رویا عبدلی : نویسنده

رویا عبدلی متولد ۱۳۷۲/۳/۲۱ تهران، از رمان نویسان و صاحب رمان راز است. او در زمینه داستان کوتاه نویسی نیز فعالیت دارد. رمان (۱۵دقیقه) از وی در زیر چاپ قرار دارد.
این نویسنده با قلم خود به هنجارشکنی ها در خصوص سنتی نگری در خانواده و اجتماع پرداخته است و در سبک کلاسیک می نویسد

اگه دوس داری کتاب چاپ کنی اینجا کلیک کن

قسمتهایی از رمان را در زیر بخوانید

فصل اول رویا عبدلی : نویسنده

 از صدای سرفه‌های آقاجون تا خود صبح نمی‌تونستم بخوابم. همیشه تا دیر وقت بیدار بودم‌و نگران!

 «نکنه یه وقت حالش بد بشه؟»

 چون بعد از فوت مادرم رویا آقا جون از بس غصه می‌خورد، افسرده شده بود و حالش روز به روز بدتر…

 من خونه‌ی آقاجون زندگی می‌کردم و کارهای نظافت اتاق‌ها تا پخت و پز منزل رو انجام می‌دادم. امشب از اون شب‌هاست که اصلا خواب به چشمام نمیاد. دلم بدجوری هوای مامان رویا رو کرده!

 یاد اون روزهایی افتادم که تو حیاط همین خونه این‌قدر بازی می‌کردم که لباس‌هام خاکی می‌شدند. آقاجون فقط دوتا دختر داشت، مامانم‌و خاله راحله که دو سال بزرگتر از مامانم بود.

ما دو تا بچه بودیم، من و خواهرم که سه سال بزرگتر از من بود. اون بعد از فوت مادرم با همسرش قاسم راهیِ شهرستان شدند. از این‌که نگار من‌و تنها می‌گذاشت، خیلی دلم شکست، اما گریه و خواهش‌های من برای دل سنگ آقا قاسم کافی نبود.

آقا قاسم یک تعمیرگاه کوچک این‌جا داشت و به قول معروف فوت و فن تعمیرات ماشین‌ و از آقاجون یاد گرفته بود.

روزی که داشتند خداحافظی می‌کردند، اون‌قدر غضبناک بهش نگاه کردم که با چشم غره‌ی آقاجون سرم‌ رو پایین انداختم.

زمانی که برای بدرقه‌ اون‌ها همه به حیاط رفتند، من داخل اتاق موندم، چون اصلا تحمل این‌که ببینم نگار داره از این‌جا میره رو نداشتم. از پشت پنجره‌ی آشپزخونه داشتم نگاه‌شون می‌کردم. تمام حرکات نگار درست مثل مامانم بود، نمکی که توی صورتش داشت و مژه‌های بلند با چشمای خرمایی رنگش من رو کاملا یاد مادرم می‌انداخت.

از همه خداحافظی کرد و در آخر نگاهی به اطرافش انداخت. هنگامی که دید من توی حیاط نیستم وارد اتاق شد. در اون لحظه از صدای گریه‌های بلندم تونسته بود من رو پیدا کند.

 جلو اومد و روی زانوهاش روبروم نشست. دستش‌رو گذاشت روی سرم. خیلی براش دردناک بود که من‌و پیش آقاجون تنها بذاره، اما همیشه به من می‌گفت: «اگه راهی داشت من و هم با خودش می‌برد.»

 وقتی سرم‌و بالا گرفتم مژ‌ه‌هاش‌و دیدم که خیس اشک بود. توی چشم‌هام نگاه کرد و گفت: «ساغر…! آجی کوچولو؟ قربونت بشم چرا گریه می‌کنی؟ نمی‌خوای با آبجی خدافظی کنی؟»

اشک‌هام‌و با پشت دست پاک کردم و همین‌طور که هق‌هق میزدم گفتم: «نه نمی‌خوام، من از خداحافظی متنفرم! همه عزیزام‌ رو از دست دادم، تنها کسی که از خانواده برام مونده تو بودی که داری میری. این انصاف نیست که من و تنها بذاری…»

دستش رو زیر چونه‌ام گذاشت و سرم و بالا آورد و توی چشم‌هام خیره شد: «الهی آبجی پیش مرگت بشه، مگه من دوست دارم تورو تنها بذارم؟ اما ناچارم تورو روح مامان گریه نکن، بذار راحت برم. مامان مُرد راحت شد، اما من و دارن می‌بَرن اسیری!»

وقتی این‌ رو گفت دیگه بغضش ترکید. طوری گریه کرد که بندبند وجودم ریش شد. نمی‌دونستم چطوری آرومش کنم، چون خودم وضعیت‌ام بدتر از اون بود. دست‌هاش‌رو گرفتم و گفتم: «چرا اسیری؟ بی‌خود می‌کنن ازت کار بکشن، مگه بی‌کسی؟ من و آقاجون که نمُردیم؟ به خدا میام اون‌جا باهاشون حرف می‌زنم. بهشون می‌گم حق ندارن اذیتت کنن.»

دوباره دستش رو روی سرم کشید و ادامه داد: «الهی آبجی قربونت بره، نمی‌خواد…! اگه قول بدی دختر خوبی باشی دیگه غصه‌ای ندارم. نمی‌خوام نگران توام باشم.»

تا اومدم  اون رو به آغوش بکشم، همسر خاله راحله که من عمو علی صداش می‌کردم در زد و گفت: «نگار خانوم، آقا قاسم منتظر شماست.»

نگار سریع اشک‌هاش رو پاک کرد و جواب داد: «باشه علی آقا، مگه این ساغر می‌ذاره؛ داشتم ناز این خانوم کوچولو رو می‌کشیدم.» رویا عبدلی : نویسنده

هر دو از اتاق بیرون رفتیم. خاله راحله با یک سینی و کاسه آب برای بدرقه جلوی در ایستاده بود. نگار جلو رفت و گفت: «خاله حسابی بهت زحمت دادیم، دیگه جون تو و جون ساغر… مواظبش باشید. تورو خدا اگه زیادی نِق زد به دل نگیرید، بعضی شب‌ها دندون قروچه می‌کنه.»

همون موقع علی آقا گفت: «نه بابا، این حرف‌ها چیه؟ ساغر خانوم مثل دختر خودمه، به خدا که با دیانا فرقی برای من نداره. شما با خیال راحت برو ایشالا زندگی خوبی داشته باشی و  بهتون خوش بگذره.»

نگار از همه خدافظی کرد و رفت. کسی که من هرگز فکر نمی‌کردم بعد از فوت مادرم اون رو از دست بدم، اما همین که می‌دونستم زنده‌ست و داره نفس میکشه کافی بود.

از اون روز دردناک پنج ساله که می‌گذره و نگار فقط سه بار تونسته بی‌آد پیش ما، چون به ظاهر قاسم آقا هنوز نتونسته بود براش زندگی درست کنه و یه خونه‌ی مستقل بگیره و خواهرم و از اون خونه‌ی کوچک ببره تا کمی از دست مادر و خواهر شوهر نفس بکشه.

 اصرارهای خاله راحله و عمو علی برای قبول کردن پولی که از طرف آقاجون داده می‌شد تا حداقل کمی اوضاع‌شون بهتر بشه هم بی‌فایده بود، چون آقا قاسم مرد مغروری بود. اگر بحث علاقه‌ی نگار نبود هرگز باهاش حرف نمیزدم.

 همیشه یادم میاد وقتی نگار می‌خواست از همسرش تعریف کنه، از قلب کوچک و ساده‌اش می‌گفت و دائم به ما گوش‌زد می‌کرد که هیچ وقت به ابروهای گره کرده و اخم صورت جدی‌اش نگاه نکنیم، اما همون قلب ساده پنج سال می‌شد که خواهرم رو از من دور کرده بود.

اون شب به هر مصیبتی که بود شب و به صبح رسوندم. هوا روشن شده بود که با سروصدای آقاجون از خواب بیدار شدم. کمی کش و قوس اومدم و چند تا خمیازه کشیدم. کاملا معلوم بود که از بی‌خوابی دیشب هنوز کلافه‌ام.

با بی‌حوصلگی از پله‌ها سرازیر شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. مثل همیشه آقاجون  داشت برای صبحونه شیر گرم می‌کرد. پشتش به من بود و اصلا متوجه‌ی حضورم نشد. در اون لحظه شیطنت‌ام گُل کرد و خواستم کمی اذیتش کنم. آهسته به طوری که اصلا متوجه نشه جلو رفتم و از زیر بغلش یه نیشگون کوچولو گرفتم.

در اون لحظه انگار که زلزله اومده باشه، مثل فنر از جا پرید و نصف لیوان شیر داغی که توی دستش بود روی لباس‌هام ریخت.

 جیغ بلندی کشیدم: «آقا جو…ن سوختم، آتیش گرفتم.»

 و به دروغ خودم‌ رو به غَش زدم. آقاجون که از این اتفاق حسابی دستپاچه شده بود مثل همیشه به جای این‌که از پماد برای سوختگی استفاده کنه، مستقیم رفت سراغ شیر آب سرد. تا به خودم بجنبم یک لیوان آب سرد روی بدن من خالی شد. نه به اون شیر داغ و نه به این آب سرد. در همون لحظه احساس کردم پوست شکمم باد کرد و تاول زد. مثلا می‌خواست ابروهام‌و درست کنه زد کورم کرد.

همین که چشم‌هام‌و باز کردم، دیدم بالای سرم ایستاده و بِروبِر فقط داره من و نگاه می‌کنه. از اون‌جایی که فهمیدم مچم‌و گرفته سکوت کردم. ناگهان گفت: «آخه خدارو خوش میاد من پیرمردو بترسونی؟ از قدو قوارت خجالت نمیکشی؟ آخه دختر تو کِی می‌خوای درست بشی؟ عین مامانت فقط بلدی مردم آزاری کنی.»

آقا جون هر زمان یاد مادرم میفتاد ناخوداگاه اشک توی چشماش حلقه میزد. حسابی عذاب وجدان گرفته بودم. به این نتیجه رسیدم که آقاجون دیگه اون آدم همیشگی نیست و نمی‌شه مثل قبل سر به سرش گذاشت، اما مثل خَری که با بارش توی گِل گیر کرده باشه، مونده بودم چطوری از جام بلند بشم و جیم بزنم. رویا عبدلی : نویسنده

من تو فکر فرار بودم و آقاجون هم‌چنان داشت غُر میزد و ادامه می‌داد: «اِی خدا کِی می‌شه زنگ در این خونه به صدا دربیاد و بگن اومدن این تحفه رو ببرن؟»

کمی نفس گرفت و بعد ادامه داد: «من نمی‌دونم این چرا شوهر نمی‌کنه؟ تا با این کارهاش من و سکته نده که ول کن نیست.»

نگاهی به من انداخت که هنوز وسط آشپزخونه وِلو بودم گفت: «از وسط آشپزخونه پاشو وگرنه این سری دیگه جدی جدی می‌سوزی ها…»

و من که بی‌صبرانه منتظر همین فرصت بودم مثل بند تومبانی که در رفته باشه، از مهلکه فرار کردم. اون شب قرار بود خاله راحله و بچه‌ها بیان خونه آقاجون تا دور هم جمع بشیم، آخه از اون‌جایی که علی آقا اتحادیه‌ی خشکشویی رو گرفته بود سرشون خیلی شلوغ بود و دیر به دیر به ما سَر میزدن. بعد از چند وقت بالاخره می‌خواستند شب برای شام بیان اون‌جا و من مثل همیشه باید آشپزی می‌کردم.

اون‌طوری که همه تعریف می‌کنند آشپزی من حرف نداره. همون سال من برای کنکور درس می‌خوندم. پشت کنکوری نبودم، بلکه به خاطر اتفاق‌های هولناکی که توی زندگی‌ام افتاد، مثل مرگ مادر و غیب شدن پدرم بعداز مراسم چهلم اون، من و از درس که هیچ، از کُل زندگی‌ام عقب انداخت.

ولی به قول معروف پشت درس رو گرفته بودم که امسال یه رشته‌ی عالی توی دانشگاه خوب قبول بشم. از  بعد ازظهر دیگه سرگرم  خونه تمیز کردن و بساط شام و پذیرایی بودم.

سر شب خاله راحله و علی آقا با دیانا و پسرشون از راه رسیدند. اول از همه یارش که نور چشمی آقاجون بود وارد شد. اون همیشه با من سَر جنگ داشت. تا جایی که یادم میاد همیشه سربه سر من می‌گذاشت و از اون‌جایی که عزیز دوردونه‌ی آقاجون بودم هیچ‌وقت به گِله و شکایاتش رسیدگی نمی‌شد.

جلو رفتم و سلام کردم: «حالت چطوره، پس بقیه کجاموندن؟»

«خودت چطوری؟ به به چه بوی غذایی میاد، تو درست کردی یا از خونه همسایه‌ست؟»

لبخندی از روی شیطنت زدم و جواب دادم: «ازکی تاحالا کشک بادمجون بو داره؟»

«آهان راست میگی، پس این بو از خونه همسایه میاد! به خودم گفتم تو از این هنرها نداری، در ثانی کی کشک بادمجون می‌خوره آخه؟»

تا اومدم جوابش‌و بدم خاله راحله و عمو علی وارد اتاق شدند.

رویا عبدلی : نویسنده

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *