چاپ کتاب خودم خودم را میخورم

چاپ کتاب خودم خودم را می خورم

سرشناسه

: ویسی، شاهرخ، 1364-

عنوان و نام پدید آور

: خودم، خودم را می‌خورم / مولف: شاهرخ ویسی.

مشخصات نشر

: تهران: گنجور، 1400.

مشخصات ظاهری

: 125ص.

شابک

: 7-36-7854-622-978

وضعیت فهرست نویسی

: فیپا

موضوع

: داستان‌های کوتاه فارسی—قرن14

موضوع

: Short stories, Persian – 20th century

رده بندی کنگره

: 8363PIR

رده بندی دیویی

: 8فا 62/3

شماره کتابشناسی ملی

: 8479569

اطلاعات رکورد کتابشناسی

: فیپا

چاپ کتاب خودم خودم را می خورم

 

مقدمه

در این کتاب دردهای درون خودم را نوشتم. انسان به دنیا آمدم و تبدیل به حیوانی وحشی شدم. خودم ،خودم را خوردم و در خودم حقیقت انسان بودن را پیدا کردم. با بزرگان گمنامی آشنا شدم و معنی انسانیت و شعور را فهمیدم. 

 من فهمیدم به دنیا آمدیم که از درد زندگی بسازیم. میدانم وقتی زیاد بفهمی زندگی سخت می شود. و اگر دوست داری زندگی کنی پس یا نفهم باش یا خودت را به نفهمی بزن. کتاب به من گفت بابا آب داد. بابا نان داد.  من از روز اول مدرسه فهمیدم نمی توانم نفهم باشم. نمی توانم نقش نفهم را بازی کنم. هر چقدر انسانهای اطرافم بد باشند باز گوهر پاک وجودم، خشم و نفرت را از بین می برد.

من فهمیدم همیشه باید اشتباهات مردم را بخشید. نه بخاطر اینکه آنها سزاوار بخشش ‌باشند بلکه چون خودم سزاوار آرامش هستم.

 

                                                                            بازنده به روزگار

                                                                                   شاهرخ

 

 

 

فهرست مطالب

عنوان                                                                                صفحه

  1. گوشواره 7
  2. خودم خودم را می‌خورم 15
  3. ناجی بلوط‌ها 33

۴. دختری به نام نیکا 47

  1. دکتر دیوانه 57
  2. جولیا و خون مسیح 75
  3. وقتی کولی بودم 87

 

چاپ کتاب خودم خودم را می خورم

1

گوشواره

شلوار خشتک پاره و تازه ای از دیوار محبت برداشتم. کمی برایم گشاد بود. لبه جوب نشستم و گذر عمر را با رد شدن برگها و آشغال های داخل جوی آب نگاه می کردم.

مثل همیشه سر ظهر،کسانی که من را می شناختند، برایم غذا و آب می آوردند. بدون تشکر کردن و خم شدن، با احساس شرم و خجالت، غذاها را می بردم  پشت بازار مسگرها و با سگهای ولگرد، هم کاسه می شدم. بعد به طرف راسته طلا فروشان، جایی که مغازه پدرم بود می‌رفتم. خودم آن را آتش زده بودم، تا دیگر کسی برای پرسیدن قیمت چس مثقال طلا، مزاحم افکارم نشود. دراز می کشیدم و به آن روزی فکر میکردم که آن فرشته عذاب، برای خریدن گوشواره عروسکی، سراغ من تازه کار و خام آمد.

 پدرم همیشه با صلوات مغازه را باز می کرد. طلاها را با اسم های مطهر می چید و ذکر زبانش این جمله بود.

زن مسلمان طلا را با نام خدا می خرد و با نام خدا برکت خانه ما زیاد میشود. شاید راست میگفت، شاید او هم این را از پدر طلا سازش شنیده بود. اما حتما دلیلی برای حرفهای خود داشت، که هر روز این جملات را تکرار می کرد. من چون بی خیال بودم، آن روز شوم فقط از باد و خاک کوچه بازار شکایت می کردم. یادم رفت این حرکات و جملات را باید همیشه بجا بیاورم.

اما تو فرشته خوبی بودی، بدون نقص و کامل بودی حتی زمانی که من گوشواره های عروسکی را با دو انگشت به تو تقدیم کردم، تو با دو بازوی لخت و یخ زده ات، تمام وجود خودت و من را به بهانه شادی و شوق، بغل کردی و اندام چنگ طلبت را بدون شرم و لخت، به من سپردی که به گوش‌های بدون سوراخت، دو عروسک آویزان کنم. دل و ایمانم در آغوش تو به باد رفت. به دنبال سوراخ در گوش و اندام تو، تمام وجودم چشم شد. و عرق سرد، من چه خوشبختم، وجودم را خیساند. هیچ سوراخی نبود. ومن یادم رفت قیمت روز طلا چند است. و چرا همیشه باید بگویم  قابل شما را ندارد. اما تو پی سوراخ کردن گوش، اول من را سوراخ کردی و بعد راه خانه را پیش گرفتی. من در سوراخ خودم داشتم می سوختم، که چرا تو گوش‌هایت سوراخ نداشت؟ چرا تن و نفست سرد بود. چرا صبر نکردی قیمت طلا یادم بیاید، تا رو به تو با خنده بگویم قابل شما را ندارد. و هر چه تو اصرار کنی، من پول نگیرم هر چند که پول ندادی ، دل بردی و دل بریدی و مثل ماری زخمی پی سوراخ سریع ناپدید شدی.

تو رفتی فرشته ور پریده بازار کساد، من ماندم و افکاری از جنس شهوت و افسوس اجباری و تلخ، که بعد از رفتن تو فقط خود خوری می کردم و به زمین و زمان فحش میدادم.

شاید تو با آن چشمهای خمار و زبان مار نشانت من را هیپنوتیزم کردی. یادم رفته بود که معامله با زن های بی حجاب، زبان گرم تن سرد، در بازار زرگرها ممنوع است. یادم رفته بود، که در معامله با زنهای ور پریده باید بلند بلند بسم الله گفت، نباید به چشم مار خیره شد. چون بازی با چشم مار باختی سوزان و عذاب آور دارد.

همان شب با یاشار یکی از مفت خورهای بازار به کوچه ارمنی ها رفتم . برای اولین بار شراب هفت ساله ترشی خریدم. با یاشار به خرابه ای از خانه های چهل خان رفتم. هر جامی که می نوشیدم  آن گوشواره های عروسکی در جام بود. یاشار با صدای خش دارش آهنگ به من نگو دوسم داری را برای تسکین خودش و خیانت خودش به خودش را پشت سر هم می خواند.

شب خنک و پر ستاره بود. بوی شراب با کباب بال مرغ های ماشینی روح آدم را نوازش می داد. هر چه می خوردم سیر نمی شدم و دلم بیشتر شراب و سیگاری می خواست.

چشمهای هر دو ما خون شده بود. یاشار فقط سوت می کشید. ستارهای آسمان بیشتر شده بود. ماه زیبا تر شده بود. و سقف آسمان به سر من نزدیک شده بود. حال من خوب بود. فقط خوب نمی توانستم حرف بزنم و راه بروم. اما یاشار دیوانه شده بود و فقط سوت می کشد. هوای آن شب خیلی سرد، و بدن من از داخل داشت از گرمای شدید می سوخت.

زمان به کندی می گذشت و شب سرد پرستاره ادامه داشت.

حرفهای ما کش دار و خنده دار شده بود. من هیچ وقت نه بچگی کردم و نفهمیدم کی و چگونه بزرگ شدم. مشکل از من نبود، از پدرم بود. که الان دیگر پیر شده بود و مغازه نمی آمد.

مشکل از حاکم شهر بود. که دقیقاً خانه دختران دلال محبت را پایین خرابه های چهل خان ساخته بود. من و یاشار هر هفته اتفاقی از آنجا سر در آوردیم. عمو رجب را همه می شناختن چه خوب و چه به بد، حساب دار آنجا بود.

کوتاه یا بلند، چاق یا لاغر، سفید یا سیاه از همه نوع در آستین عمو رجب زن و دختر بود. ومن هم تا دلت بخواهد، پول و شهوت در جیب و کمر داشتم.

آن شب را خوب به یاد دارم تو با همان گوشواره های عروسکی رو به روی من ایستاده بودی زیبا و پر از عطر و حرارت بودی قیمت تو بیشتر از چس مثقال طلا بود. هر چه قیمت را بیشتر میگفتی من بیشتر دوست داشتم با تو خلوت کنم. دوست داشتم در خلوت بفهمم چرا صبح گوش تو سوراخ نداشت؟چرا در بازار من قسمت گم شد،اما اینجا قیمت تند تند بالا می رود ؟

چرا وقتی خریدار با هر قیمتی هست فروشنده با خریدار لج می کند؟ عمو رجب با اخم و شرمندگی از من کمی وقت خواست. تا بازار گرمی کند. شنیدم از پشت در چوبی، که گفتی: این میمون صد کیلو طلا هم به من بدهد سوراخ گوشم را هم به او نمیدهم گوشواره آویزان کند. بعد از فیلم پشت در رجب با ذغال های سرخ و منقل مسی نقره کوب ومثقالی تریاک، دو وافور کهنه و کمی شراب پیش من آمد. گردن رجب تا کمر سرخ بود. رجب سینه خود پر باد کرد. صدایش را کلفت کرد و به من گفت عروسک من امشب مریض است، امشب مهمان من باش. تو آرام به خاکسترها فوت میکردی ومن را مثل موش کور در تشت طلا بازی میدادی یک چشمم به ذغال بود، و چشم دیگرم به عروسک آویزان به گوشواره خریت و سادگی من. تمام ذهنم در تو حک حل شده بود. چطور دختری که هنوز گوش‌هایش سوراخ نشده است، من را سوراخ کرد. یکی از دخترهای رجب یاشار را از اتاق بیرون انداخت. یاشار مثل کرم فاضلاب در استفراغ خود می‌لولید. رجب تریاک و چاقوی تریاک بر را دستم داد و گفت:تکه کن ،بکش و برو دوستت دارد می میرد. رجب به طرف یاشار رفت. چاقو تریاک بر در دستم جا خوش کرد. عروسک گوشواره داشت به من می خندید.  گوشهایت را با گوشواره لازم داشتم، تا مرهمی باشد برای این درد جدید خود خوری وحشتناک. فقط این یادم ماند که رجب من و یاشار را سوار گاری کرد. و در خرابه های چهل خان مثل گونی پهن به گوشه ای انداخت. هر دو گوش  یاشار در دستم بود. صورت یاشار بین دهان سگهای وحشی خرابه ها دست به دست می شد .

مثل خر داشتم از یاشار و سگها فرار می کردم هر دو گوش یاشار به دستم با یک نخ محکم دوخته شده بود. نمی توانستم نفس بکشم کنار حوض آب میدان پرستو نشستم . یاشار با صورت پاره و خونی جلو من ایستاده بود. با دست حرف میزد انگار لال بود فقط هم وهن می شنیدم. دوباره فرار کردم. چراغ خانه ما هنوز خاموش بود. به مغازه رفتم راسته بازار مسگرها  تاریک و خوفناک بود. فانوس سر بازار را که نیمه روشن بود برداشتم. گوش یاشار به دستم دوخته شده  بود. با قیچی نخ را بریدم و هر دو گوش یاشار را در سطل آشغال مغازه انداختنم. سایه ای از چند متری داشت به مغازه نزدیک می شد. یاشار بود دوتا گوش به دستش دوخته شده  بود. از گوش، دهانش و صورتش خون می آمد. سعی داشت چیزی بگوید. اما زبانش با یک نخ سیاه به گردنش آویزان بود. ترس وجودم را گرفته بود.  فانوس را به طرفش پرتاب کردم فانوس و نفت تمام وجود یاشار را گرفت و یاشار آتشین با خشم داخل مغازه شد.  زمین را با فریاد چنگ می زد من به بیرون مغازه  فرار کردم.چراغ خانه روشن بود. وارد دستشویی شدم چند بار به صورتم آب زدم به آینه نگاه کردم هر دو گوش من بریده شده بود و زبانم با یک نخ سیاه به گردنم آویزان شده بود.

 پدرم با شنیدن خبر پیدا شدن یک جسد سوخته و چهار گوش و یک زبان بریده در مغازه سکته کرد. من ماندم و مادرم با کلی طلا و هفته ای چند خواستگار جوان برای مادرم و خودم . از سگهای ولگرد همیشه احوال رجب و تو را جویا می شوم. سگ سیاهی می گفت: رجب با زن جدیدش رفتن زیارت به زودی برمی گردند.

 

چاپ کتاب خودم خودم را می خورم

2

خودم، خودم را می‌خورم

کودکان شیره جان مادران را می خورند. مادر شیره ذهن کودکان را با ترس از دیو مو سیاه، دندان سفید، ده انگشتی، کور می کند. خیاط وقتی سوزن به دستش میرود خون می خورد. سوزن رنگ چشم خیاط را آرام آرام خاکستری می کند. معلم ریاضی گچ می خورد. دانش آموزان آخر سال از خانواده بدون حساب و کتاب، مشتی سرکوفت می خورد. انگل هم خون می خورد. بعضی ها خون به جگر می کنند. بعضی ها خون به جگر میشوند. و کسی مثل هند جگر خوار، جگر حمزه را می خورد. در کل همیشه کسی هست که چیزی را بخورد. اما من خودم، خودم را میخورم.

هر روز، هرشب، در هر ثانیه، هزاران بار خودم را میکشم، خودم را میخورم و باز این خود خوری ادامه دارد.

گاهی حرفهایم را در خودم میریزم و بعد در تنهایی رو به سقف با آهنگ چوپان جیمز لست همه حرفهای درد دار را می خورم .

سالها پیش آش‌های نذری دلم را شفا میداد. البته من هم به دنبال شفای روزهای مریض خودم بودم و هنوز به کاسه های آش و گل‌های زرد چادر نماز دختر همسایه ایمان داشتم. و شکی در دلم نبود که  او برای ثواب هر سال آش در خانه ما می آورد.

سالهاست که در این فکرم که چرا همیشه سگهای ولگرد محل فقط دم تکان می‌دهند؟ چرا خسته نمی شوند؟ گربه ها موذی چرا الکی ملوس می‌شوند؟ چرا گاوها همیشه گشنه و در حال نشخوارند؟

 چرا خر مش رمضان وقتی از کوچه ما رد می شود فقط به در نیمه باز ما لگد میزند؟ شاید مثل داستانی کهنه این خر پدرم باشد. که دوست دارد، باز به این خانه مریض احوال سر بکشد. یا هنوز پیگیر این است، که چرا من در حیاط را فقط قهوه ای کرده ام و گل‌های مثلثی در را با آن آبی گنبدی هاشور نزده ام.

گاهی سعی می کنم به چیزهای جدید فکر کنم. مثلاً به ساخت یک کلبه کوچک چوبی کنار انبار وسایل جن زده مادرم یا اینکه چند مرغ و خروس بخرم که کمی سرگرمی داشته باشم. مرغها کرمهای باغچه را که هرشب، زیاد حرف می زنند را بخورند. من هم روز بعد برای مراسم خاکسپاری آرزوهایم، به مورچه های زرد خرما و قند بدهم وبا آتش زدن شلنگ و قطره های پلاستیک آتشین، به دنبال مورچه های سیاه بیفتم و تک تک آنها را به جرم سیاه بودن در خشم پلاستیک مذاب بکشم. اما یادم می رود که شب چه تصمیمی گرفته ام صبح در من سالهاست که مرده است و شب فقط  برای من یک مشت خیالات پراکنده است. به دیوار نانوایی یک پوستر از یک سیرک زده بودند. امشب ساعت هشت تا یازده اجرا دارد. خرس رقاص و دلقک غمگین حتما باید به تماشای سیرک بروم .

خرس‌ها به انسانها بیشتر محبت می کنند. معرفت دارند و با سنگ همیشه تو را از شر پشه های مزاحم راحت می کنند.

شاید به یاد سالهای خیلی دور، دوباره رفتم فیلم داش آکل را با بغض دیدم. دو پاکت سیگار زر کشیدم و سکانس های جذاب فیلم را مرور کردم. مثل همیشه آخر فیلم گفتم حیف شد کاش به او حقیقت دلش را می‌گفت.

نه این هم نمی شود. از تکرار خسته ام، از خودم از این جیر جیر کردن در، وقتی با یک نسیم کوچک نه تا آخر باز می شود،نه تا آخر بسته می‌شود. این در هم برای من یک عذاب روحی است. وقتی باید باز باشد بسته است. مثل دهن من و چادر نماز تو، وقتی با سینی کاسه های آش نذری، در کوچه پیر زده ما می آوری، به امید اینکه دعا های تو برای من سریع در درگاه خدا مستجاب‌الدعوه می شود.

تکرار فقط زمانی زیباست، که تو برای من در سکانس آخر فیلم شعله در نقش بسنتی، مجبور به رقص بر روی شیشه های مشروب باشی و در سکانس های فراوان، پشت سرهم تکرار شوی ومن در نقش مقابل تو، جبار را صد بار بکشم، و او صد بار زنده شود .

دوست دارم این چند روز از زندگی لذت ببرم.

کارهایی که نباید را انجام بدهم. مثلاً صبحها که می خواهم بخوابم و این قمری بی مصرف هوهو می کند، را با تله بگیرم و سرش را جدا کنم. یا روی بدن این گربه کاسه لیس سگ جان، نفت بریزم و او را  آتش بزنم. از باغ‌های سر راهم میوه بچینم و از گل‌های شاهدانه باغ عرفانی پشت سر هم اینقدر گل بکشم تا راه خانه را گم کنم. شاید بهتر باشد هر شب منقل را رو به راه کنم و تا صبح تریاک کهنه دود کنم و به صفحه های قدیمی گوش کنم، شاید فهمیدم پدر بزرگم در این سبک و اشعار کهنه به دنبال کدام نقطه تاریک تاریخ می گشت. شاید اگر به جای تریاک پدرم فقط شراب می خورد، زودتر من از شر این زندگی غمبار و خاکستری راحت می شدم. امروز حالم خوب است، هنوز در خانه چیزی برای فروختن دارم. کتاب های تکراری زیادی برای خواندن دارم آلبومی برای دیدن گذشته های نه چندان دور دارم.

هنوز در خمرهای اجدادی من شراب و عرق کشمش یافت می شود. و هنوز لول های تریاک پدرم در پستو اتاقش، منتظر آن شبی هستند. که من به سیم آخر ساز دیوانگی بزنم.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *