیاگو از این حرف کیمیاگر دچار اضطراب و نگرانی شد‌، چرا که او برای تبدیل شدن به باد هیچ ایده ای نداشت!
      او در تمام سه روز به بیابان اندیشید؛ تااینکه بالأخره در روز سوم، توانست با صحرا و باد و خورشید ارتباط برقرار کند و از آنها برای نجات خود کمک خواست؛ اما آن‌ها هم نمی‌دانستند چگونه او را به باد تبدیل کنند!
      سانتیاگو با خود فکر کرد پس به چه کسی پناه ببرم؟
      خورشید به او گفت به دستی مراجعه کن که همه‌چیز را نوشته؛ زیرا اوست که فاعل است و قادر و می‌تواند معجزه کند، از اقیانوس صحرا بسازد و از انسان هم باد!
      آنگاه جلوه‌ی یک عشق در قلبش جرقه زد و به عبادت نشست و دست به دعا برداشت تااینکه درنهایت و در اوج طوفان ناپدید شد و در آن طرف اردوگاه ظاهر شد!
      همگی از قدرت طوفان و توانایی سانتیاگو متعجب شدند و رئیس قبیله او و کیمیاگر را آزاد کرد.
      کیمیاگر به سفر خود با سانتیاگو ادامه داد تا آن‌جایی که به یک صومعه قبطی که چندین ساعت با اهرام فاصله داشت رسیدند.
      در آن‌جا کیمیاگر توانایی خود را برای تبدیل سرب به طلا به سانتیاگو نشان داد.
      کیمیاگر طلا را به سانتیاگو داد و از او خواست تا به اهرام برود.
      پس سانتیاگو به اهرام رفت و به جست‌وجوی گنج خود شروع به حفاری کرد؛ اما به چیزی نرسید!
      در همین بین دو تن از فراریان جنگی به او رسیدند و چون سانتیاگو را درحال حفاری دیدند از پی آن شدند که گنج او را غارت کنند؛ اما جز آن تکه طلا که کیمیاگر به سانتیاگو داده بود گنجی در کار نبود. آن‌ها وقتی دیدند چیزی پیدا نمی‌شود شروع کردند به زدن و آزار او!
      سانتیاگو با زخم‌های ناشی از ضربات مشت مهاجمان‌، به آن‌ها گفت که در خواب دیده‌ام گنجی در نزدیکی اهرام است!
      مردی که به‌نظر می‌رسید رئیس مهاجمان است به او رو کرد و گفت‌: انسان نباید اینقدر ابله باشد! دو سال پیش من هم خوابی دیدم که تکرار هم شد. خواب دیدم باید به اسپانیا بروم و به جستجوی کلیسای مخروبه و متروکی باشم که از نمازخانه آن درخت چنار پر شاخ‌و‌برگی سر به آسمان دارد و محل رفت‌وآمد چوپانان است و زیر آن درخت گنجی پنهان است؛ اما من آدم ابلهی نیستم که برای رفتن به آنجا بخواهم از صحرا بگذرم!
      قلب سانتیاگو مالامال از شادی شد، چرا که او گنج خود را پیدا کرده بود و برای یافتن جواهرات و طلای موجود در زیر درخت به اسپانیا بازگشت و درنهایت توانست به گنجی که به او وعده داده شده بود، دست پیدا کند.
      درواقع اگر سانتیاگو به آن رؤیا گوش نمی‌داد و راهی صحرای مصر نمی‌شود، هرگز نمی‌توانست با آن مرد رو‌به‌رو شود.
      درانتهای داستان شاهد این هستیم که سانتیاگو با دستانی پرپولی به فایوم برمی‌گردد تا با فاطمه، عشقی که در مسیر گنج یافته، زندگی‌اش را آغاز کند.

    • داستان شازده کوچولو با سقوط یک هواپیما به‌خلبانی فردی بی‌نام در صحرای ساهارا آفریقا آغاز می‌شود.

      این سانحه باعث می‌شود تا هواپیما صدمه‌ی بدی ببیند تا راوی داستان شازده کوچولو تنها مقدار کمی آب و غذا برای روزهای آینده داشته باشد.

      در همین حین که خلبان به دردسری که در آن گرفتار شده، می‌اندیشد، شازده کوچولو وارد داستان می‌شود؛ پسرکی کوچک‌اندام با موهایی طلایی که از راوی داستان تقاضا می‌کند تا نقش یک گوسفند را روی کاغذ برایش بکشد.

      این اتفاق درنهایت دوستی آن‌ها را رقم می‌زند.

      طولی نمی‌کشد که خلبان درباره‌ی شازده کوچولو اطلاعاتی به‌دست می‌آورد. او درمی‌یابد که پسرکِ مو طلایی از سیاره‌ای کوچک به زمین آمده که B-612 نام دارد.

      شازده کوچولو داستان زندگی‌اش را برای خلبان تعریف می‌کند. او می‌گوید که در سیارک کوچکش تنها زندگی می‌کرده و مدام درحال کندن گیاهان بوده است تا سیارکش را نجات دهد که ناگهان گل سرخی شبیه به انسان در آنجا می‌روید و شازده کوچولو عاشق گل می‌شود؛ اما وقتی که او روزی متوجه دروغ‌گویی و فریبندگی گلِ سرخ شد، دیگر نتوانست به آن اعتماد کند؛ از‌این‌رو تصمیم به ترک سیاره‌اش گرفت.

      باوجوداینکه شازده کوچولو تمام عمر خود را به‌تنهایی گذرانده بود، تصمیم می‌گیرد تا به سیاره‌های دیگر سر بزند تا شاید باقی عمر را در تنهایی سپری نکند.

      شازده کوچولو به هفت سیاره مسافرت می‌کند که درهرکدام از آن‌ها، مردمی با خلق‌و‌خوی عجیب و منحصر‌به‌خودشان را یافت می‌کند:

      در اولین سیارک، پادشاهی تنها زندگی می‌کند و کسی وجود ندارد تا رعیت او باشد. پادشاه از شازده کوچولو درخواست می‌کند تا رعیت او شود
      در دومین سیارک، مرد متکبر و خودشیفته‌ای وجود دارد که از شازده کوچولو می‌خواهد که مدام او را ستایش کند و برایش چاپلوسی کند
      در سومین سیارک، مردی وجود دارد که همیشه مست و دائم‌الخمر است. او مدام می‌نوشد تا فراموش کند که نوشیده است
      در سیارک چهارم تاجری مال‌پرست زندگی می‌کند که همیشه در‌حال شمارش همه‌چیز است. او در مورد هرچیزی حتی ستاره‌ها تملک به‌خرج می‌داد و خود را صاحب همه‌چیز می‌دانست
      سیارک پنجم محل زندگی فانوس‌بانی‌ بود که خود را موفظف می‌دانست هر شب فانوسی را روشن، و صبح روز بعد آن را خاموش کند. سیارک این فانوس‌بان بسیار کوچک بود و فاصله‌ی شب تا صبح در آن‌جا تنها یک دقیقه بود.
      در سیارک ششم، یک جغرا‌فی‌دان زندگی می‌کرد که از سیارک خود هیچ‌چیزی نمی‌دانست اما مدام در حال ثبت اطلاعات از سیارک‌های دیگر در دفترش بود. او از شازده کوچولو خواست تا درباره‌ی سیارک‌اش برایش توضیح دهد تا آن‌ را ثبت کند. شازده کوچولو همه‌چیز را توضیح داد ولی جغرافی‌دان گل سرخ را ثبت نکرد زیرا معتقد بود گل‌ها فانی و کم‌عمر هستند و نیازی به ثبت‌شدن ندارند.
      ملاقات با جغرافی‌دان در ششمین سیاره، آموزه‌های بسیاری را برای او به‌همراه داشت.

      نخست آنکه شازده کوچولو درباره‌ی عمر زودگذر گل‌ها دانست؛ موضوعی که او را به‌خاطر ترک‌کردنِ آن گل رز در سیاره‌اش سخت غمگین کرد. نکته‌ی دوم و مهم‌تر، پیشنهاد جغرافی‌دان دررابطه‌با سفر به سیاره‌ی زمین بود. او به این شاهزاده‌ی کوچک توصیه کرد تا برای دیدن افراد بیشتر، خود را به زمین برساند تا اینگونه شاهد شکل‌گیری داستان شازده کوچولو باشیم.

      شازده کوچولو به زمین سفر می‌کند و در بیابانی در آفریقا به‌زمین می‌نشیند.

      در ابتدای سفرش به زمین، با یک مار روبه‌رو می‌شود. مار به شازده کوچولو توصیه می‌کند که انسان‌ها او را تنها‌تر می‌کنند و به شازده کوچولو قول داد هرگاه بخواهد به سیارک‌اش بازگردد، به او کمک خواهد کرد.

      شازده کوچولو باز هم رفت تا به گلی با سه گل‌برگ رسید. شازده کوچولو از گل سراغ آدم‌ها را گرفت. اما گل در جواب گفت که آدم‌ها ریشه ندارند، معلوم نیست کجا می‌توان آن‌ها را پیدا کرد.

      شازده کوچولو باز‌ هم رفت تا به یک کوه رسید.

      با صدایی بلند سلام کرد تا شاید کسی صدای او را در دوردست‌ها بشنود؛ اما تنها چیزی که شنید انعکاس صدای خودش بود. شازده کوچولو با خودش فکرد کرد که زمین جای عجیبی‌ست، آدم‌ها هرچه که می‌شنوند را تکرار می‌کنند.

      او در ادامه‌ی مسیر به یک باغ پر از گل می‌رسد و میفهمد که گلش به او دروغ گفته بود که تنها گل در جهان است.

      شازده کوچولو باز هم رفت تا به یک روباه رسید. شازده کوچولو از گلش برای روباه گفت و روباه به او کمک کرد تا دلخوری‌هایش رفع شود و باز هم به گلش عشق بورزد. روباه که اکنون دوستِ شازده کوچولو شده بود، آموزه‌های مهمی داد؛ ازجمله اینکه مهمترین چیزها در زندگی را با دیده‌ی دل می‌توان دید.

      پسرک موطلایی فرازمینی خیلی زود در می‌یابد که اگرچه گلی که او به آن عشق می‌ورزیده، تنها گل جهان نبوده؛ اما عشقی که او به گل داشته، آن را برایش از سایر گل‌ها متمایز می‌کرده است.

      سرانجام شازده کوچولو به خلبان می‌رسد. هشت روز با او در بیابان می‌ماند و سپس پیش مار می‌رود تا او را به سیارک خودش و پیش گل‌اش بازگرداند.

      درطولِ این هشت روز، راوی داستان که همان خلبان سقوط‌کرده است، مفاهیم عمیقی را درباره‌ی زندگی با شازده کوچولو مرور می‌کند. درابتدا به پیشنهاد شازده کوچولو، این‌دو برای یافتن چاه آب به راه می‌افتند.

      آب به‌همان‌اندازه‌ای که بدنشان را تغذیه می‌کند، قلب‌شان را نیز تغذیه می‌کند. آن‌ها لحظات شادی را بایکدیگر تجربه می‌کنند و به این باور می‌رسند که اغلب مردم اهمیت حقیقی زندگی را هرگز درک نمی‌کنند.

      آن‌ها پس صحبت‌های فراوان، بالأخره تصمیم به ترک بیابان می‌گیرند. خلبان شروع به تعمیرِ هواپیمایش می‌کند و شازده کوچولو به محلی می‌رود که با سفینه‌اش در آن‌جا فرود آمده است. با‌این‌حال، ماری که پیش‌تر قول یاری‌رسانی به شازده کوچولو برای برگشت به سیاره‌اش را داده بود، با پنهان‌شدن در زیر شن‌ها توانست پسرک موطلایی را نیش بزند.

      پس‌از اینکه خلبان در روز بعدی نتوانست جسد شازده کوچولو را پیدا کند، ازاینکه احتمالا او جان سالم به‌در برده باشد و به سیارکش برگشته باشد، خوشحال شد. وقتی او به آسمان شب می‌نگریست، ستارگان پرنوری را مشاهده می‌کرد که احتمالا در یکی‌از آن‌ها صدای خنده‌ی دوست فرازمینی‌اش طنین‌انداز است.

      پایان داستان باز است و نویسنده از خوانندگان کتاب می‌خواهد که با نگاهی به آسمانِ شب، از خود این را بپرسند که آیا شازده کوچولو به سیاره‌اش بازگشته یا نه.

  • کتاب دوباره احمق‌های چلم، کتابی است طنز به قلم آیزایک بشویتس سینجر و با برگردان خانم خدیجه روزگرد، چاپ انتشارات آسمان خیال تهران، در دی ماه ۱۳۸۹ خورشیدی است؛ که مجموعه هشت داستان طنز برای رده سنی کودک و نوجوان است.

    داستان‌های این کتاب:
    – بزرگان چلم و کلید جنندل.
    – جایی که ثروتمندان برای همیشه زنده می‌مانند.
    – احمق‌های چلم و ماهی کپور ابله.
    – چلمیل تاجر.
    – لمل و زیپا.
    – وقتی چلمیل به ورشو رفت.
    – تودی ناقلا و لیزر خسیس.

    خلاصه کتاب:
    ماجرای کتاب درباره مردم دهکده‌ای کوچک به نام (چلم) است. ساکنان آن روستا همگی در حماقت و خرفتی مشهور عام و خاص هستند. اداره این دهکده با رئیس شورا و بزرگانی است که همگی احمق‌اند که نام رئیسشان (گرونام گاوه) و نام بزرگان به ترتیب (لکیش احمق)، (زایتول سقیه)، (تریتول کودن)، (سندر الاغ)، (شمندریک بی‌مخ) و (فیول کله خر) است. تصمیم گیری‌های احمقانه آنان و اتفاقاتی که برای مردم شهر حادث می‌شود این کتاب را خواندنی و جذاب کرده است.
    این کتاب در سال ۱۹۶۹ میلادی، برنده جایزه کالدکت شد.

  • سلام
    وقت بخیر

    تلخیصی بر کتاب مزرعه حیوانات (قلعه حیوانات)

    کتاب قلعه حیوانات یا مزرعه حیوانات (Animal Farm) از رمان‌های مشهور تاریخ ادبیات نوشته‌ی نویسنده‌ی انگلیسی، جورج اورول است.
    جورج اورول نام مستعار اریک آرتور بلر – نویسنده و شاعر انگلیسی – است که آثار مشهوری همچون کتاب مزرعه حیوانات و 1984 را در کارنامه حرفه‌ای خود دارد.
    او کتاب مزرعه حیوانات را بین نوامبر سال ۱۹۴۳ تا فوریه سال ۱۹۴۴ نوشت اما برخی انتشارات انگلیسی و آمریکایی چاپ آن را نپذیرفتند تا این که برای اولین بار در سال ۱۹۴۵ در انگلستان به چاپ رسید.
    اورول نام Animal Farm: A Fairy Story را برای کتابش انتخاب کرد اما ناشران ایالات متحده هنگام انتشار این کتاب در سال ۱۹۴۶ قسمت دوم عنوان را حذف کردند.
    کتاب مزرعه حیوانات اولین بار در سال ۱۳۴۸ توسط امیر امیر شاهی با نام قلعه حیوانات به فارسی ترجمه و روانه بازار شد.
    اورول در این کتاب با به کارگیری از زبان تمثیل و نمادهای حیوانی اوضاع نابسامان سیاسی و اجتماعی جامعه‌اش را به تصویر می‌کشد.
    به گفته اورول، داستان این کتاب بیانگر رویدادهای منجر به انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ و حوادث بعد از آن است. به اعقاد نویسنده، اتحاد جماهیر شوروی سابق به یک دیکتاتور بدل شده است و با نوشتن این کتاب در واقع به مسئله نابرابری میان انسان‌ها اعتراض نشان داده است.

    مزرعه‌ای که حیواناتش با رهبری درست توانستند از استبداد اربابان انسانی خود رهایی یابند؛ اما به دام فرم دیگری از استبداد، یعنی استبداد حیوانی یک خوک تشنه قدرت به نام ناپلئون افتادند، حیوانی که برابری میان حیوانات مزرعه را زیر پا گذاشت.
    رمان قلعه حیوانات شهرت جهانی دارد و بارها توانسته جوایز مختلفی را از آن خود کند، همچنین مجله تایمز این کتاب را در لیست صد رمان برتر انگلیسی‌زبان بین سال‌های ۱۹۲۳ تا ۲۰۰۵ میلادی قرار داده است.

    ▪︎خلاصه ای از کتاب قلعه حیوانات:
    کتاب قلعه حیوانات در آینده‌ای رخ می‌دهد که حیوانات بسیار هوشمندتر از دنیای امروز هستند و انقلابی علیه انسان‌ها آغاز کرده‌اند.
    میجر پیر یکی از خوک‌های مزرعه آقای جونز – یک کشاورز الکلی و مستبد – است، خوکی مهربان و منصف که رویای آزادی حیوانات را در خواب می‌بیند و حیوانات مزرعه را تشویق می‌کند تا علیه مالک مزرعه دست به شورش بزنند تا بتوانند آزاد زندگی کنند.
    بعد از مرگ میجر پیر، حیوانات با تلاش و کوشش و به رهبری دو خوک به نام‌های ناپلئون و اسنوبال موفق می‌شوند مزرعه را به دست می‌گیرند و از آن‌جا که خوک‌ها هوش بیشتری دارند و برخلاف سایر حیوانات می‌توانند به زبان انگلیسی صحبت کنند؛ رهبری گروه را به دست می‌گیرند.
    این دو خوک هفت قانون برای حیوانات ایجاد می‌کنند که مهم‌ترین قانون برابری حیوانات می‌باشد.
    اسنوبال به حیوانات خواندن و نوشتن یاد می‌دهد و ناپلئون وقتش را صرف آموزش طبع حیوانی به سگ‌های جوان می‌کند.
    مدتی بعد و به دنبال تلاش ناموفق آقای جونز و دوستانش برای پس گرفتن مزرعه، اسنوبال برای مدرن‌سازی مزرعه آسیاب بادی می‌سازد در حالی که ناپلئون با این ایده مخالف است.
    ناپلئون با کمک سگ‌هایش اسنوبال را از مزرعه فراری می‌دهد و ادعا می‌کند خودش آسیاب بادی را ساخته است تا این که بعد از یک طوفان آسیاب بادی از بین می‌رود، ناپلئون، اسنوبال را مقصر می‌داند و می‌گوید او هم‌دست آقای جونز است و کم کم برخی حیوانات دیگر را به اتهام هم‌دستی با اسنوبال به قتل می‌رساند.
    حیوانات از زورگویی‌های ناپلئون ناراحت می‌شوند اما معقدند دوران فعلی از دوران آقای جونز بهتر است.
    در ادامه داستان می‌خوانیم که اسب سخت‌کوش مزرعه به نام بوکسور مجروح می‌شود و ناپلئون پنهان از چشم حیوانات او را می‌فروشد و به دروغ می‌گوید اسب مزرعه را برای درمان به جایی دیگر فرستاده اما در اصل او را به کشتارگاه تحویل داده است.
    سال‌ها می‌گذرد، آسیاب بادی دیگری ساخته می‌شود و درآمد مزرعه خوب می‌شود با این حال آرمان‌هایی که اسنوبال درباره آن‌ها صحبت می‌کرد به فراموشی سپرده می‌شود.
    بیشتر حیواناتی که در شورش اول شرکت داشتند حالا دیگر مرده یا پیر شده‌اند و خوک‌ها کم کم بیشتر و بیشتر به آدم‌ها شبیه می‌شوند.
    در یک شبی کذایی حیوانات از محل استراحت خود با سر و صدای زیادی که از داخل منزل آقای جونز به گوش می‌رسد، بیداری شده و به طرف خانه می‌روند. از پشت پنجره می‌بینند که ناپلئون با کشاورزان مهمانی می‌دهد و معامله می‌کند؛ خوک‌ها روی دو پا راه می‌روند، شلاق به دست گرفته‌اند، الکل می‌نوشند و لباس به تن دارند و تعدادی هم روی تخت و کاناپه خوابیده‌اند. دیگر کار به جایی رسیده است که حیوانات مزرعه به سختی می‌توانند ناپلئون و سایر خوک‌ها را از انسان‌ها تشخیص دهند!.
    همه این موارد نقض هفت فرمان یا هفت قانون حیوانات است که سال‌ها پیش تدوین شده بود. قانون برابری حیوانات به قانون “همه حیوانات با هم برابرند اما بعضی از آن‌ها برابرترند” و قانون “چهار پا خوب است، دو پا بد” به “چهار پا خوب است، دو پا بهتر” تغییر می‌کند.

    #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

  • بهترین و اثربخش ترین کتابی که مطالعه نموده ام ، کتاب کویر از زنده یاد دکتر علی شریعتی بوده ، که به طورخلاصه تقدیم می شود :
    ” بر کرانه ی کویر به تعبیر ” حدودالعالم ” ، شهرکی است که شاید با همه ی روستاهای ایران فرق دارد. چشمه ی آبی سرد در تموز کویر ، گویی از دل یخچالی بزرگ بیرون و از دل مزینان سر بر می دارد .
    مزینان ! گویی عشق آباد کوچکی است که ، جایگاه شاعران ، نویسندگان ، عارفان ،اندیشمندان ، فقیهان ، حکیمان ، و عالمان بسیاری را در گذر زمان پرورش داده است .
    ولی با این همه که مزینان عشق آبادی است برای بزرگان و اندیشمندان ، پدر من ( محمد تقی شریعتی ) سنت شکنی کرد و در مزینان نماند و در شهر سکونت گزید تا پیگیر هرچه بیشترکسب علم ، دانش ، فقه ، حکمت ، جها و مبارزه باشد و همینطور هم شد ولی دامن تر نکرد .
    و من ( علی شریعتی ) پرورده ی آن همه میراث علم ، دانش ،فقه ، حکمت ، عرفان ، شعر و ادب و آن همه ضیاع و عقار که در ملک فقر بر جای گذاشتند و شاهزاده ی این سلسله ای که پشت در پشت بر اقلیم بی کرانه ی تنهایی و استغنای سلطنت را داشتند و حامل آن امانت های عزیز که در کویر ریشه دوانیده بودند ، هستم .
    آری ! مزینان این دهی که با آبادی ها و خرابی های پیرامونش ، بادآور کانون خاندان ما و گوینده ی خاموش قصه های از یاد رفته ی نیکان ما و نیاکان من است .
    آری ! کویر ، ما را به نیستانمان باز می گرداند و نه تنها نیستان من و ماست که نیستان ملت ماست و روح ، اندیشه ، مذهب ، عرفان ، ادب ، بینش ، نیایش ، ستایش زندگی ، سرشت ، سرنوشت و سرگذشت همه ب ماست .
    کویر ! این تاریخی که درصور ت جغرافیا ، ظاهر شده است ، این عظمت بی کرانه ی مرموزی که که نومید و خاموش ، خود را تسلیم بر خاک افکنده است . خشک و بی آب و ابادی یی ، بی قله ی مغرور و بلندی ، بی زمزمه ی شاد جویباری ، ترانه ی عاشقانه ی چشمه ساری ، باغی ، گلی ، بلبلی ، منظری ، مرتعی ، راهی ، سفری ، منزلی ، مقصدی ، رفتارمستانه ی رودی ، آغوش منتظر دریایی ، ابری ، خنده ی آذرخشی و درو گریه ی تندری .
    کویر ! آن جا که همواره طوفان خیز است و همواره آرام ، همیشه در دگرگون شدن است و هیچ چیز دگر گون نمی شود . همچون دریاست ، اما نه دریای آب ، باران ، مروارید ، ماهی و مرجان ! که دریای خاک ، شن ، غبار ، مار ، سوسمار و کلپاسه . گاه گاهب پرواز مرغکی تنها و آواره یا مرغان هراسان و بی آشیانه !
    ولی آن چه که در کویر زیبا می روید ، خیال استواین تنها درختی است که در کویر خوب زندگی می کند ، می بالد و گل افشانی می کند و گل های خیال می رویاند . گل هایی همچون قاصدک ، آبی ، سبز ، کبود و عسلی ، و هریک به رنگ آفریدگارش ، به رنگ انسان خیال پرداز و نیز به رنگ آن چه قاصدک به سوی اش پر می کشد .
    کویر ! انتهای زمین است ، پایان سرزمین حیات است . در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیک هستیم وبه همین دلیل ماوراء الطبیعه ، که همواره فلسفه از آن سخن می گوید و مذهب بدان می خواند ، در کویر به چشم می توان دید و می توان احساس کرد و به همین دلیل نیز ، پیامبران همه از این جا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادی ها آمده اند ، زیرادر کویر ، خداند حضور دارد .
    در آسمان کویر ، سراپرده ی ملکوتخداست و این هیچستان اسراری که درآن ، دنیا و آخرت رو دروی هم اند. دوزخ زمین اش و بهشت آسمان اش و مردمی در برزخ این دو .
    شب های تابستان دوزخی کویر ، شب های خیال پرور بهشت است . مهتاب اش سرد و باز و مهربان است ولبخندنوازشگر خدا ، مهتاب شهرها و سرزمین های پر آب و آبادی است که مرطوب و چرکین است.
    و خروس ، ساعت کویر است وآوازش ناقوس دهکده ! خروس ده ، زمان است که می خواند. زمان این گردونه ی یکنواخت مکرر و بی احساس که جز نظم هیچ نمی فهمد ، خروس ها برخاستند ، می خوانند ، مگر سحر شده است . زمزمه هایی از بام ما و از بام های دور و نزدیک در دل سکوت نیمه شب پیچیده است .

  • سلام و عرض ادب
    ماوی کتابی است از یعقوب زمانی که در آن نویسنده عاشق یک دختر جوان ترک شده است. چشمهای آبی رنگ دختر داستان باعث شده است که نویسنده او را ماوی یعنی چشم آبی بنامد.
    در خلال این داستان، نویسنده همراه ماوی به مکان های زیبا و بکر آذربایجان سفر کرده و همراه ماوی روزهای خوبی را سپری کرده است. در پایان این داستان ماوی برخلاف همه ی قول و قرارها نویسنده را ترک کرده و لحظات سختی برای او بوجود می آورد.

  • کتاب هملت نوشته ویلیام شکسپیر
    یک سطری که تمام شرایط زمان موضوع کتاب نمایش داده میشود.
    بودن یا نبودن مسئله این است؟آیا شریف تر ازآن است که ضربات لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم یا آنکه سلاح نبرد به دست گرفته با انبوه مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری ها را از میان برداریم ؟
    مردن…خفتن.. همین و بس؟ اگر خواب مرگ درد های قلب ما و هزاران الام دیگر را که طبیعت بر جسم ما مستونی میکند پایان بخشد غایتی است که بایستی البته البته ارزومند ان بود.
    مردن..خفتن…خفتن و شاید خواب دیدن آه مانع همین جاست
    در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم در آن خواب مرگ شاید رویاهای ناگواری ببینیم !ترس از همین رویاهاست که مارا به تامل وا میدارد و همین گونه ملاحظات است که عمر مصیبت و سختی را اینقدر طولانی میکند زیرا اگر شخصی یقیین داشته بایشد که با یک خنجر برهنه میتواند خود را اسوده کند کیست که در مقابل لطمه ها و خفت های زمانه..ظلم ظالم .. تفرعئن مرد متکبر ..الام عشق مردود..درنگ های دیوانی ..وقاحت منصب داران..و تحقیر هایی که لایقان صبور از دست نا لایقان میبینند، تن به تحمل در دهد کیست که حاضر بر بردن این بارها باشد که بخواهد در زیر فشار زندگی پر ملال پیوسته ناله و شکایت کند و عرق بریزد؟

  • معرفی کتاب درسهای زندگی
    رابین شارما ن، سخنران انگیزشی اهل کانادا است.او نویسنده کتاب پرفروش راهبی که فراریش را فروخت است که این کتاب به بیش از70 زبان ترجمه شده‌ است.شارما تا سن 25 سالگی یک وکیل دادگستری بود که این شغل را رها کرد و به نویسندگی روی آورد و اولین کتابش را در سال 1994 منتشر کرد.او همچنین 12 کتاب دیگر منتشر کرده است.
    این کتاب بی نظیر با درس های پربار به شما نشان خواهد داد که چگونه به صورتی که همیشه دوست داشتید زندگی کنید.این کتاب به شما کمک خواهد کرد تا به رویایتان برسید،بر ترسهایتان غلبه کنید و آرامش را برای همیشه احساس کنید.کتاب بسیار خوبی هست حتما بخونین.

  • کتاب پدر پولدار پدر بی پول کتابی است که توسط رابرت کیوساکی نوشته شده ودر سال 2000 میلادی به چاپ رسیده‌است. این کتاب در رابطه با زندگی رابرت کیوساکی با پدر واقعی که شخصی محترم باهوش ولی فقیر و زندگی با پدر دوستش که بسیار پولدار بوده است را روایت می‌کند
    این کتاب به شیوه جالبی زندگی افراد پولدار و افراد بی پول و فقیر را مورد بررسی قرار داده است.
    این کتاب به شما می گوید که چگونه اکثر افراد برای پول کار میکنند در حالی که باید پول در زندگیتان برایتان کار کند
    در این کتاب شما متوجه می شوید وه درآمد مالی شما مهم نیست مهم این است تا چه مقدار از مولتان را ذخیره می کنید.
    در این کتاب یاد میگیریم که مهم ترین و بزرگترین دارایی ما مغز ماست.
    پیشنهاد میکنم این کتاب خوب را بخوانید.

  • کتاب والدین سمی نوشته سوزان فوروارد:
    آسیبهای جسمی و روانی ناشی از رفتارهای غلط والدین و روشهای درمان آنها را بررسی میکند.سوزان کتاب را به دو بخش اصلی تقسیم کرده است؛
    بخش اول معرفی والدین سمی و رفتارهای سمی آنان را بررسی میکند و بخش دوم راهکارهایی برای درمان و التیام آسیبهای ناشی از والدین سمی را ارائه میدهد.درابتدای کتاب پرسشنامه ای وجود داردکه معلوم میکند که آیا والدین شما سمی بوده یا خیر .اگر والدین شما سمی بوده اند علاوه بر اینکه شما این کاسه زهر را همواره با خود حمل میکنید بلکه به صورت ناخود آگاه شیوه پرورش ناسالم آنها را به فرزندان خود منتقل خواهید کرد.شما میتوانید از این بار سنگین رها شوید که قدم اول آگاهی است.سوزان بر اساس تجربیات و تحقیقاتش به عنوان یک رواندرمانگر به این موضوع میپردازد که رفتار پدر و مادر تا چه میزان بر زندگی فرزندانتان تاثیر میگذارد.خواندن این کتاب به شما کمک میکند تا خود را از رفتارهای آزار دهنده والدین خود خلاص کنید .بنابراین اگر حس میکنید که رابطه شما با پدر و مادرتان آزارتان میدهد و میخواهید این وضعیت را تغییر دهید پیشنهاد میکنم کتاب والدین سمی را حتما بخوانید .
    تشکر

  • کتاب بسم الله الرحمن الرحیم مشکل گشای مشکلات اثر علی رستمی
    ۱_ برکت در کارها
    خداوند می فرماید: هرگاه بنده ای بگوید بسم الله الرحمن الرحیم،خداوند متعال می گوید: بنده من با نام من آغاز کرد برکت است که کارهایش را به انجام برسانم ‌‌واو را در همه حال برکت دهم.
    ۲_اجابت دعا
    دعایی که با بسم الله الرحمن الرحیم شروع شود رد نمیشود
    ۳ _جواز بهشت
    پیامبر می فرمایند: هیچ کس به بهشت در نیاید مگر با پروانه و جواز بسم الله الرحمن الرحیم
    ۴_ گریز شیطان
    هرگاه بنده ای بسم الله الرحمن الرحیم رو قرائت کند شیطان از وی بگریزد.
    ۵_نوشتن حسنه
    هرگاه بنده ای هنگام خواب بسم الله الرحمن الرحیم بگوید خداوند به تعداد نفس هایش تا صبح برایش حسنه می نویسد.
    ۶_ نجات از شعله های دوازده گانه آتش
    هر کس زیاد بسم الله الرحمن الرحیم بگوید خداوند متعال هر حرفی را سپری در برابر یکی از شعله های آتش جهنم می دهد

  • ناقوس ها به صدا در می آیند
    اثر ابراهیم حسن بیگی ،داستانی جذاب در ارتباط با قدیسی به نام حضرت علی علیه السلام است که چکیده کامل از سخنان ایشان،داستان زندگی و حتی بررسی ابعاد وجودی،سیاسی و معنوی شخصیت ایشان از منظرمخالفانی همچون عمروعاص را به تحریر درآورده است.
    کتاب ناقوس ها به صدا در می آیند،فقط رمان نیست، بلکه درس زندگی است.
    داستان از کلیسایی شروع می شود که مردی به نام تاجیک برای فروش کتابی که پیدا کرده بود به نزد کشیش کلیسا می رود‌.کتابی با قدمت ۱۴۰۰سال و دست نوشته هایی از عمروعاص و مخالفان امام علیه السلام و جنگ هایی که ناخواسته در گیر آنها شدند…
    کشیش که علاقمند به کتاب کتابهای خطی و قدیمی است با دیدن این کتاب به ارزش تاریخی آن پی می برد اما پس از خواندن آن و با توجه به مطالب که قبلا در مورد امام علی علیه السلام شنیده بود کنجکاو می شود تا بیشتر با شخصیت امام علی علیه السلام آشنا شود و پی به عظمت ایشان ببرد.اما از سوی دیگر کشیش با بدست آوردن این کتاب درگیر جریاناتی میشود.کتاب،در دو بعد تاریخی رمان پیش می رود و ضمن مطرح کردن بخشهایی از سخنان حضرت، مروری بر وقایع تاریخی و مهم آن زمان دارد
    اما از نکات خوب کتاب،این بود که خواننده را به مطالعه بیشتر درباره خواندن نهج البلاغه دعوت میکند.

    • سلام
      وقت بخیر

      تلخیصی بر کتاب مزرعه حیوانات (قلعه حیوانات)

      کتاب قلعه حیوانات یا مزرعه حیوانات (Animal Farm) از رمان‌های مشهور تاریخ ادبیات نوشته‌ی نویسنده‌ی انگلیسی، جورج اورول است.
      جورج اورول نام مستعار اریک آرتور بلر – نویسنده و شاعر انگلیسی – است که آثار مشهوری همچون کتاب مزرعه حیوانات و 1984 را در کارنامه حرفه‌ای خود دارد.
      او کتاب مزرعه حیوانات را بین نوامبر سال ۱۹۴۳ تا فوریه سال ۱۹۴۴ نوشت اما برخی انتشارات انگلیسی و آمریکایی چاپ آن را نپذیرفتند تا این که برای اولین بار در سال ۱۹۴۵ در انگلستان به چاپ رسید.
      اورول نام Animal Farm: A Fairy Story را برای کتابش انتخاب کرد اما ناشران ایالات متحده هنگام انتشار این کتاب در سال ۱۹۴۶ قسمت دوم عنوان را حذف کردند.
      کتاب مزرعه حیوانات اولین بار در سال ۱۳۴۸ توسط امیر امیر شاهی با نام قلعه حیوانات به فارسی ترجمه و روانه بازار شد.
      اورول در این کتاب با به کارگیری از زبان تمثیل و نمادهای حیوانی اوضاع نابسامان سیاسی و اجتماعی جامعه‌اش را به تصویر می‌کشد.
      به گفته اورول، داستان این کتاب بیانگر رویدادهای منجر به انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ و حوادث بعد از آن است. به اعقاد نویسنده، اتحاد جماهیر شوروی سابق به یک دیکتاتور بدل شده است و با نوشتن این کتاب در واقع به مسئله نابرابری میان انسان‌ها اعتراض نشان داده است.

      مزرعه‌ای که حیواناتش با رهبری درست توانستند از استبداد اربابان انسانی خود رهایی یابند؛ اما به دام فرم دیگری از استبداد، یعنی استبداد حیوانی یک خوک تشنه قدرت به نام ناپلئون افتادند، حیوانی که برابری میان حیوانات مزرعه را زیر پا گذاشت.
      رمان قلعه حیوانات شهرت جهانی دارد و بارها توانسته جوایز مختلفی را از آن خود کند، همچنین مجله تایمز این کتاب را در لیست صد رمان برتر انگلیسی‌زبان بین سال‌های ۱۹۲۳ تا ۲۰۰۵ میلادی قرار داده است.

      ▪︎خلاصه ای از کتاب قلعه حیوانات:
      کتاب قلعه حیوانات در آینده‌ای رخ می‌دهد که حیوانات بسیار هوشمندتر از دنیای امروز هستند و انقلابی علیه انسان‌ها آغاز کرده‌اند.
      میجر پیر یکی از خوک‌های مزرعه آقای جونز – یک کشاورز الکلی و مستبد – است، خوکی مهربان و منصف که رویای آزادی حیوانات را در خواب می‌بیند و حیوانات مزرعه را تشویق می‌کند تا علیه مالک مزرعه دست به شورش بزنند تا بتوانند آزاد زندگی کنند.
      بعد از مرگ میجر پیر، حیوانات با تلاش و کوشش و به رهبری دو خوک به نام‌های ناپلئون و اسنوبال موفق می‌شوند مزرعه را به دست می‌گیرند و از آن‌جا که خوک‌ها هوش بیشتری دارند و برخلاف سایر حیوانات می‌توانند به زبان انگلیسی صحبت کنند؛ رهبری گروه را به دست می‌گیرند.
      این دو خوک هفت قانون برای حیوانات ایجاد می‌کنند که مهم‌ترین قانون برابری حیوانات می‌باشد.
      اسنوبال به حیوانات خواندن و نوشتن یاد می‌دهد و ناپلئون وقتش را صرف آموزش طبع حیوانی به سگ‌های جوان می‌کند.
      مدتی بعد و به دنبال تلاش ناموفق آقای جونز و دوستانش برای پس گرفتن مزرعه، اسنوبال برای مدرن‌سازی مزرعه آسیاب بادی می‌سازد در حالی که ناپلئون با این ایده مخالف است.
      ناپلئون با کمک سگ‌هایش اسنوبال را از مزرعه فراری می‌دهد و ادعا می‌کند خودش آسیاب بادی را ساخته است تا این که بعد از یک طوفان آسیاب بادی از بین می‌رود، ناپلئون، اسنوبال را مقصر می‌داند و می‌گوید او هم‌دست آقای جونز است و کم کم برخی حیوانات دیگر را به اتهام هم‌دستی با اسنوبال به قتل می‌رساند.
      حیوانات از زورگویی‌های ناپلئون ناراحت می‌شوند اما معقدند دوران فعلی از دوران آقای جونز بهتر است.
      در ادامه داستان می‌خوانیم که اسب سخت‌کوش مزرعه به نام بوکسور مجروح می‌شود و ناپلئون پنهان از چشم حیوانات او را می‌فروشد و به دروغ می‌گوید اسب مزرعه را برای درمان به جایی دیگر فرستاده اما در اصل او را به کشتارگاه تحویل داده است.
      سال‌ها می‌گذرد، آسیاب بادی دیگری ساخته می‌شود و درآمد مزرعه خوب می‌شود با این حال آرمان‌هایی که اسنوبال درباره آن‌ها صحبت می‌کرد به فراموشی سپرده می‌شود.
      بیشتر حیواناتی که در شورش اول شرکت داشتند حالا دیگر مرده یا پیر شده‌اند و خوک‌ها کم کم بیشتر و بیشتر به آدم‌ها شبیه می‌شوند.
      در یک شبی کذایی حیوانات از محل استراحت خود با سر و صدای زیادی که از داخل منزل آقای جونز به گوش می‌رسد، بیداری شده و به طرف خانه می‌روند. از پشت پنجره می‌بینند که ناپلئون با کشاورزان مهمانی می‌دهد و معامله می‌کند؛ خوک‌ها روی دو پا راه می‌روند، شلاق به دست گرفته‌اند، الکل می‌نوشند و لباس به تن دارند و تعدادی هم روی تخت و کاناپه خوابیده‌اند. دیگر کار به جایی رسیده است که حیوانات مزرعه به سختی می‌توانند ناپلئون و سایر خوک‌ها را از انسان‌ها تشخیص دهند!.
      همه این موارد نقض هفت فرمان یا هفت قانون حیوانات است که سال‌ها پیش تدوین شده بود. قانون برابری حیوانات به قانون “همه حیوانات با هم برابرند اما بعضی از آن‌ها برابرترند” و قانون “چهار پا خوب است، دو پا بد” به “چهار پا خوب است، دو پا بهتر” تغییر می‌کند.

      #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

  • خلاصه بهترین کتابی که خوانده ام. کتاب دختر خودت باش. این کتاب، کتابیه که به نظرم همه باید یک بار هم که شده آن را بخوانند. کتابی که به زبان ساده بهت میگه ای دختر خودتو کم ارزش ندون رویاهاتو اولویت قرار بده، اگه ازدواج کردی، درس داری یا سرت شلوغه برای کار یا هر چیزی بازم برای رویاهات دیر نیست. کتابی که اگه پای درد و دل های نویسنده بشینیم میفهمیم که وای با چه سختی هایی برای رویاش تلاش کرده و موفق شده و ما در برابر نویسنده و اون سختی ها آسون ترین شرایط رو داریم .کتابی که به زنان با وجود زن بودنشان اعتماد به نفس، باور و امید را هدیه میده . این کتابیه که به تمام بانوان عزیز سرزمینم و بانوان سراسر دنیا پیشنهاد میکنم برای خوندن. دختر خودت باش.

  • کتاب:همسایه ها
    نویسنده: احمد محمود
    داستان در دو پرده روایت می شود.

    در پرده ی اول، محمود تک تک پرسوناژها را رنگ امیزی می کند و ارتباطات آن ها را با خالد شکل می دهد. در انتهای پرده ی اول، خالد که در ابتدا ی داستان یک نوجوان خام و درگیر مسایل دوران بلوغ بوده، کم کم به یک مبارز سیاسی تبدیل میشه و فعالیت هایش او را راهی زندان میکند.

    پرده ی دوم داستان در زندان با شکل گیری شخصیت های جدید، روایت می شود.

    داستان کتاب همسایه ها در زمان ملی شدن صنعت نفت و به قدرت رسیدن مصدق در اهواز اتفاق می افتد و به خوبی این واقعه ی تاریخی را در کنار دیگر اجزای کتاب به تصویر می کشد.

    احمد محمود پس از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ بازداشت شد و به علت این‌که با حکومت پهلوی همکاری نکرد و توبه‌نامه هم امضا نکرد، مدت زیادی را در زندان به سر برد. پس می توان نتیجه گرفت که بخش عظیمی از اتفاقاتی که در همسایه ها به تصویر کشیده شده شرح مبارزات سیاسی خودش است.

    این کتاب اولین رمان محمود است. با این حال او توانست در همین ابتدا سبک و سیاق نگارشش را به مخاطب بنمایاند. شیوه ای که تمام مشخصات ریالیسم را در خود گنجانده است و به خوبی تار و پود سیاسی، اجتماعی، تاریخی اهواز به عنوان سمبلی از ایران ان زمان را به تصویر کشیده است .

  • سلام…
    ملت عشق و دزیره برا من بهترین بودن که انتخاب من برای اینجا دزیـــــــــره هست.

    داستان عشق دزیره به ناپئلون بناپارت!
    برادر ناپلئون بخاطر جهزیه خاهر دزیره با اون ازدواج میکنه و بدنبال اون ناپلئون از دزیره خاستگاری میکنه.و زمانیکه برای مراسم ازدواج دزیره خودشو اماده میکنه ناپلئون که مرد جاه طلبی بوده و از هیچ فرصتی نمیگذشت در پاریس با ژزفین آشنا میشه و نامزدیش و با دزیره بهم میزنه باژزفین ازدواج میکنه و امپراطور فرانسه میشه .دزیره وقتی به پاریس میره برای پیدا کردن ناپلئون با مارشال برنادوت همونجا اشنا میشه و چن سال بعد ازدواج میکنن.فراز و نشیب های زیادی تو رابطه هاشون شکل میگیره مارشال برنادوت پادشاه سوئد و دزیره ملکه سوئد میشه و در کنار هم خوشبخت زندگی میکنن . به جای میرسه که ناپلئون برای نجاتش دزیره رو واسطه میکنه و بعد در اخرین دیدار بهش میگه که تو اولین عشقم بودی نامزدی باتو فقط برای جهیزیه نبود.

  • سلااام! انتخاب اینکه کدوم کتاب، بهترین کتابی بوده که خوندم… خیلی خیلی سخته!
    کتابای رئالی مثل شاید عروس دریایی یا کتابای فانتزی مثل دارن شان یا هری پاتر همشون خیلییی قشنگن انتخاب خیلی سخته! شاید اگه می گفتین بدترین کتاب میتونستم به راحتی انتخاب کنم ولی…
    بلاخره بعد یه عالمه فکر کردن و فکر کردن، به این نتیجه رسیدم که مجموعه من جوکم از جیمز پیترسون-نویسنده مورد علاااقم- یکی از بهتریناییه که می تونم براتون تعریف کنم.
    توی 4 جلد کتاب نوجوان-که البته من آخریشو نخوندم- من جوکم، من حتی جوک ترم، من جوکترینم، من حتی توی تلویزیونم جوکم نوشته جیمز پیترسون عزیز، نویسنده پرفروش نیویورک تایمز، شما داستانیو می خونین که هم طنزه، هم غم انگیز، هم جالبه، هم غیرقابل پیشبینی و…
    داستان درباره پسریه به نام جیمی که عااشق استند آپ کمدینه. ولی با این که اون استعداد درخشانی در این زمینه داره و توانایی پهن کردن شما کف زمین از شدت خنده رو داره، ولی یه مشکلی داره… اینم اون که اون نمیتونه کمدین سرپایی- استندآپ کمدین- باشه… چون نمی تونه رو پاش بایسته. توی یه تصادف، اون مادر، پدر و خواره کوچیکشو از دست می ده و خودشم زیاد امیدی نبوده زنده بمونه؛ ولی از اونجایی که این پسر خیلی پسر قوی بوده و صد البته یه عالمه کتاب جوک می خونه تو بیمارستان، اون زنده می مونه و فلج میشه
    می گذره و جیمی کنار خونواده خالش، که بهشون می گفته خوش خنده ها-البته اونا بسیار بداخلاق و عنق بودن اگه بخونین می فهمین چی میگم- زندگیشو می گذرونه. تا این که یه مسابقه اسندآپ کمدین برگزار میشه و جیمی شرکت می کنه و با اختلاااف اول میشه میره مرحله بعد
    این جلد اول بود! خب گفتین خلاصه بنویسم نمی تونم با جزئیات بگم که!
    جلد دوم درباره مرحله دومه که توی نیویورک اگه اشتباه نکنم برگزار میشه
    از اونجایی که بازم نمی تونم با جزئیات بگم با اتفاقات بسیاری جیمی بازم اول میشه و میره مرحله بعدی
    جلد سوم درباره مرحله فیناله که دو مرحله میشه و مرحله دومش-اگه اشتباه نکنم- توی تلویزیون پخش میشه
    مرحله اول جیمی تا دم حذف شدن میره به یه دلایلی ولی بازم میاد بالا
    قبل از مرحله دوم، عموش سکته می کنه و نمی تونه بره اونجا، ولی بازم یه اتفاقایی میوفته که می تونه بره و..
    بله جیمی این بار می ترکونه و اووول میشه و میشه کمدی ترین بچه دنیا!
    ببخشید اگه بعدا این کتابو خوندین و دیدین بعضی جاهاشو جابجا گفتم چون خیلی وقت پیش خوندم و همینم به زور یادمه:)))
    پیشنهاد می کنم حتما بخونین چون خیلی خیلی باحاله خیلی می خندین و… خیلی هم ممکنه گریه کنین!!
    خب امیدوارم برنده شم!! که کتاب دومم هم اینجا چاپ کنم… البته من هزینه مجوزو دادم نمی دونم چجوری میشه دیگه:)))

  • پنجره ی چوبی
    سرم رابه طرف سقف گرداندم
    ناگهان چیزی دردرونم‌فروریخت
    همان حس اولین نگاهمان در ایستگاه اتوبوس مراگرفت حالا مطمعن بودم که مرا میبیند

  • کتاب کفش باز
    کتاب کفش باز زندگی فیل نایت، کارآفرین آمریکایی و موسس برند مشهور ورزشی نایک را روایت می‌کند و تمامی شکست‌ها و پیروزی‌های او را تا رسیدن به هدف نهایی به تصویر می‌کشد. این کتاب به عنوان بهترین کتاب مدیریتی سایت آمازون در سال 2016 برگزیده شده است.

    ماجرای کتاب کفش باز با یکی از روزهای عادی فیل آغاز می‌شود؛ روزی که کفش‌هایش را مثل روزهای دیگر می‌پوشد و برای دویدن روزانه‌اش بیرون می‌رود. او علاقه‌ی زیادی به دویدن داشت و همیشه آرزویش این بود که ورزشکار بزرگی شود. اما این آرزوی او تبدیل به حقیقت نشد.

    او در 24 سالگی علی‌رغم تلاش‌های بسیارش تسلیم این حقیقت می‌شود و بعد از آن فکر می‌کند که چطور می‌تواند بدون اینکه ورزشکار حرفه‌ای و بزرگی باشد، ورزشکار بودن را احساس کند. دقیقاً در همین موقع ایده‌ی ارائه‌ی نوعی کفش برای دوندگی به کارخانه‌های تولید کفش ژاپنی به ذهنش رسید.

    کتاب کفش باز به‌ درستی نشان می‌دهد برای رسیدن به موفقیت نباید فردی خاص با جایگاهی خاص باشید یا جای مشخصی زندگی کنید. این کتاب داستان رسیدن به خواسته‌ها و آرزوها، شکست خوردن و بلند شدن، کشف استعداد و استفاده از آن می‌باشد و نه تنها راهنمایی برای اهالی کسب و کار و مدیریت است بلکه برای هر فردی که به خود و آرزوهایش ایمان دارد، مناسب است. در واقع زندگی نامه‌ی فیل نایت ،جنگیدن و دست نکشیدن از آرزوها و هدف‌ها را به شما می‌آموزد.

    کفش باز بهترین کتاب در زمینه‌ی مدیریت شناخته شده است. همچنین بیل گیتس و وارن بافت از چهره‌های مشهور در کسب‌ و کار، آن را از بهترین کتاب‌های سال 2016 دانسته‌اند. به گونه‌ای که بیل گیتس درباره‌ی این اثر گفته‌: شما به عنوان خواننده در طول داستان مدام انتظار دارید که با شکست سنگینی مواجه شوید، در صورتی که امروزه در سراسر جهان، در هر خیابان مهمی که قدم بگذارید، لوگوی خاص نایک در حال درخشیدن است.

    این اثر در زمینه‌ی کتاب‌های انگیزشی محسوب می‌شود. سادگی و صداقت فیل نایت، شما را در خود غرق می‌کند و می‌خواهید که تا پایان داستان زندگی‌اش با او همراه باشید. نوشته‌های کتاب به‌ طرز عجیبی به شما حس انگیزه و امید می‌دهد و می‌گوید که اگر بخواهید، شما هم می‌توانید به موفقیت‌های بزرگ مثل فیل نایت برسید.

    • ملت عشق از الیف شافاک
      در این کتاب دو داستان همزمان روایت می شود.یکی از این دو داستان مربوط به زمان حال و یکی مربوط به قرن ها پیش است .
      در داستان اول بانویی به نام اللا که زندگی زناشویی سردی را با همسرش تجربه می کند با فرزندان خود در یک زندگی که ۲۰ سال از عمر آن میگذرد بشدت خسته و دچار روزمرگی شده است .
      اللا در آستانه ۴۰ سالگی در یک انتشارات مشغول به کار می شود و کار جدید سرآغاز تحولی نو در زندگی شخصی اش می گردد. در انتشارات نوشتن گزارشی برای رمان کفر شیرین که نوشته عزیز زاهارا می باشد به او محول می شود. اللا برای نوشتن این گزارش شروع به خواندن رمان می کند و پی می برد بر خلاف زندگی که تاکنون تجربه کرده عشق حقیقی وجود دارد چیزی که اللا تا ۴۰ سالگی نسبت به آن بیگانه بوده است . ضمن مطالعه رمان در مورد زندگی شخصی نویسنده رمان که عزیز زاهارا است کنجکاو می شود و از طریق ایمیل ارتباط با عزیز زاهارا را آغاز می کند و این ارتباط کم کم باعث علاقمندی اللا به عزیز زاهارا می شود در حدی که اللا همسر و فرزنداش را در جست و جوی یافتن عشق حقیقی رها می کند و در کنار عزیز زاهارا عشق حقیقی را هر چند در مدتی کوتاه اما به بهترین شکل ممکن تجربه می کند . داستان دوم روایت ورود شمس تبریزی به زندگی مولانا می باشد که این آشنایی زندگی مولانا را بشدت تحت تاثیر قرار داده و مسیر زندگی مولانا را عوض می کند .
      ماجرای دیدار شمس و مولانا از آن جا شروع می شود که شمس در خواب مرگ خود را میبیند و حس می کند باید برای انتقال اطلاعات و دانسته های گران بهای خویش شاگردی شایسته بیابد .و برای یافتن مولانا ( شاگرد شایسته) راهی سفر می شود و مولانا را در قونیه می یابد . ارتباط نزدیک و علاقه وافر بین شمس و مولانا حسادت و تنفر خانواده مولانا را تحریک کرده و شمس بخاطر همین احساس تنفر کشته می شود .
      دللا هم با خواندن رمان کفر شیرین عزیز زاهارا با درس های شمس به مولانا یا همان چهل قانون آشنا می شود و بسیار تحت تاثیر قرار می گیرد چون مولانا را شبیه خودش و عزیز زاهارا را شبیه شمس تبریزی می یابد . و همین تحول در نهایت باعث می شود اللا خانواده خود را رها کرده و عشق واقعی را در کنار عزیز زاهارا در مدت زمانی کوتاه اما بسیار زیبا و عمیق چون عشق بین شمس و مولانا تجربه کند.

  • کتاب کوری اثر ژوزه ساراماگو
    داستان فوق العاده این کتاب با کوری بدون دلیل یک راننده پشت چراغ قرمز شروع میشه ، البته کوری سفید نه سیاه!
    و در مدت کوتاهی به صورت یک بیماری مسری مثل طاعون، به بقیه مردم شهر هم سرایت می کنه و شهر غرق در سفیدی مطلق میشه. تنها کسی که کور نمیشه زن یک دکتر چشم پزشک بوده.
    کورها رو در تیمارستانی خارج از شهر قرنطینه میکنن .شخصیت های داستان اسم ندارن و با عنوان های اولین مردی که کور شد ، دکتر ، زن دکتر و ….شناخته میشن.
    این یک داستان استعاره ای هست که بدبختی و مشکلات جامعه رو در قالب داستان و کوری به تصویر می کشه.
    در تیمارستانی که افراد شهر قرنطینه بودن و از طرف دولت براشون آب و غذا فراهم میشد هرج و مرج در میگیره . گروهی می خوان بر گروه های دیگه برتری و تسلط داشته باشن و جنگ و دعوا بر سر آب و غذای بیشتر و حای بهتر هست.
    در نهایت وقتی از طرف دولت هیچ خبری نمیشه و گرسنگی فشار میاره به سمت در خروجی تیمارستان حمله میکنن و در کمال تعجب متوجه میشن که چند روزه به حال خودشون رها شدن پس مسیری رو در پیش می گیرن که البته تا به سمت شهر باشه چون زن دکتر بینا بوده و تنهو کسی بوده که دچار کوری نشده بود.
    در شهر هرج و مرج و خرابی بیشتر بود و کثافت همه جا رو فرا گرفته بود و گویی شهر هم به حال خودش رها شده بود!
    افرادی که در گروه دکتر و زنش بودن بهکمک زن دختر به خونه هر کدوم از اونها میرن و در نهایت در خونه دکتر ساکن میشن و همینطور به توصیف زیبای وقایع میپردازه تا در انتهای داستان متوجه میشیم اولین کسی که دچار کوری شده و در خانه دکتر ساکن بوده بیناییشو به دست میاره و همینطور به ترتیب کسانی که زودتر بیناییشونو از دست داده بودن بیناییشون رو به دست میارن.
    یک قسمت داستان که به دنبال غذا بودن زن دکتر در مسیرش که به کلیسا می رسه میبینه که چشم های همه تندیس های داخل کلیسا رو انگار کسی با پارجه سفید پوشونده و توصیف ها و برداشت ها در این داستان بسیار زیبا ، هنرمندانه و عتلی صورت گرفته طوری که وقتی کتاب رو به دست می گیری دوست داری تا انتهای داستان رو یکسره بخونی و با شخصیت های داستان همراه بشی فوق العاده است و من حتما و شدیدا توصیه میکنم که این کتاب رو بخونین .
    نویسنده در ادامه این کتاب ، کتاب دیگری به اسم بینایی هم داره که داستان دیگری هست که برای همین شهر و مردمانش اتفاق میفته و در مورد انتخاباتی هست که نتایج آرا در اون همه رو شگفت زده می کنه

    • خلاصه رمان چشمهایش
      در آغاز رمان، تهران و خفقان حاکم بر آن توصیف میشود. نقاش بزرگ، استاد ماکان، در هفنم دی ماه ۱۳۱۷ در حالی که بیش از سه سال در کلات و در تبعید بوده به صورت مشکوکی می میرد. رژیم برای سرپوش گذاشتن بر جنایت، نمایشگاهی از آثار او ترتیب میدهد ولی به دلیل هجوم مردم به نمایشگاه، آنرا تعطیل می کنند. از استاد ماکان تابلویی به نام چشمهاش به جا مانده است.
      راز این تابلو تبدیل به یک معما شده است. راوی داستان ناظم است که مسئولیت مدرسه ماکان پس از او بر عهده گرفته است. او بدنبال کشف راز تابلوی چشمهایش است.
      در سالروز مرگ استاد زنی به دیدار از موزه مدرسه می آید. آقا رجب که در داستان نوکر استاد ماکان است زن را می شناسد و به ناظم میگوید صاحب چشمهای در تابلو این زن بوده است. ناظم زن را پیدا نمیکند و تا پنج سال منتظر مراقب میماند تا آن زن دوباره می آید. ناظم موزه را به زن نشان میدهد در حالی که تابلوی چشمهایش را پنهان کرده است. زن متوجه میشود و سراغ آنرا از ناظم میگیرد و از او میخواهد آن تابلو را به قیمت پنج هزار نومان به او بفروشد و ناظم میگوید هرچه در مقابل آن تابلو از تو بخواهم باید به من بدهی و زن میپذیرد. قرار میگذارند و شب ناظم تابلو را به درخانه زن میبرد.
      آن شب زن شروع به صحبت میکند و میگوید نوزده ساله بوده که برای اولین بار به سفارش پدرم استاد را ملاقات کردم. او علی رغم سایر مردان به زیباییم توجهی نکرد و وقتی نقاشی هایم را دید گفت: ان شاءالله خوب می شود. من آنوقت از رفتارش متنفر شدم و قصد کردم برای یادگیری نقاشی به فرنگ بروم. در فرنگ سرانجام در EDBA ثبت نام کردم. زیباییم آنجا شهره عام و خاص شد، یکی از عشاقم به نام ((دوناتللو)) خودکشی کرد و یکی دیگر درباره ام رمان نوشت. پس از چهارسال متوجه شدم در هنر نقاشی بی استعدادم و یکنواختی زندگی انقدر به من فشار اورد که تا مرز خودکشی پیش رفتم .سفری به ایتالیا کردم و پیش استفانو (استاد نقاشی ماکان) رفتم. او از ماکان و خداداد برایم تعریف کرد. خداداد را میشناختم و قبلا اونرا در EDBA دیده بودم. فهمیدم او یکی از دویست نفری است که چند سال پیش در تهران و شهرهای دیگر دستگیرشدند. استاد ماکان با پنهان کردن خداداد در منزلش و با گرفتن شناسنامه جعلی او را به فرنگ میفرستد و به استفانو معرفی میکند. او حالا ازطریق فروش مینیاتورهایش امرار معاش میکند. خداداد با توزیع روزنامه فارسی پیکار که در برلین چاپ میشود به فعالیتهای سیاسی خود ادامه میدهد. خداداد به زن میگوید که به ایران برگردد و زیر دست استاد ماکان به مبارزه علیه رژیم بپردازد. خداداد نامه ایی به استاد ماکان مینویسد و زن را که حالا با اسم مستعار فرنگیس صدا میکند را به او معرفی میکند .فرنگیس به ایران برمیگردد.

  • یکی از بهترین کتاب هایی که خوندم محدودیت در صفر جووایتلی بود که به این نکته اشاره داشت،ما همواره با مسئولیت پذیری و پاکسازی میتونیم شرایط زندگی خودمون رو به نحو دلخواه تغییر بدیم

  • سلام خسته نباشید
    داستان بهشت هشتم به خانواده ای میپردازه که پدر به دلیل سانحه ای پای خودش رو از دست میده گوشه نشین و افسرده میشه و خانواده دچار مشکلات مالی زیادی میشه ،پس اندازی رو داشتن به پایان میرسه مادر تصمیم میگیره خونه مردم کار کنه این خانواده دو دختر دوقلو پنج ساله دارند روزی که داشتن تو حیاط بازی می‌کردند یکی از دخترا کنجکاو میشه از پله های نردبون بالا بره که یک پله مانده به پشت بوم سرش گیج میره و پرت میشه پایین همسایه ها دختر رو به بیمارستان میرسونن پدر و مادر هم خبردار شده راهی بیمارستان میشن ولی امیدی به بهبودی دختر نیست پدر ناامید از بلاهایی که سرشون اومده کفر میگه و از زمین و زمان شکایت میکنه مادر امیدواره و زیر لب دعا میخونه و اشک میریزه خواهر دوقلو وقتی حال وخیم خواهرش رو میشنوه به مسجدی که کنار منزلشونه میره تو مسجد گهواره ای هست که گوشه ای گذاشتن و روش پارچه سبز کشیدن داخلش عروسک پارچه ای وجود داره دخترک با دل شکسته و گریون خوابش میبره خواب گنبد امام رضا رو میبینه از امام خواهش میکنه خواهرشو شفا بده و امام رضا تو خواب بهش میگه غصه نخوره چون حال خواهرش خوب میشه از طرفی بردار بزرگ دخترا متوجه غیبت خواهر دیگش میشه به پدر مادرش خبر میده همه دنبالش میگردن پدر بچه ها دلش میشکنه از خدا می‌خواد دخترشو بهش برگردونه بعد از جستجو دختر دیگشونو تو مسجد کنار گهواره پیدا میکنن پدر دست نوازش به سر دخترش میکشه و اشک میریزه بهش میگم دکترا گفتن حال خواهرت خوب میشه و معجزه شده حال دختر بهتر میشه و پدر تصمیم میگیره غم و ناامیدی رو کنار بزاره و در همه حال شکر گذار باشه اون با کمک دوستش مغازه ای اجاره میکنن و مواد خوراکی مورد نیاز اهالی محله رو به فروش میرسونن مادر هم ماست و پنیر سبزی پاک شده و…داخل منزل تهیه میکنه و زندگیشون هر روز بهتر میشه امیدوارم لطف خدا و ائمه در هر لحظه شامل حالمون باشه و هرگز امید به زندگی رو از دست ندیم آمین

  • کشیده ی محکمی خورد تو صورتم
    نفهمیدم از کجا خوردم..
    چشمامو باز کردم علی نگران داشت بهم نگاه میکرد صورتش خونی بود
    وقتی چشمامو باز کردم…
    سوده تو زنده ای!!!مو فکر کردم مردی،
    نور افتاب مستقیم میخورد به چشمم،با چشمای ریز داشتم نگاش میکردم
    موتور افتاده بود رو پام.درد شدیدی تو پام حس میکردم.
    علی بلند شد و موتور و از رو پاهام بلند کرد،زانوی شلوارم پاره شده بود و خونی،کمی پامو تکون دادم ترسیدم که شکسته باشه،از درد قیافمو مچله کردم
    پاشدم دستی به لباسام کشیدم و خاکشونو تا حدودی تکوندم ،
    علی_ دیدی خالد!دیدی نزدیک بود بمیریم.مو عزرائیل و با چشمای خودوم دیدم

    • سلام
      یاسمن واشقانی فراهانی
      رمان پَر
      راجب مردی بود که زن و بچه داشت ، بخاطر شغلش وارد خونه ای میشه که صاحب خانه مرده و زن او خانومی جوان بود و این مرد عاشق اون خانم میشه ، به بهانه های مختلف به خانه آن خانم میره ، متوجه میشه این خانم صدای زیبایی داره برای این که به این خانم کمک کنه دزدی می‌کنه تا این خانم به جایی برسه که مثلاً حقشه ، و این آقا بالاخره یه جا گیر می‌کنه و پلیس ها اونو میگیرن و اون خانم در یک شهر خواننده مشهور میشه بعد ها که مرد از زندان در میاد سراغ اون خانم می‌ره و متوجه میشه دیگه علایقشون مثل هم نیست در حین همین موضوعات به دوست قدیمیش سر میزنه و به او برگه های رو میده برگه های که زندگی نامه خودش رو داخلش نوشته بود و بعد خودکشی می‌کنه زن خودش از خبر خودکشی شوهرش سکته می‌کنه و اون خانوم هم خواننده ای مشهور میشه

  • سلام
    کتاب ” شرط بندی” اثر آنتوان چخوف
    ابتدای داستان سوالی بین جمعی از دوستان مطرح میشه که حبس ابد بهتره یا اعدام؟
    هر کدوم از مهمان ها پاسخی به این سوال می دهند و اکثریت حبس ابد را انتخاب کردند و می گویند باید جایگزین اعدام شود چون انسانی تره.اما میزبان که بهش بانکدار می گفتند معتقد بود که بر خلاف حبس ابد که ذره ذره آدم رو می کشه اعدام بهتره چون یهو فرد راحت میشه .
    جوان ۲۵ ساله ای که وکیل بود با این نظر مخالف بود و می گفت حفظ حیات به هر شکلی بهتر از مردن است.
    بنابراین بین وکیل و بانکدار یه شرط بندی شکل گرفت به این صورت که اگه وکیل ۱۵ سال به حبس ابد اختیاری بره و زنده بمونه بانکدار به اون ۲ میلیون پول میده.وکیل هم شرط رو قبول می کنه و انجامش میده.یه روز مونده به پایان ۱۵ سال بانکدار میره توو اتاقی که وکیل رو در اون زندانی کرده تا اون رو بکشه.اما نامه ای بالای سر وکیل که الان ۴۰ سالش بود پیدا می کنه که اون رو از کشتن وکیل منصرف می کنه.متن نامه به این صورت بوده که وکیل در این سالهای حصر و تنهایی به کتاب خوندن پناه برده و با کتاب ها قله ها،شهرها رو فتح کرده،جشن رفته،شعر خونده،عاشق شده،به سرزمین های دور رفته،اطلاعات زیادی بدست آورده،کلی آدم جدید ملاقات کرده،راه های جدیدی کشف کرده و…بنابراین معنی واقعی زندگی رو فهمیده و گفته که این زندگی دنیایی که شما اسمش رو می گذارید زندگی واقعا زندگی نیست چون وقتی که توو طول عمرت هیچ کاری نکنی و بمیری فرق تو با موش کور چیه؟ هیچکس اسمت رو نمیاره چون کار مهمی نکردی.پس منم از ۲میلیون صرف نظر می کنم تا بدونید واقعا پول برام مهم نیست.
    بانکدار بعد از خواندن نامه ناراحت و گریان از اتاق میزنه بیرون.چند ساعت مونده به پایان ۱۵سال وکیل از اتاق فرار می کنه تا ثابت کنه دنبال پول نبوده و زندگی واقعا براش ارزشمنده.پس در شرط بندی پیروز میشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *