فاطمه یغمایی: نویسنده

فاطمه یغمایی: نویسنده

 

 

فاطمه یغمایی، متولد فروردین ماه 1360 از رمان نویسان کرمانشاه است. او یکی از رمان نویسانی‌ست که قلمش معضلات اجتماعی اعم از طلاق، بذه‌کاری، اعتیاد و… را به تصویر می‌کشد. از تالیفات او رمان‌های دنیای سرگردان، راز ساحل و سخره و مجموعه شعر آهی به لب‌های ساحل از انتشارات گنجور به نشر رسیده است.

‏سرشناسه : یغمایی، فاطمه، ‏ ۱۳۶۰‏-
‏عنوان و نام پديدآور : دنیای سرگردان/نویسنده فاطمه یغمایی.
‏مشخصات نشر : تهران: گنجور، ‏ ۱۴۰۲.
‏مشخصات ظاهری : ‏ ۳۱۷ ص. ؛ ‏ ۱۴/۵×۲۱/۵ س‌م.
‏شابک : ‏ ۲۷۰۰۰۰ ریال :978-622-302-432-0
‏وضعیت فهرست نویسی : فیپا
‏موضوع : داستان‌های فارسی — قرن ۱۵
Persian fiction — 21st century
‏رده بندی کنگره : ‏ PIR۸۳۶۵
‏رده بندی دیویی : ‏ ۸ فا ۳/۶۲
‏شماره کتابشناسی ملی : ۹۲۲۵۶۴۶
‏اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا

 

برشی از کتاب دنیای سرگردان برای روزنامه عقلانیت

نویسنده: فاطمه یغمایی

 

اصلا روی درس‌هایم تمرکز کافی نداشتم و از شدت اندوه اغلب در کلاس با خودم کلنجار می‌رفتم. جدایی مادرم از خانه و خانواده تاثیر بسیار زیادی روی درس و تحصیل من گذاشته بود. به طوری که  هر روز معلم  مرا به عناوین مختلف تنبیه می‌کرد و می‎ترساند.

او بی‌توجه به روحیه‌ی پریشان من، در بخاری نفتی را باز می‎کرد و می‌گفت: به خاطر اینکه نمره کم گرفتی می‎خوام تو رو بندازم توی این بخاری.

از شدت ترس بی‌مهابا گریه سر می‌دادم و التماس می‌کردم که این‌بار مرا ببخشد و دیگر تکرار نخواهم کرد. او هرگز نمی‌دانست که من در خانه به خواهران و برادرم رسیدگی می‌کنم و بار مسئولیت بزرگ کردن آنها بر شانه‌های نحیف منِ هشت ساله است.

 آری او از چیزی خبر نداشت و حتی نمی‎توانست تصور کند که وقتی از مدرسه به خانه برمی‌گردم تازه تمام بدبختی‌های من شروع می‌شود. باید برای لیلا شیر خشک درست کنم و کهنه‌هایش را با همین دستان کوچکم بشویم و برای تک‌تک آنها مادری کنم.

شیرخشک و قندآب لیلا را خیلی اذیت می‌کرد و او دائم بیرون‌روی داشت. مجبور بودم همزمان که او را آرام می‌کنم روزی چند لگن کهنه‌هایش را نیز بشویم. فقط این نبود. او نمی‌دانست لیلا شب‌ها تا خود صبح نمی‌خوابد و از روی عجز هر دو با هم گریه می‌کنیم و بیداریم.

از فرط استیصال لباس‌هایش را عوض می‌کردم. روی پاهایم او را تاب می‌دادم و برایش لالایی می‌خواندم بلکه بخوابد، ولی او فقط و فقط گریه می‌کرد و مادرم را می‌خواست. معلم من نمی‎دانست تَرک و زخم‌های عمیق روی دستان کوچکم به خاطر شستن بیش از حد لباس‌های بچه‌ها و ظرف‌هاست و شب‌ها از شدت درد مجبور هستم با مالیدن روغن نباتی این زخم‌های عمیق را التیام ببخشم و با کشیدن کیسه‌ی پلاستیکی بر روی دستانم مداد را به سختی در بین انگشتانم نگاه می‌دارم.

گاهی از جای ترک‌ها و زخم‌های روی دستم خون تا خود کاغذ راه می‌کشید. بله او هیچ کدام از این‌ها را نمی‌دانست.

این روزهای سخت تمام شدنی نبود و من هر روز بیش از بیش در باتلاق زندگی فرو می‌رفتم. خیلی خسته بودم. به محض اینکه در کلاس دستم را به زیر چانه‌ام می‎گذاشتم خوابم می‌برد و معلم و بچه‌ها مرا مسخره می‌کردند، چون نمی‌دانستند مادر ندارم و باید برای خواهرها و برادرم مادری کنم. پدرم برای اینکه نمی‌توانست موهایم را شانه کند و ببافد تمام گیس‌هایم را از تَه با تیغ تراشید.[1]

این تازه اول ماجرا بود. بچه‌های کلاس با دیدن سَر تراشیده‌ی من آزارم می‌دادند و مرا کچل خطاب می‌کردند و از پشت به یکباره مقنعه‎ام را از سَرم پایین می‌کشیدند تا یک صدا و با هم به من بخندند.

طوری شده بود که از درس و مدرسه بیزار بودم و تحمل این همه حقارت را نداشتم.  لباس‌هایم نو نبودند. درس‌هایم خوب نبود و معلمم مرا دوست نداشت.

روزهای اول اشتیاق زیادی برای درس خواندن داشتم. روزهایی که مادرم موهایم را می‎بافت. خودش مرا به مدرسه می‌برد و برایم لقمه‌ی نان و پنیر می‌گرفت و داخل کیفم می‌گذاشت.

 اوائل کلاس دوم بودم که او ما را برای همیشه ترک کرد و مرا با کوله‌باری از بدبختی و بیچارگی تنها گذاشت. وقتی در مدرسه مادر همکلاسی‌هایم را می‎دیدم غصه می‌خوردم. خوب به یاد دارم که یکی از همین روزها پدرم مرا به مدرسه برد. حسابی از این کار او تعجب کرده بودم. به مدرسه که رسیدیم مادر و پدربزرگم را دیدم. آنها در گوشه‌ای از حیاط مدرسه ایستاده بودند و انگار انتظار مرا می‌کشیدند.

پدرم با دیدن آنها دست مرا گرفت و راه رفته را به خانه برگشتیم. او آن روز اجازه نداد به مدرسه بروم. روز بعد خودش آمد و همه چیز را به خانم معلمم گفت.

بعد از اینکه پدرم از مدرسه بیرون رفت، خانم معلم که پشت میز نشسته بود مرا صدا زد و گفت: نزدیک‌تر بیا…! چرا به من نگفته بودی که مادر نداری؟

 

[1] – به دلیل اینکه موهای من و خواهران و برادرم مصطفی شپش زده بود پدرم موهایمان را با تیغ از ته تراشید، به طوری که پدرم دائم از سم دست ساز برای از بین بردن شپش استفاده می‌کرد و استشمام این سم و بوی تند آن باعث گیجی، بی‌حالی و سردردهای شدید ما می‌شد.

فاطمه یغمایی: نویسنده

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *