دانلود کتاب رمان در خانه ما

دانلود کتاب رمان در خانه ما

برای دانلود کتاب رمان در خانه ما اینجا کلیک کنید

 

 

سرشناسه

:

عاشوری، سمیرا، 1375-

عنوان و نام پديدآور

:

درخانه ما/ نویسنده سمیرا عاشوری

مشخصات نشر

:

تهران: گنجور، ‏‏۱۴۰۰.

مشخصات ظاهری

:

‏‫‏40ص. ؛ 5/14× 5/21 س م.

شابک

:

350000ریال: 0-19-7854-622-978

وضعیت فهرست نویسی

:

فیپا

موضوع

:

داستان­های فارسی—قرن14

موضوع

:

Persian fiction—20th century

رده بندی کنگره

:

‏PIR8354

رده بندی دیویی

:

‏‫8فا62/3

شماره کتابشناسی ملی

:

8463242

وضعيت ركورد

:

فیپا

 

قسمتی از کتاب

پکی محکم به سیگار می زنم ، دود های اشباع شده رو ازریه ام می فرستم بیرون,هوا هنوز گرمه..گرما واقعا طاقت فرساست خونمون همیشه بوی نم می ده و سقفش ترک های ریز و درشت برداشته ، جرات نداریم در یا پنجره رو باز بزاریم ازترس مارمولک های درشت و موش های فربه هیچ وقت درامان نبودیم”

کولر مداوم روشنه نه زمستون می شناسه نه تابستون همیشه هوا یه طوره،  بعضی شب ها از پشت اتاقم که به حیاط خلوت باریکی ختم می شد صدای پا میومد و واق واق سگ های ولگرد اذیتم میکرد،درخت های در خونمون همیشه بلند زشت پربرگ وسبز هستن،دلم می خواست خشک بشن اخه ریشه اش بدجوری بزرگ بود اززیر حمله کرده بود به درخت نارنج مون و اونو خورده بود داداش سهیل مجبور شد با اره قطعش کنه وقتی برگ هاش زرد شده بود نارنج هاش تک تک روی زمین افتاد دلم منم هری ریخت پایین اونقدر پایین فکر کنم افتاد تو شلوارم سریع رفتم دسشویی فرت فرت اشک ریختم !

ها کردم دهنم بو سیگار می داد تند مسواک زدم اومدم بیرون به جسد درخت نارنج زل زدم .خیلی خرافاتی بودم معتقد بودم درختمون رو چشم کردن یه شیشه کوچک پراز نمک اویزون کرده بودم بهش “فکر می کردم می تونه ارواح  رو دور کنه ولی برعکس شد.

امروز مامان بزرگ میومد،بهش می گفتیم ننه جون…

توی خانه ما هیچ خوشحالی نبود البته شایدم بود ولی من نمی دیدم قبلنا مثل خرس می خوابیدم بهم می گفتن خوش خواب خرس قطبی،ولی الان دیگه نمی تونم بخوابم تا صبح بیدارم با چشای باز مثل جغد شوم شدم نعره می کشم یا آروم پاورچین پاورچین توی خونه کشیک می دم زیادی تنبل بودم ولی هیچ وقت خودم نمی دیدم بنظرم که خوب بودم ولی خب انگاری نظر من برای کسی مهم نبود چون حرف حرف اوناست،منم مجبورم فقط سرمو تکون بدم.مثل یک هندی احمق سرمو تکون می دادم و اجازه می دادم راست راست بهم نگاه کنن و دستم بندازن برام مهم نبود شایدم مهم بود شب ها همیشه بهش فکرمی کردم!اما بافکرکه کاری و زرنگ نمی شدم می شدم اوه بی خیال.

 

اگر کتابی برای چاپ دارید اینجا کلیک کنید

 

 

 

 

8 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *