دانلود کتاب سایه یک توهم

سرشناسه:  عاشوری، سمیرا، ‏ ۱۳۷۵ –

عنوان و نام پدیدآور: سایه یک توهم/ سمیرا عاشوری.

مشخصات نشر: تهران: گنجور، ۱۳۹9.

مشخصات ظاهری: 60 ص.

شابک: 1-31-7484-622-978

وضعیت فهرست نویسی: فیپا

موضوع: داستان‌های فارسی – قرن ۱۴

موضوع: Persian fiction – 20th century

رده بندی کنگره: 8354 PIR

رده بندی دیویی: 8 فا 62/3

شماره کتابشناسی ملی: 7363895

وضعیت رکورد: فیپا

دانلود کتاب سایه یک توهم

برای دانلود کتاب سایه یک توهم اینجا کلیک کنید

 

قسمتی از کتاب

دانلود کتاب سایه یک توهم

آستین لباسم را کنار زدم, بابی حوصلگی به ساعت مچی روی دستم نگاه کردم. چند دقیقه از 7 شب گذشته بود, با نوک انگشتم چشمامو مالیدم. نفسی کوتاه کشیدم و از روی صندلی بلند شدم کتابمو بغل کردم آرام هلش دادم کنار میز, بی سر و صدا از کنار دخترانی که هرکدوم ژستی گرفته بودند و زیرچشمی و دقیق قیافهٔ همدیگرو دید می‌زدند، گذشتم و به این فکر افتادم که جمع دختران چقدرکسل کننده و آزاردهنده، مزخرف بی رنگ و رو، فاقد هرگونه حس خوب، دقیقاً مثل اینکه ایستاده باشی پشت یه پنجره کدر کثیف که هیچ چیز رو نه ظاهر، نه باطن، نه حتی بخشی کوچکی از حس دوستی، هیچی هیچ هیچ کلاً غیرقابل تصور و غیرقابل تشخیص، چه منطقی برای مطالعه‌های بی‌وقفه روزانه وشبانه وجود داره وقتی که می‌شد به راحتی حسادت را از پشت کتاب‌های قطور روی هم انباشته شده بوکشید، در حالی که پوزخندی می‌زدم از درخارج شدم. دستمامو گرفتم بالا و بی توجه به حضور عابران به بدنم کش و قوسی دادم و خاک خستگی چند ساعته ام رو که در کتابخانه گذراندم رو از تنم تکاندم.

 دلم می‌خواست خیلی زود برگردم خونه, خونه که نبود, یه آلونک کوچک ولی آروم که از یه آدم چاق و بد اخلاق کرایه کرده بودم. مردی عصبی که همیشه گونه هاش سرخ بود، زل می‌زد تو چشمات و ابروهای پرپشتشو بالا و پایین می‌داد و از نظم و دیسیپلین حرف می‌زد. و این درحالی بود که یقه پیرهنش همیشه چروک و تا نخورده بود و بوی غذا که بجای عطربه خود زده بود رو می‌شد ازفرسنگ ها تشخیص داد. آه که چه کیفی می‌ده خوابیدن بدون اینکه علتی یا مزاحمی برای بیدارشدن داشته باشی. ساعت‌ها درازبکشی و صورتتو به بالشت عزیزت بچسبونی تو خیالاتت دست و پا بزنی… نگاهمو دادم سمت آسمون و آهی کشیدم, ناگهان تلفن همراهم همون خروس بی محل, زنگ خورد. دستمو بردم سمت جیب مانتوم وگوشیمو در آوردم, شماره ناشناس بود. دکمه جوابگویی را فشردم و تلفن همراهم را به گوشم چسباندم و بدون گفتن حرفی، منتظرشدم که کسی حرفی بزنه و منم بگم سلام و همون حرفای روزمره همیشگی. اما تنها صدای نفس‌های مکرر و بی وقفه رو می‌شنیدم، دقیقاً مثل صدای نفس بره‌ها که ازخستگی وخوردن علوفه زیاد ازخود درمی آوردند, ناخود اگاه استرس گرفتم چند دقیقه گذشت اما تنها فقط سکوت بود وسکوت که بین من وآن غریبه هویدا بود.

ناگهان دستی روی شونه ام قرارگرفت ازجا پریدم وگوشی ازدستم افتاد..

“سوما” چته تو.. چرا اینجوری ایستادی اینجا؟؟ با چشمای نیمه هراسانم دستم رو به علامت هیس گزاشتم روی لبم وخم شدم وازروی زمین گوشی رو برداشتم اما انگارقطع شده بودو فقط صدای بوق‌های پی درپی میامد.

چکارمی کنی سوما؟ چرا مثل دیوونه ها هی این طرف و اون طرفو نگاه می‌کنی چیزی شده؟ ای بابا! نمی تونی آروم بگیری حتماً باید منوبترسونی!! وبا دست کوبیدم تو سر فرزانه! آی خدااا دستت بشکنه مگه دیوونه شدی این چکاری بود انجام دادی, راستی تو یکهو ازکجا سبز شدی؟ ولم کن دختره لوس می دونستم اینجایی فراموشکار! بیا بریم خونه ما, امشب مامانم فسنجون گزاشته گفته توام بیایی وکوفت کنی.

ای جان راست می گی قربون خاله چکامه خودم برم بدو بریم که روده کوچکم داره دولپی بزرگه رو می خوره فرزانه خندید ودستمو کشید وگفت: خوبه خوبه حالا اینقدرخودتو لوس نکن. دست تو دست هم درفضای مهتابی شب ازسنگفرش های سنگی که انبوه درختان کاج وسربه فلک کشیده همچون سربازان بلندقامت محکم واستوار ایستاده بودند عبورکردیم. فرزانه درحالی که دستمو گرفته بود بهم نگاه کرد وگفت راستی چرا اینقدرشوکه شدی چیزی اذیتت می کنه دخترخاله “کی پای تلفن بودکه اینقدرترسیده بودی؟

راستش نمی دونم چندوقتیه که یک شماره عجیب ناشناس با اعداد درهم وبرهم که هیچ تناسبی باهم ندارن به گوشی همراهم زنگ می زنه و هروقت برمی دارم کسی حرفی نمی زنه خیلی می‌ترسم حس بدی نسبت به این موضوع دارم, تاحالا برام چنین شرایطی پیش نیومده بود, شایدم چیزی نباشه ومن زیاد بزرگ جلوه‌اش می دم اما باور کن بدجوری دارم اذیت میشم.. حس…حس‌های منفی…نمی دونم چطورتوضیح بدم نمی دونم شایدم مغزم خود به خود استرس یا آدرنالین منفی پخش می کنه! فرزانه یعنی کی می تونه باشه؟ وقتی جواب می دم تنم یخ می زنه دقیق‌تر که گوش می دم صدای نفس هاش میاد واصلا معلوم نیست زنه یا یک مرد!. فرزانه: خب چراتا حالا به من چیزی نگفتی! به ذهنم نرسید یعنی فکرنمی کردم اینقدرا مهم باشه که بهت بگم. بگوببینم شماره تورو چندنفر دارن؟. فکرنمی کنم آدم‌های زیادی شمارمو داشته باشن یعنی تا به حال آدم مهمی نبودم می دونی که زیاد اهل معاشرت نیستم عاشق تنهایی مطلق وآرامش بی پایان… خب حالا توام اینقدربزرگش نکن نمی دونم چرا اینقدرشکاکی ودلت می خواد برای هرمسئله ساده وپیش پاافتاده ای, فلسفه جدیدی ببافی! حتماً اشتباه گرفته درضمن من تولب تابم یه نرم افزار دارم که وقتی شماره روبهش بدی می تونه اسم طرف رو ردیابی کنه، پس حتماً امشب رازشو کشف می‌کنیم… باهم بلند بلند خندیدیم ودستمان را گره کرده بهم توی هوا تکان می‌دادیم. ازچندخیابان تو درتوعبورکردیم خونشون درست تویک کوچه بن بست بود و آخرین خونه که دری به رنگ قهوه‌ای تیره داشت. فرزانه کلیدانداخت وهردوداخل شدیم حیاط بزرگی داشتن با یک حوض بزرگ وفیروزه ای که درست وسط کاشی‌های سفید خال خالی ساخته شده بود ودورتا دورگردی حوض پربود ازگلدان های سفالی وقدیمی که گل‌های یاس و رز را درونش کاشته بودند, وعطری خوب ودل پذیرازخودپخش می‌کردند. خانه بافت قدیمی و آجری داشت که همیشه گربه‌های ولگرد رنگارنگ باصدای گوش خراشی روی دیوارشان مرنو می‌کشیدند گرچه خانه خود آدم نمی‌شد ولی برای من نوعی انعکاس شفاف از روستای سرسبزم بود جای که من بی قید وبند به جنس یا سن, و بی­هیچ هراسی تمام طول دشت را می‌دویدم وگل های ریخته شده روی زمین را در دامنم جمع می‌کردم وزینت بخش موهای بلندم می‌ساختم. با این فکرها آرامش را به خونم تزریق کردم. کفشم را دراوردم و همراه با فرزانه داخل خانه شدم. خاله چکامه توآشپزخانه بود و به محض دیدن من. لبخندی بزرگ رو لبش نشست و چشمای قشنگش درخشید. به به دخترای گلم خسته نباشید. جلوتر اومد و منو بوسید! قربونت برم دخترم چرا خودت تنها می مونی تو اون خونه اجاره‌ای بخدا من ناراضیم! گفتم بهت که من و فرزانه تنها هستیم! سهیل که رفت خارج و مارو تنها گزاشت. و باباشم که رفته مأموریت. چه نیازی بود بری تو اون قوطی کبریت!!. این چه حرفیه خاله جان من که همش همین جام و مزاحم همیشگی خب اونجارو گزاشتم واسه درس خوندنم. خاله: فدات بشم اخه من نگرانتم اینجا شهربزرگیه من دلم راضی نیست دخترخوشگلم!. فرزانه که تاحالا هیچی نگفته بود صداش دراومد: ای ول کاش کسی هم اینقدر ناز منو خریدار بود خرس گنده وقت شوهرکردنشه مواظبت نمی خواد این.. خندیدم ودستامو بردم بالا و دنبالش افتادم وگفتم چیییی! توکه ازمن بزرگ‌تری مادربزرگ! وقت شوهرکردن تواهه خاله یه شیشه یا یک دبه بزرگ بیار که فرزانه رو بزاریم توش وقتشه که ترشیشو بندازیم. وهرسه شادمانه باهم خندیدیم.

دانلود کتاب سایه یک توهم

شام درکمال آرامش و با مزه پرونی های فرزانه تموم شد. بلندشدم خواستم ظرفارو بشورم که خاله قسمم داد وگفت با فرزانه برین استراحت کنید. دوتایی صورت خاله چکامه رو بوسیدیم و به طرف اتاق خواب همیشه شلخته فرزانه رفتیم. دخترتوکی می خوای نظم رو یاد بگیری؟؟/. بابا بی خیال حوصله داری هااا نظم کیلوچنده من همین طوری راحت‌ترم. نچ نچی گفتم و لباس هاشو که پراکنده رو تختش افتاده بود برداشتم تاکردم و گذاشتم توی کمدش. فرزانه رفته بود پای لب تابش و ایمیلشو چک می‌کرد. آه راستی دخترگوشیتو بیار شماره رو بده شاید بفهمیم این غول چراغ جادو کیه که مزاحم سرکار سوما مهین دوست شده. سوما؟؟؟ جانم بگو_ تاحالابه اسمت فکرکردی؟؟ وقتی بچه بودم وبرای بار اول اسمتو شنیدم اصلاً برام قابل فهم نبود اخه سوم یک عدد بود و جالب اینکه هیچ وقت دراین مورد سوالی از بزرگترها نکردم و خودم به این نتیجه رسیدم که پدر و مادرت سه تا آرزو داشتن اما وقتی تو به دنیا اومدی و به آرزوی سومشون رسیدن و بادیدن دختر زشتی مثل تو یهو گفتن اههه. و بعد به عدد سوم الف اضاف کردن یعنی دخترناخواسته نازیبا…. بلندبلند خندیدم طوری که اشک ازچشمام زد بیرون آخه میگم دیوونه ای تو باورکن! ازتوکیفم گوشیمو دراوردم دادم دستش ودرحالی که پهلوشو نیشگون می‌گرفتم وگفتم اول اینکه سوما یعنی ماه وچشمه جوشان پس خودتو مسخره کن. آخی گفت و زیر لب چند تا فحش زمزمه کرد و شماره رو زد به لب تابش هر دو استرس داشتیم. اما نتیجه خالی بود و هیچ اسمی در نمیومد چند بار این کارو انجام داد ولی هیچ نتیجه‌ای نداشت. باغم نگاهش کردم وگفتم مثل اینکه فایده‌ای نداره.. بی خیال”. ای بابا این دیگه چیه؟؟!! چی شد فرزانه چی چیه؟ زهرم ترکید. نمی دونم کی این عکسو فرستاده به ایمیلم.! بیا ببین، به صفحه لب تاب خیره شدم تصویر یه حیوون بود بیشترشبیه سگ، بی چاره تکه تکه شده بود هرکدوم ازاعضای بدنش توی تصویر پخش شده بودند، چشمامو ازصفحه دزدیم حالم بد شده بود حس تهوع بهم دست داد. گفتم خب اینو کی برات فرستاده؟ چرا این عکسو فرستاده؟ ببین کیه!! فرزانه چندیدن بار صفحه جستجو ایمیل رو بالا و پایین رفت و لی هیچی مشخص نبود. بهش نگاه کردم رنگش پریده بود، گفتم خب مگه می شه کسی بدون منظور و ناشناس اینو بفرسته به ایمیلت حتماً کسی که فرستاده تو رو می شناسه اینطور نیست؟؟ بی خیال دختر هرکسی می تونه یه ایمیل بی نام و نشون بسازه وقت تلف کردنه،. فرزانه به نظرت می تونه بین این شماره غریبه واین عکسی که واست فرستادن ربطی وجود داشته باشه؟؟. برگشت سمت من و باچشم های پرآشوب و خیسش بهم زل زد!! خب ممکنه ربطی داشته باشه بنظرمن یکی می خواد باهامون یه شوخی کثیف بکنه احتمالاً هم منو می شناسه هم تورو اماا. خب فرزانه چراباید کسی باهامون چنین شوخی بی مزه‌ای بکنه؟ من که اصلاً احساس خوبی به این موضوع ندارم من تازه 1 ماه ست به شهراومدم هیچوقت نیومدم واسه زندگی که کسی بخوادمنوبشناسه یا دشمنی باهام داشته باشه. بخیال سوما نمی خواد این قدرنگران باشی چیزی نشده که ودستشو برد کناردهنش وبادندون هاش افتاد به جون ناخون های کوتاه وومربعی شکلش.. می تونستم به وضوح ترس رو توچشماش وتک وتک اعضای بدنش ببینم.

دانلود کتاب سایه یک توهم

دیگه بحث رو ادامه ندادم وبرای عوض کردن فضای خفگان آور ازکشو تختش ژورنال‌های مدل لباس رو کشیدم بیرون و با هیجان صفحات را ورق زدم و نگاشون کردم. فرزانه باید واسم لباس بدوزی ها، خیلی وقته که لباس نو ندارم وقتی با این لبا سها میرم دانشگاه شرمنده میشم. فرزانه دست ازخوردن ناخون هاش برداشت لب تابشو خاموش کرد اومدکنارم نشست ولپمو از دو طرف کشید وگفت: اخه تو که همش چادرسرته وخودتو مثل مومیایی می پیچونی چه نیازی داری به لباس، اخم کردم و لجوجانه زبونم رابراش دراوردم. این حرفارو بنداز دور من کاری به این کارا ندارم فردا موقع برگشت ازدانشگاه میرم پارچه فروشی واسه مانتوو مقنعه‌ام پارچه می‌گیرم. ای ول خانوم راه افتادیا مثل اینکه همجارو زود یادگرفتی کلک. لبخندی زدم وگفتم اذیت نکن. گاهی وقتا باافسانه هم کلاسی‌ام میرم بازار خیلی دخترخوبیه همیشه هوامو داره وکمکم می کنه واقعاً گله. زررتی پ من کشکم چراازمن نمی تعریفی، بغلش کردم وگفتم توکه آبجی یکی یه دونه ام هستی تونباشی می خوام دنیا نباشه. راست می گی جیگررر. قربونت برم عشقمی. ولی یادت باشه به غریبه‌ها اعتمادنکن مطمئن باش تواین دنیا کسی بی هدف به کسی خوبی نمی کنه. اخمی کردم وگفتم اینجوری هام نیست. مگه می شه! خوب بودن وخوبی کردن ذاتیه وهرکسی تو ذاتشه اینکارومی کنه اینقدرم منفی باف نباش. وگرنه چه نیازی هست که آدم نقش بازی کنه. ای بابا باشه جونم تسلیم! کاش همه آدم‌های دنیا مثل توبودند. دخترخاله مهربون من! بهتره بخوابیم من فردا چند تا دانش آموز دارم توام که بایدبری دانشگاه. زود تندسریع بخواب. چشمی گفتم وکتابا رو گزاشتم توکشو. وپریدم روتختش وپتوروکشیدم تازیر دماغم, فرزانه با لودگی بهم نگاه کردوگفت: زیادیت نشه یه موقع, تخت خوابمم که تصاحب کردی! من که حرفشوجدی گرفته بودم سریع پاشدم و با دلخوری گفتم: من که نمی‌خواستم خودت گفتی وقتی میای بخواب روتخت من ای بابااااا. فرزانه درحالی که رختخوابو روی زمین پهن می کردگفت شوخی کردم بچه پرو, برو بخواب. من جام راحته رو زمین. توشوخی سرت نمی شه دختر!!! چقدرم که خانم زودرنجه. ولبخندی جانانه نثارم کرد, برگشتم روتخت. فرزانه چراغ روخاموش کرد و روی تشک درازکشید. بهم دیگه شب خیرگفتیم. طولی نکشید که صدای خر خر فرزانه در فضای اتاق پرشد وباعث شد که لذت ببرم ازاینکه نزدیکانی دارم که عاشقشونم. لبخندی کم رنگ روی لبم نقاشی شد. پلک هامو روی هم گزاشتم و باهزارافکارمبهم وجورواجورکه مغزم رابه بازی گرفته بودند به خواب رفتم.

 

 مردی درحالت مستی واستفاده ازمشروبات الکلی همسرش رو به قتل می رسونه! مدت زمانی که می گذره مستی ازکله مرد مسن می پره و به خودش میاد! و همسرش رو مرده روی زمین پیدا می کنه شوک عمیقی به او دست می ده، و کلاً موضوع قتل همسر به وسیله خودشو انکار می کنه و مدعی این بوده که بسیار عاشق او بوده وهرگز به همسرش آسیب نمی رسونده، بنظرشما آیا این مردگناه کاره یامی تونه با ذکرشواهدومدارک موجود تبرئه بشه نظرتون روبگیدبچه ها؟!

همهمه درکلاس برپاشد. هرکس چیزی می‌گفت ونظراتی بدون فکر؛ مثل قطرات باران ازدهانشون سرازیر می شد. مهدی یکی ازهم کلاسی‌ها دستشو بالا برد وگفت: استاد بنظرمن این مردگناه کاره چون الکل مصرف می‌کرده وهمین باعث زوال عقلش شده وفکرنمی کنم حتی یک آدم مست ولاابالی درچنین صورتی دست به قتل بزند پس حتماً یادروغ گفته یا ازقبل نقشهٔ باتوجیه واقع بینانه کشیده که رأی دربی گناهیش صادربشه ویاواقعا یک بیمارروانیه که راحت دست به قتل می زند ودرچنین شرایطی خیلی راحت اززیرچوبه اعدام درمی رود ودر یک بیمارستان روانی بستری می‌شود وتمام. بعدازمهدی من دستمو بلندکردم استاد با سرتاییدکرد. راستش استاد نمی شه با این توضیح مختصرواندکی که دادید رأی به گناه کاربودن یاگناه کارنبودن شخصی صادرکرد. استاد که معلوم بود دستپاچه شده، من منی کرد وگفت: من فقط نظراتتون رامی خواهم هرچندکه اندک توضیح داده باشم ولی اصل قضیه همینی هست که گفتم. بله استادکسی نمی تونه منکر این بشه که الکل توانایی مغزرو پایین میاره ومانع ازتفکرودید روشن نسبت به قضایا می شه ولی بنظرمن چیزی که این وسط خودنمایی میکنه قتلی هست که اتفاق افتاده، اما ازکجا معلوم که قتل توسط اون مرد رخ داده باشه اصلاً چرا الکل مصرف می‌کرده آیا اززندگی خودسیرشده ایا مشکلاتی داشته که به دلایل مختلف وراحت نبودن باهمسر, شرایطش را به تنهایی به دوش می‌کشیده ودرخفا تنها چیزی که لمس می‌کرده بطری‌های حاوی الکل بوده, ودرون مغزنصف ونیمه ای که دیگرخوب وبد را ازهم نمی شناسه التیام بخش, قسمتی اززندگی پرمتلاطم ودرحال متلاشی شده‌اش بوده است. دقیقاً معلوم نیست که مرد به چیزی فکرمی کرده، هرشخصی توحالت عادی قدرت تفکروتعقل داره ومی دونه قتل باعث می شه خودشم نابودبشه. افسانه روبه من گفت خانم مهین دوست پس منظورشمااینکه مرد دچار افکارمنفی و ضربه روحی ویا شاید افسردگی بوده؟؟ خب قطعاً شخصی که به الکل پناه می بره دقیقاً برای پنهان کردن بخشی ازضمیرناخوداگاهشه که وقتی سرکوب بشه منجربه عواقب بد وجبران ناپذیری می شه استاد بالبخندی گفت درسته خانم مهین دوست عالی بود؛

دانلود کتاب سایه یک توهم دانلود کتاب سایه یک توهم دانلود کتاب سایه یک توهم دانلود کتاب سایه یک توهم دانلود کتاب سایه یک توهم

 

 

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *