چاپ کتاب سفیران کیهانی

چاپ کتاب سفیران کیهانی

چاپ کتاب سفیران کیهانی

چاپ کتاب سفیران کیهانی

چاپ کتاب سفیران کیهانی

اطلاعات کتابشناختی

سرشناسه

:

شمسی، سیده معصومه(شهرزاد)، 1357-

عنوان و نام پديدآور

:

سفیران کیهانی/ معصومه شمسی؛ ویراستار علی درویشانی

مشخصات نشر

:

تهران: گنجور، ‏‏۱۴۰۰

مشخصات ظاهری

:

‏‫‏182ص

شابک

:

‏‫‏1000000 ریال:‏‫ 978-622-7726-19-0

وضعیت فهرست نویسی

:

فیپا

موضوع

:

داستان­های فارسی—قرن14

موضوع

:

Persian fiction—20th century

شناسه افزوده

:

درویشانی، علی، 1353-، ویراستار

رده بندی کنگره

:

‏PIR8349

رده بندی دیویی

:

‏‫8فا62/3

شماره کتابشناسی ملی

:

7348617

وضعيت ركورد

:

فیپا

چاپ کتاب سفیران کیهانی

پیشگفتار چاپ کتاب سفیران کیهانی

اسطوره‌ها و کهن‌الگو‌ها که مسیر خود را از دیواره‌های غارها به سنگ نوشته‌ها و ادبیات شفاهی، و بعد ادبیات مکتوب به شکل‌های متنوع ادامه داد؛ گاهی در نگارش‌ متنی دینی و خدای نامکی و گاه در متنی حماسی در دستان اسدی طوسی و یا فردوسی و گاهی در آداب و جشن‌های دینی زردشتی شکل گرفت، از زمانی به زمان دیگر و از زبانی به زبانی دیگر تا اکنون به مسیر رسید.

در این روزگار با گسترش حاکمیت انفجار اطلاعات، شبکه‌های اجتماعی و ارتباطی، و نیز درهم‌ریختگی و ازهم‌گسیختگی ارتباط گذشته و اکنون فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، بیشتر مردم، بخصوص نسل جوان، اسیر سرگشتگی و سردرگُمی شده‌اند، که این امر بایستگی ایجاد بستر‌هایی برای آشنایی و شناخت مجدد آن‌ها با اسطوره‌ها و کهن‌الگو‌ها، را یادآوری می‌کند؛ چراکه پل‌ ارتباطی مهم و کارآمدی برای درک عمق دیرینگی تمدن ایران نیز هست.

سفیران کیهانی، اثر سرکار خانم سیده معصومه شمسی(شهرزاد)، یکی از آثار باارزشی است که برای بازسازی کهن‌الگوها، شخصیت‌های اسطوره‌ای‌ و جشن‌های کهن ایران زمین، در قالب داستانی زیبا و روان و با مهارت و دقت قابل توجهی نگاشته شده است.

از ویژگی‌های برجسته‌ی این اثر، روانی تشبیهات و توصیف‌های آن است که در بسیاری از مواقع به صحنه‌آرایی و صحنه‌پردازی می‌ماند. همچنین از لحاظ زبانی، با تغییر شخصیت‌ها، زمان و صحنه‌ها، توصیف‌ها نیز تغییر می‌کند، تا جایی که در فصل‌های پایانی کار، با توصیف عشق نوروز و ننه‌سرما، زبانی رمانتیک بر داستان غالب می‌شود و تغییر چشمگیری در داستان روی می‌دهد که گویی نویسنده به عمد و ساختارشکنانه، داستان را جزر و مدگون نگاشته و مناسب حال و هوای صحنه‌ها، به تغییر زبان و توصیف‌ها روی آورده که در نوع خود جدید است.

چاپ کتاب سفیران کیهانی

فصل اول

آخرین فصل خزان بود و از تب‌وتاب و شور و نشاط تابستان خبری نبود؛ باد خشمگین‌تر و خشن‌تر از دو ماه گذشته بود و در طبیعت سیرِ دگرگونی از جوانی به میان‌سالی به‌راحتی نمایان بود.

آذر، سومین فرزند پاییز، در این واپسین روزها، بی‌معطلی و با جدیت در تکاپوی رفتن بود. باید هرچه زودتر وسایلش را جمع‌آوری می‌کرد و برای رفتن به جشن آخرین فصل که درختان و گیاهان برایش تدارک دیده بودند، آماده می‌شد. چراکه رسم بر این بود که درختان، در آخرین روز پاییز و قبل از آمدن ننه سرما و زمستان، برایش مراسمِ برگ‌ریزان برگزار کنند.

آذر باآنکه باید عجله می‌کرد، اما دلش واقعاً برای مناظر بکر آنجا تنگ می‌شد، به این دلیل برای آخرین بار، با دل‌تنگی، بساط بوم و رنگش را پهن کرد و با قلم‌مو آخرین پرده از تابلوی خزان را تا جایی که چشم کار می‌کرد، نقاشی کرد.

چهره‌ی طبیعت در یک‌لحظه، با شعبده‌بازی او، رنگی دیگر گرفت، دیگر نه دانه‌ایlمی توانست ز زمین سبز شود و نه برگی توان ‌رویش از درخت را داشت؛ درختانی که شکوفایی بهار و جوانی و باروری تابستان را تجربه کرده بودند، باید متواضع و قانع، زردی گونه‌هایشان را می‌پذیرفتند. تا آن زمان، هیچ‌گاه آذر را در تغییر و تبدیل رنگ‌ها، این‌قدر مصمم ندیده بودند. پیشتر او را در حال نشانه‌گیری و تیراندازی با تیروکمان مشاهده کرده بودند. حال به‌راحتی می‌توانست تبحرش در نقاشی را هم  به رُخ هر بیننده‌ای بکشد و دیگران را مسحور کند؛ چراکه این نقش‌های آخر واقعاً شگفت‌انگیزتر بود. بعد از اتمام آخرین نقش، رنگ‌هایش را مرتب درون صندوقچه‌ای چوبی قرارداد و کمانش را بر دوش انداخت و سربند ارغوانی رنگی را که نشان آباء و اجدادی‌اش بود، بر سر بست و با کوله‌باری از دانش و تجربه، بار سفر بست و خوشحال از اتمام کار و دلتنگ از رفتن، سعی کرد قدم‌هایش را استوارتر از همیشه بردارد.

دیگر در زندگی درگیر خودنمایی نبود،همانند کسانی بود که افسوس هدر دادن فرصتهای ناب زندگی  را داشته باشند و دوست دارند که در لحظات اخرجبران مافات کنند ولی خود بهتر از هر کسی می دانند که هرگز فرصتی نخواهند داشت. پس در کمال ناباوری می پذیرند.نزدیک بود که صبرش را از دست بدهد اما یقین داشت روزی بازخواهد گشت تا عاشقانه هایش را تکرار کند.پیش خود گفت غصه نخور باز خواهی گشت و باز امید در دلت به جوانه خواهد نشست.و بر خود نهیب زد صبر من در سخت جانی ها صبوری می کند و لبخندی معنی دار بر گوشه ی لبش نقش بست….همه‌ی درختان و گیاهان، حتی جانوران و حیوانات که در این واپسین روز، فرصت اندوختن آذوقه، آن‌هم قبل از فرارسیدن زمستان را هم از کف نداده بودند، نیز منتظر ورود او به جشن بودند و با آمدنش به بزم، در یک آن، هِلهله‌کُنان به او شادباش گفتند. او هم از روی ادب، گونه‌های سرخ و زردِ درختان را بوسید و با دست، فرمان خاموشی و سکوت داد و در یک‌لحظه، سکوت حکم‌فرما شد.

آذر،  لب به سخن گشود: دوستان! خواهش می‌کنم، آرام باشید و گوش کنید! و با نگاهی متأثر از جدایی ادامه داد: تمام غم و اندوه یک‌ساله‌ را بروی  برگ‌هایتان آویزان کنید که می‌خواهم برای آخرین بار از شما دل‌جویی کنم.

ناگهان توفانی از اندوه به جانش رخنه کرد و دلش را به اندازه‌ی حجم قلب یک بچه گنجشک کوچک درآورد، در همان لحظه، درختان با اشتیاق و فریاد، مشغول جنباندن و لرزاندن شاخه‌های خود شدند و همه‌ی برگ‌های رنگارنگشان را درنهایت اخلاص، با زیبایی بر سر آذر فروریختند، آذر، سرد و نامهربان نبود و باید قبل از اینکه خودش را به خواهرش مهر و برادرش آبان می‌رساند، عریانی و رهایی درختان را از غمهایشان می دید. دیگر وقت رفتن بود و میبایست می‌رفت.

 او بدون اینکه حتی چشم در چشم دوستانش شود که مبادا آن‌ها متوجه حلقه‌ی اشک در چشمانش بشوند، سوار بر اسب شد و با یک خداحافظیی کوتاه و سریع از آن‌ها فاصله گرفت و دور شد و به حرمت طبیعت سرشار از سخاوت، یک دستش را بلند کرده بود و دست دیگرش را بروی سینه می‌فشرد، حتی آسمان در این لحظه‌ی غم‌انگیز جدایی، نمی توانست از دوری آن نیک‌مرد هنرمند، تاب بیاورد و آرام‌آرام، باریدن گرفت.حیوانات و پرندگان، پس از رفتن آذر، خود را به‌جاهای امن‌تر رساندند.  عده‌ای به خواب فرورفتند، برخی مهاجرت را ترجیح دادند و گروهی دیگر نیز خوراک‌های انباشته و ذخیره‌شده را برای مصرف روزهای دشوار، خارج کرده و در دسترسشان قراردادند.

بسیاری از رستنی‌ها و درختان، خمیازه‌های پی‌درپی می‌کشیدند و انگار که پس از عریانی و کاسته شدن اندوهشان، به فراغت مطلق رسیده باشند، می خواستند به‌راحتی یک دلِ سیر استراحت کنند، وشروع کردند از همان لحظه با خماری خواب، دست‌وپنجه نرم کردن…

ناگهان در پهنه‌ی آسمان  دل‌تنگ، صدای ناله و فغان ابرهایی که باهم برخورد می‌کردند، به گوش رسید. چوپان با شنیدن آن صدای وحشتناک، دست از نی زدن برداشت و زیر لب گفت: مثل اینکه وقتش است و با سرعت، رَمه‌ی گوسفندان را به سمت آغُل هِی کرد و بعد از پی‌جویی از گله‌ی گاوها، از روی نرده‌ها و پرچین‌ها نیز مرغ و خروس‌ها را به سمت لانه‌هایشان هدایت کرد.

در این میان پرندگان، در گوش هم پچ‌پچ می‌کردند و از ترسی آشنا صحبت می‌کردند؛ حتی دیگر خوش‌الحان‌ترین آن‌ها نیز جرئت خواندن نداشتند. شاخه‌های بوته‌های انگور و مو، از وحشت، درجا خشک شدند، به‌طوری‌که با  هر تکان باد، به‌راحتی به اطراف خم  و راست می‌ شدند؛ آن‌ها نیز خودشان را محکم به دیوار تاکستان چسبانده و می‌لرزیدند.

درخت انجیر، رو به دیگر درختان کرد و گفت: دیگر زمان نشاط و جوانی ما رو به پایان است و باید آماده‌ی خوابی عمیق شویم، هرچند که در این صورت، با آمدنش از بین خواهیم رفت، درست همانند داستان‌هایی که سینه‌به‌سینه از گذشته‌گانمان نقل‌شده است.

بید جوان که اولین زمستان را تجربه می‌کرد و اصلاً متوجه وخامت اوضاع نبود، پرسید: از چه چیزی نگران و گریزان هستید؟ اصلاً چرا ما باید بخوابیم؟ ما چه چیزی را نباید بینیم که قدرت تاب آوردنش را نداریم؟

نارون پیر همانند بسیاری از کهنسالان کم بنیه وکم حوصله، نگاه معنی‌داری به ناپختگی بید انداخت وگفت: بچه جان! شما جوان‌ها کی می‌خواهید یاد بگیرید که قبل از اعتراض کردن، خوب گوش کنید؟

چنار که معلم درختان بود، با قاطعیت گفت: بله دوستان! من که از آمدن این روزهای پر خطر، خبر داده بودم،و بعد چشمانش را پایین انداخت و به آرامی در حالی که انگار اصلاً بحث بید و نارون را نشنیده باشد، ادامه داد: و از سرما و بی سروسامانی‌هایش سخن رانده بودم.

بید جوان همچنان با ذهنی پر از سؤال پرسید: استاد! یعنی وجود سرما این‌قدر وحشتناک و ناراحت‌کننده است؟

درخت انجیر به آرامی گفت: هرگز! ننه سرما، همان اندازه که به نظرخشن و سرد می رسد  مهربان و دلسوز نیز هست، هرچند که او مدتهاست که….و حرفش را نیز تمام گذاشت و سکوت کرد.

زیتون در ادامه‌ی حرف‌های او گفت: بله! اصلاً اگر سوز و سرمای زمستان نباشد که نرمش، سرسبزی، راحتی و رویش بهاری و تابستانی را نخواهیم داشت، ولی… صدایش را کمی آهسته‌تر کرد و گفت: بحث ما در مورد چیز دیگری است و ساکت شد. او که همیشه همه را به صلح و دوستی و مواجه شدن با چالش‌ها دعوت می‌کرد، این بار بهترین پیشنهادش، «فرورفتن در خواب» بود.

درخت سرو بلندبالا، استوار و پابرجا، با قامتی افراشته، درحالی‌که هنوز سبزینگی‌اش را حفظ کرده بود، گفت: دوستان من! نگران چه هستید؟ هرسال این اتفاقات تکرار می‌شود و هرسال به امید پروردگار، آن را شکست می‌دهیم، پس بدون اضطراب و ناراحتی بخوابید، من بیدار خواهم ماند و از تک‌تکتان محافظت خواهم کرد. بید جوان که تازه دچار دلهره شده بود، پرسید: او کیست؟ از چه کسی سخن می‌گویید؟ چه کسی می‌خواهد به ما حمله کند و زندگی‌مان را به یغما ببرد؟

درخت انجیر بااحتیاط اطراف را نگاه کرد و گفت: اهریمن شب و پلیدی.

بید گفت: او کیست؟

چاپ کتاب سفیران کیهانی

درخت انجیر جواب داد: اهریمن شب، دیوی است بدنهاد و خبیث که برای از بین بُردن نیکی و روشنایی تلاش می‌کند و با اندیشه‌هایی ناپاک و بد، می‌خواهد از سوز و سرمای ننه سرما سودجویی کند تا به اهداف شومش که برقراری تاریکی و ناامیدی است، برسد و پلشتی و مرگ را اشاعه دهد.

بید با وحشت پرسید: مرگ؟؟؟

درخت زیتون گفت: وقتی تاریکی همه‌جا را فرابگیرد و نوری نباشد، اهریمنان با دشمنی ذاتی خود می‌تازند و ویرانی، بیماری و بدی را می‌آفرینند و با این ‌وجود تمام موجودات، گیاهان و حتی انسان‌ها خواهند مُرد، و نیستی و نابودی همه‌جا را فراخواهد گرفت؛ حالا متوجه نگرانی ما شدی فرزندم؟ بید به لرزه افتاد و دیگر نتوانست جلوی لرزیدنش را بگیرد.

چنار رو به سرو گفت: این استقامت و پایداری شما قابل تحسین است، اما شما به تنهایی نمی‌توانید به جنگ اهریمنِ شب بروید، اگر اجازه بدهید، من نیز با شما همراه شوم، شاید علم و تجربه‌ی من باشهامت و مقاومت شما، به سرنوشت رقم دیگری بزند. نارون که حسابی خسته شده بود، دهن‌دره‌ای کرد، ولی وقتی با نگاه‌های معنی‌دار دیگران مواجه شد، بلافاصله از رفتارش شرمسار شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ببخشید دوستان! از درخت پیر و کهن‌سالی مثل من، نمی‌توان بیشتر از این انتظاری داشت، علاوه بر ترس، خستگی هم تمام وجودم را فراگرفته است. درختان دیگر هم یکی پس از دیگری خمیازه کشیدند و گفتند: ناتوانی و خواب‌آلودگی بر همه‌ی ما غلبه کرده است، حالا که جوانمردانی همچون سرو و چنار از ما محافظت می‌کنند، پس با اجازه‌ی همگی به استراحت بپردازیم.

درخت تاقوک یا تَگوک (Taghouk) یکی از درختانی است که به همراه درخت سرو نزد ایرانیان باستان از تقدس برخوردار بوده و معمولاً خانم‌ها بر آن پارچه‌ای یا روپوش (تکه باریک پارچه) می‌بستند برای رفع بلا یا برآورده شدن حاجات. درخت تاقوک بسیار شبیه به درخت قهوه و درخت زیتون است. میوه آن شبیه به قهوه‌است بیشتر خوراک دام و حیوانات می‌شود.

درخت ناقوک مقدس که تا آن لحظه سکوت اختیار کرده بود و به صحبت‌های درختان دیگر فقط گوش می‌کرد، لب به سخن گشود و رو به بید که همچنان می‌لرزید و درختان دیگر گفت: عزیزان من! نهراسید، درست است که اهریمن شب و دروغ همراه دیگر دیوهای نادرستی، تا چند ساعت آینده به این سرزمین یورش خواهند آورد؛ ولی فراموش نکنید نیک‌خواهان، فرشته‌خویان و آزادی‌خواهانی هم هستند که به نام خداوند در برابر آن‌ها به‌پا خیزند، به لطف یزدان، امسال نیز مانند سال‌های گذشته، با اتحاد و همدلی، اهریمن را شکست خواهیم داد، فقط نباید بگذاریم که نورِ امید در دل‌هایمان خاموش شود. دوستان! اگر هریک از شما  به هر دلیل، برای مقابله با دشمنان توان یاری‌دادن ندارد، هیچ عِتابی نیست، بدون اینکه خودتان را ناراحت و یا سرزنش کنید، می‌توانید به خواب عمیق فروروید  و از صحنه‌های نبرد، دور باشید که خداوند یاور نیک‌اندیشان و آزادگان است.

اکثر درختان و گیاهان، پس از اتمام سخنان پُرمغز درخت شفابخش تاقوک، با خیالی آسوده به خواب فرورفتند.

هنوز مدت زیادی از به خواب رفتن درختان نگذشته بود که صدای عجیبی در آسمان طنین‌انداز شد و در یک‌لحظه، سایه‌ای بلند، روی تمام درختان و کوه‌های آن اطراف ایجاد شد و نسیمی دلنواز وزیدن گرفت و بوی عطر خوشی در هوا پخش شد و نغمه‌ی زیبا و گوش‌نواز ارغنون، در گوش هر جنبنده‌ی بیداری طنین انداخت.

تاقوک و سرو و چنار با هیجان به آسمان خیره مانده بودند، تاقوک که از شدت شادمانی اشک می‌ریخت، فریاد زد: وای! نگاه کنید! او…همان است که ترنم باران را همراهی می‌کند و سایه‌ی پرمهرش را بر سرِ ما می‌گستراند، خدا را شکر! که در این لحظات دل‌شوره و اضطراب، نزد ماست، هیچ‌چیزی نمی‌توانست مرا این‌قدر خوشحال کند.

هُما با بال‌های فراخ و بلند که هرکدام چهار پَر دُرشت و لطیف داشت که به پرند و دیبا می‌مانست، بر فراز آسمان پدیدار شد. آن‌چنان باشکوه و باابهت بود که تحسین هر بیننده‌ای را برمی‌انگیخت، آن پرهای رنگی که گویی به رنگین کمانی شیشه‌ای بود و پنجه‌هایی شیر نشان و بدن عقاب نشان و آن دُم زیباتر از دُم طاووس و آن دنباله‌ی حریرِ برّاق با دانه‌های سفید مروارید گونش که گویی صدها آسمان پرستاره را طعنه می‌زد، باملاحت فراوان و با همه‌ی خردمندی و دانش بی‌نهایتش که زیبایی‌اش را  چند برابر کرده بود، پس از چرخی در آسمان، بال‌هایش را بسیار متین در خود جمع کرد و باوقار وصف‌ناشدنی، روبه‌روی درختان رشید و سرافراز، بر زمین نشست. چنار و سرو از روی ادب به او کُرنشی کردند و آمدنش را خوش‌آمد، گفتند.چنار که همیشه از توانمندی‌ها و اندیشه‌های ناب و خیرخواهانه‌ی هُما برای درختان جوان‌تر داستان‌ها گفته بود، حالا پس از مدت‌ها بازهم او را از نزدیک ملاقات می‌کرد.

هُما لبخندی زد و گفت: درود بر دوستانِ همیشه بیدارم! خوشحالم که شاهد سلامتی شما هستم و بعد نگاهی به اطراف انداخت و گفت: مثل‌اینکه این بار هم دیر رسیدم و همه‌ی درختان به خواب رفته‌اند. سپس روبه تاقوک کرد و ادامه داد: دوستِ شفابخش و خیرخواه من! شما چطور هستید؟

هما: پرنده‌ای با چثه‌ی درشت از تیرهی پرندگان شکاری و شبیه شاهین، قدما می‌پنداشتند خوراکش استخوان است و سایه‌اش بر سر هرکس بیفتد به سعادت و کامرانی خواهد رسید و در میمنت و سعادت به ‌او مثل می‌زدند.

تاقوک گفت: سرورم! همه مرا مقدس می‌دانند و برای رفع بلا و برآورده شدن حاجت‌هایشان در کنار من به دعا می‌نشینند، و از چوب شاخسارم، برای مسجد، عبادتگاه و معبد، محراب می‌سازند؛ اما کسی نمی‌داند که قلب من، برای چه کسی می‌طپد، شاید آن‌ها هرگز تصور هم نکنند که دل من، برای هم‌نشینی با شما غوغا می‌کند…و شفای دل‌تنگی و تنهایی من شما هستید، نمی‌دانم چگونه اندوه قلبم که از دوری شما شکسته است، را در برابرتان پنهان کنم، چون اگر بر زبان هم نرانم، چشمانم آن را هویدا می‌کند… و به گریه افتاد.

هُما که دلش به نازکی آبگینه بود، او را در آغوش کشید، اشک‌هایش را از روی صورتش پاک کرد و گفت: دوست من! سرت سلامت و دلت خرم! دورادور جویای احوال شما هستم و دلم به وجود شریفتان قرص است و با این سخنان از تاقوک دلجویی کرد و بعد، نگاهی به سرو انداخت و به شوخی و مزاح ادامه داد: شما هم که طبق معمول قصد خوابیدن و استراحت ندارید.

سرو پاسخ داد: جان‌برکفم سرورم! حالا چه وقت خوابیدن است؟ اگر قرار باشد به خواب فرو بروم که جهان را خواب و غفلت می‌رباید و اهریمنان بر ما چیره خواهند شد، و کمی تُن صدایش را هم بَم‌تر کرد و آهی از تَه دل کشید و باز ادامه داد: من و دوستم چنار، تا پای جان ایستاده‌ایم، همان‌طور که گذشتگانمان ایستادگی کردند.

هُما لبخند تلخی زد و گفت: درود بر شرفتان! ولی فکر می‌کنید بتوانید کاری از پیش ببرید؟

چنار گفت: سرورم! اگر حتی کاری هم از دستمان ساخته نباشد، همین‌که در صف مبارزان بایستیم، در دل دشمن هراس خواهد افتاد. البته یک‌لحظه هم‌فکر نکنید که دیگرانی که در خوابند، خود را به خواب غفلت زده‌اند، نه! هرگز…! آن‌ها همگی عذر تقصیر دارند؛ عده‌ای از آن‌ها کهن‌سال‌اند، عده‌ای جوان و نوجوان هستند که برای ستیز، بی‌تجربه‌اند، برخی هم بااینکه بیدارند، از بار و میوه‌هایشان مراقبت می‌کنند و با حسرت ادامه داد: هیچ‌کسی دلش نمی‌خواهد در برابر ستم، خاموش باشد، امّا … .

هُما گفت: قصدم به رخ کشیدن ناتوانی شما نبود، می‌خواستم بدانم که آیا ایده یا طرح و نقشه‌ای برای مقابله با دیوان را در سردارید، یا نه؟

سرو و چنار به یکدیگر نگاهی کردند و سرشان را پایین انداختند.

هُما سکوت را شکست و گفت: پس ندارید… عزیزان من! شجاعت خوب است، دلیری حُسن است، اما به‌تنهایی کافی نیست، اگر شجاعت با درایت، اتحاد و نقشه‌ی حساب‌شده، همراه نباشد، به شکست منجر خواهد شد و درحالی‌که نمی‌خواست آن‌ها را ناامید کند، لبخند زد و گفت: نگران نباشید! با کمک یکدیگر به نتیجه‌ی خوبی خواهیم رسید، به‌هرحال هر کاری که لازم باشد را با همیاری و همکاری هم انجام خواهیم داد.

 

چاپ کتاب سفیران کیهانی

چاپ کتاب سفیران کیهانی

چاپ کتاب سفیران کیهانی

 

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *