چاپ کتاب شعر آدمک ها

چاپ کتاب شعر آدمک ها

سرشناسه

:

حدادیان، هادی‫، ۱۳۶۵‏-

‏عنوان و نام پديدآور

:

آدمک‌ها/ هادی حدادیان.

‏مشخصات نشر

:

تهران: گنجور‏‫، ۱۴۰۰.

‏مشخصات ظاهری

:

‏‫۱۲۷ص.‏‫؛ ‎۲۱/۵×۱۴/۵س‌م.

‏شابک

:

‏‫ ‏‫978-622-7854-02-2 : ۳۰۰۰۰۰ ریال

‏وضعیت فهرست نویسی

:

فیپا

‏موضوع

:

شعر فارسی– قرن ۱۴

‏موضوع

:

Persian poetry — 20th century

‏رده بندی کنگره

:

PIR۸۳۴۱

‏رده بندی دیویی

:

۸فا۱/۶۲

‏شماره کتابشناسی ملی

:

۸۴۷۶۴۸۰

 

 

برای چاپ کتابتان اینجا کلیک کنید

 

نمونه اشعار کتاب

شـراب خانگـی

 

جهان با دوستت دارم عجین ست

و حرف این جهان تنها، همین ست

 

شراب خانگی سهم کمی نیست

فقط با اهل بیتش، همنشین ست

چنان دل برده ای از من که جایش

درون سینه ام یک نقطه چین ست

 

تو با سلول من هم خانه ای و

حساب تو جدا از سایرین ست

 

خدا نقاشی ات کرده عزیزم

خدا، صورتگر نقاش چین است

 

شدم آیینه ی توی اتاقت

ببینی، چهره ات زیباترین ست

 

بهشت این روزها یک حرف عادی ست

بهشت من کنار تو،زمین ست

 

صدا کن اسم من را که صدایت

به گوشم بی نهایت دلنشین ست

 

شده گیسوی اشعارم پریشان

دلیلش هم نسیمی نازنین ست

 

برای عطرها آغوش وا کن

که آغوشت گلی، بی سرزمین ست

 

فقط یک پیرهن بین من و توست

همین یک پیرهن، دیوار چین ست

 

مرا جز با تو شوق زندگی نیست

که عشقت اولین وآخرین ست

 

رها کردی مرا با نیمه مستی

بگو با من عزیزم،  رسم اش این ست؟

 

 

 

ترسیـده

 

از خانه‌ی بی برو بیا می‌ترسم

از سوسک جدا، موش  جدا، می‌ترسم

 

در عمق سکوت شب فرو رفتم چون

از هر چه صداست، بی صدا می‌ترسم

 

پیری شده رقاصه ی آیینه ی من

از ساعت و، این عقربه ها می‌ترسم

 

از روح خودم، بی تو، عزیزم دورم

از این من بی تو، بخدا می‌ترسم

 

میمیرم و، هیچکس نمیداند چون

از غلغله ی ختم و ،عزا می‌ترسم

 

 

 

 

 

 

آدم

 

دور از تو ،نمی‌توانم آدم باشم

یک مرد شبیه کوه ،محکم باشم

 

من باخته ام هرآنچه دارم، جز غم

پس حق بده ،غرق غصه و غم باشم

 

می‌گریم و، آیینه به من می خندد

چون بی تو «خودم» نمیتوانم باشم

 

باید بزنم به سیم آخر یک شب

دیوانه ترین آدم عالم باشم

 

جایی برسم که با تو باشم ،هرچند

محکوم به آتش جهنم باشم

 

 

چاقـو

 

زندگی ،مانند یک چاقو شده ست

مرگ هم، از آنطرف پر رو شده است

 

دست، سمت هرچه بردم، مرده بود

دست دنیا، بد برایم رو شده ست

 

هیچکس با هیچکس همراه نیست

مهربانی، در جهان جادو شده ست

 

لاشخور،  با یک لباس شیک و پیک

صاحب حیثیت آهو شده ست

 

انزوایم دوستم دارد فقط

بی کران و، سرد و، تو در تو شده ست

 

سعی کردم نشکنم از دوری ات

این منم….؟ یا آینه اخمو شده است

 

 

تنهایـی

 

این روزها،تنهایی ام را دوست دارم

بی انتها، تنهایی ام را دوست دارم

 

بی همسفر، عمری سفر کردم خودم را

درجاده ها، تنهایی ام را دوست دارم

 

با هیچکس جز «هیچکس» حرفی ندارم

بین شما! تنهایی ام را دوست دارم

 

زخمی ترم کن، دوری ات عاشقترم کرد

هرگز نیا، تنهایی ام را دوست دارم

 

از چهره ی صد چهره ها رو دست خوردم

بی چهره ام ،تنهایی ام را دوست دارم

 

بنویس بر سنگ مزارم جای اسمم

این جمله را: «تنهایی ام را دوست دارم»

 

 

تکـیه‌گـاه

 

وقتی که نیستم ،چه کسی تکیه گاه توست

در لحظه های  بی کسی ات سرپناه توست

 

شبهای هق هق ات نفس گرم شعر من

آغوش امن گریه تو، جان پناه توست

 

یک لحظه بود ،ماندنت اما تمام عمر

مردی شده اسیر تو و سربراه توست

 

افتاده ام به دربدری بعد رفتنت

مشغول هیچ هستم و، این هم گناه توست

 

نگذر از این غزل که برایت نوشته ام

 پیراهنش، برنگ دو چشم سیاه توست

 

 

 

نازنیـن

 

 خسته نباشی نازنین مهربانم

درد تمام خستگی هایت بجانم

 

حتی اگر با مرگ من خوشحال باشی

خوشحال خواهم شد بمیرم، جان جانم

 

این قهوه، طعمی سرخ دارد،چون دوباره

جای لبانت مانده روی استکانم

 

در شهر جز تو، هیچکس مومن نمانده ست

اسمت شده، مثل دعا ورد زبانم

 

مثل کبوتر، جلد چشمان تو هستم

من امپراتور تمام آسمانم

 

در قلب من، یک آن اگر عشقت نباشد

دیگر نمی خواهم در این دنیا بمانم

 

امشب بجای بوسه با یک شعر آرام

از صورت تو خستگی را می تکانم

 

 

 

دیـن مهربانـی

 

پیغمبری هستی که دین ات مهربانی ست

فرمانروای سرزمین ات مهربانی ست

 

من دوست دارم توی دام تو بیفتم

هم جنس دام و هم کمین ات مهربانی ست

 

تو یک جهان تازه ای در باور من

هم آسمان و، هم زمین ات مهربانی ست

 

زل میزنم به، عکسهای سلفی تو

جنس نگاه نازنین ات مهربانی ست

 

با من که زخمی هستم از دنیای نا اهل

لبخندهای دلنشین ات مهربانی‌ست

 

 

 

 

آسمـان بـاش

 

بامن عزیزم بی نهایت مهربان باش

پرواز می خواهد دلم، چون آسمان باش

 

باران شدم، خورشید من، زیباترم کن

بر من بتاب و خالق رنگین کمان باش

 

از پنجره گاهی نگاهم کن نمیرم

جانی،برای یک غروب نیمه جان باش

 

من آمدم تا از جهان دیگر نترسی

پس تکیه کن بر من کنار من، بمان، باش

 

مثل فرشته زندگی را زنده کردی

لطفا همین گونه، کنارم در جهان باش

 

پر می کشم دلتنگیم را تا اتاقت

امشب برایم نازنینم آشیان باش

 

یک عمر تنهایی کشیدم تا بیایی

یک لحظه هم هستی کنارم،  مهربان باش

 

 

 

 معجـزه

 

با من، همه ی خستگی ات را در کن

یکبار بیا، معجزه را باور کن

 

بر شانه ی تنهایی من سر بگذار

چشم خودت و، شانه ی من را تر کن

 

شب می رسد و، صبحدمی در راه ست

فانوس توام، دلهره را کمتر کن

 

عشقم به تو، یک شاخه گل نامیراست

هرقدر دلت خواست، مرا پرپر کن

 

از جانب تو هرچه بیاید عشق ست

جان می طلبی ،بگو، فقط لب تر کن

 

امروز جهان ،برای من روشن نیست

با نور نگاه خود، شبم را سر کن

 

من آمده ام مرهم زخم ات باشم

ای عشق نجیب من، مرا باور کن

 

 

 

رنـگ جهـان

 

رنگ جهان، مثل شب یلداست بی تو

در سینه ام دلتنگی دنیاست بی تو

 

چشمم به دیدار تو روشن می شد، اما

این پنجره، عمری ست نابیناست بی تو

 

شهری پر از آدم ولی کو همنفس کو؟

شام غریبان، غربت اینجاست بی تو

 

اندوه، این همسایه ی پیر و قدیمی

تنها رفیق آدمی تنهاست بی تو

 

دار و ندارم باش، در این زندگانی

دنیای من، غرق نداری هاست بی تو

 

هرشب، شب یلداست در آغوش اندوه

زیبا! کجای زندگی زیباست بی تو  

 

 

 

 

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *