ندا ادریس زاده: نویسنده جوان

ندا ادریس زاده: نویسنده جوان

نویسنده جوان ونوقلم متولد سال ۱۳۷۵/۱۱/۳٠ فرزند دوم خانواده است، او پنج خواهر و دو برادر دارد. پدرش فارغ التحصیل رشته ادبیات و مادرش خانه دار است.خانم نداادریس زاده از کودکی علاقه ی شدیدی ب نوشتن داشت،وی میگوید: زمانی استعداد خودرا در نوشتن دیدکه درمسابقات شهرستان دررشته ی داستان نویسی مقام آورده بود. ایشان اهل شهر آبادان هستند. این نویسنده ی جوان با تلاش فراوان توانست اولین کتاب خودرا به چاپ برساندو درحال حاضردرحال نوشتن کتاب های بعدی هستند.ایشان دارای مدرک کارگردانی و درحال ساخت یک فیلم هستندک نویسندگی آن فیلم ب عهده ی ایشان است.

 

 

ندا ادریس زاده

 

 

ویسنده جوان سرکار خانم نداادریس زاده میگوید که نوشتن کتاب های رمان را دوست داردو میداندکه جوانان ب خواندن کتاب های رمان علاقه ی بسیار زیادی دارندونویسنده میتواند نقش بسزایی درزندگی آنهاداشته باشد… ایشان از سرکارخانم (فاطمه رحیمی) نویسنده عزیز کشورمان ک دراین راستا مشوق ایشان بودند وحمایت های لازم راداشته اند تشکرو قدردانی کردند. ب امیدموفقیت نویسنده های جوان کشورعزیزمان ایران

ندا ادریس زاده: نویسنده جوان

 

در زیر قسمتی از کتاب  او را میخوانیم

مقدمه

گاهي آدمها در زمان هاي اشتباهي سر و كله شان پيدا ميشود و ما انها را در زمان هاي اشتباه­تري قبول ميكنيم و باز در زمان هاي اشتباه تری، دوستشان داريم و كاملا بي ريا، قلبمان را به جاي دو دستي چسبيدن، دو دستي تقديمشان ميكنيم.

ما هميشه كوري را بر بينايي ترجيح داده ايم.

مثلا همينكه قبول نكرديم آدمها ميتوانند بد باشند

بي رحم باشند

يا مثلا وصله ي تنمان نباشند.

ما حتي خودمان را از قلبمان فاكتور نگرفتيم

و هميشه در روياهامان پنداشتيم كه هرچه قلب بخواهد بايد همان شود.

ندا ادریس زادهنه عزيز من!

مگر در افسانه ها زندگي ميكني؟

عقل هميشه سواي دل بوده و جان ما و قدم هاي ما ميتوانند خلاف جهت تاييد شده حركت كنند.

اصلا تاييد شده از نظر چه؟

قلب؟!

منشأ احساسات كه ميتواند زندگي تان را تا ابدالدهر خراب كند و يا بسازد!

حالا اگر بسازد باز هم حرف داريم در اين ميان؛

اما اگر خراب كرد،

اگر فاتحه اي خواند و تا آخرين نفستان را دود كرد،

آن موقع چه؟!

حرفي براي گفتن داريد؟!

مقدمه اي چيدم براي يك داستان

داستاني كه اشك هاي زيادي برايش ريخته شده.

داستاني كه پر از شكست­ست و تشويش؛

پر از بي عدالتي و در آخر عادت

يك عادت دوست داشتني…

عادتي كه قرار نبود عادت شود.

و ما اينجا، صفحه به صفحه ي اين ماجرا را باهم،

زندگي خواهيم كرد.

ند ادریس زاده-یکم-

 

کسی نیست ساقه­ی مرا بخشکاند؟

کسی نیست مرا از قعر خستگی­ها بیرون کشد؟

منجی می­خواهم!

منجی­ای غیر از خودم.

سراغ دارید؟

 

اوایل پاییز- 26ام مهر ماه- سال 1396

        غذا در معده­ام جا نمی­گرفت. معذب بودم در این خانه. جبر بود، زور بود، بغض بود و صداهای آرامی که در گوش­هایم جیغ میکشیدند.

بابا هی نگاهم میکرد. هر دوسه لقمه که میخورد، میگفت:« چرا غذا نمیخوری دختر؟ به هوش نیستی! به چی فکر میکنی!»

کار هرروز بود، مدام دنبال خواندن ذهن من بود. اما پدر بود، قابل احترام بود، بزرگم کرده بود. باز مثل همیشه سکوت کردم و به لبخندی کفایت.

اما این­بار مادر هم با پدر هم­قدم شد.

مادر:« چرا نمیخوری؟ کسی آزارت داده؟ چیزی گفتن مادر؟»

قربان مهربانی­اش گردم.

اینبار پاسخ دادم. گفتم:« نه عزیز من! امروز درس هایم سنگین بود، مغزم هشیار نیست. حالا سفره را جمع کردیم، میخوابم.»

لبخندی زد و کمی دوغ برایم ریخت.

میدانست دوغ که بخورم، نرسیده به تشک، خوابم میبرد.

دوغ را خوردم و ملزومات خانه را انجام دادم و نرسیده به سه، خوابم برد.

بیدار که شدم، عصر مزخرف پاییز به شب میزد و دیدنش، تمام جانم را کرخت میکرد.

نگاه از پنجره ی اتاق برداشتم و آبی به دست و صورت نشان دادم.

کتاب شعری را از طاقچه برداشتم و به محض باز کردنش، شاخه گلی باز دلم را برد.

شاخه گلی که نزدیک به فصل وداع و خشکی­اش بود، در همان صفحه ای که ورقی در میانش جا خوش کرده بود.

ورقی که شعر «نظامی» به خط او بر آن نشسته بود:

“عاشق شده ام بر تو
 تدبیر چه فرمایی
 از راه صلاح آیم
 یا از ره رسوایی”

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *