چاپ کتاب شعر اندوه آرام

چاپ کتاب شعر اندوه آرام

 

  • سرشناسه :  حیدری، سمیرا، ‏ ۱۳۶۳‏شهریور-
  • ‏عنوان و نام پديدآور :  ‏ اندوه آرام ‏ / سمیرا حیدری.
  • ‏مشخصات نشر :  تهران: گنجور‏ ، ۱۴۰۰.
  • ‏مشخصات ظاهری :  ‏ ۷۱ ص.  ‏ ؛ ۱۴×۲۱س‌م. 
  • ‏شابک : 4-53-7726-622-978: ۳۵۰۰۰۰ ریال
  • ‏وضعیت فهرست نویسی :  فیپا
  • ‏موضوع :  شعر فارسی– قرن ۱۴
  • ‏موضوع : Persian poetry — 20th century
  • ‏رده بندی کنگره : ۸۳۴۱‏ PIR
  • ‏رده بندی دیویی :  ‏  62/1فا8
  • ‏شماره کتابشناسی ملی :   ۸۴۱۰۲۷۴

 

مقدمه

 

درود بر دوستان شعر

خیلی پیشتر‌ها فکر می‌کردم همه کس، ممکن است بشوم غیر از آن کس که شعر می‌گوید

اما یک اتفاق قشنگ از من زنی را ساخت که در نوشتار این کتاب  می‌خوانید

اهل کرمانشاه هستم، کرد هستم

زندگی را طبیعی دوست دارم که قانون اول جهان‌شناسی کردهاست

کوشیده‌ام اندیشه‌هایی مانند‌، عشق، تسلیم، غربت، تنهایی، مرگ، آفرینش و……را

با بضاعت ضعیف شاعرانه‌ام در پس لهجه‌ای عاشقانه تعریف کنم

این که چقدر موفق شده‌ام بستگی به نظر شما دارد.

                  سمیرا حیدری

 

چاپ کتاب شعر اندوه آرام

 

جسمی لطیف ‌و، چهره‌ای معصوم دارد عشق

این حجمِ معصومیت‌اش، مفهوم دارد عشق

از جنس آدم‌های اطرافش نبود و، نیست

در بستری تنها، تنی مظلوم دارد عشق

از لذت آغوشِ تو، در واقعیت‌ها

عمری است هرشب بستری محروم دارد عشق

در بین گندمزارها، باغربتِ محض‌اش

همچون شقایق، صورتی معلوم دارد عشق

 

 

پیدا شده در آینه، زیبایی شعرم

تصویر تو، پی برده به دانایی شعرم

دنبال تو می آیم و، در پیرهن تو

پنهان شده معشوقه ی رویایی شعرم

در محفل گرمی که در آن رقص و نشاط است

لذت ببر از طرز پذیرایی شعرم

مدیون فقط ساقی ام و لطف زیادش

عمری است که شد باعث شیدایی شعرم

آغوش تو پوشانده من و عیب غزل را

من بی تو فقط باعث رسوایی شعرم

 

 

رستم، شغادِ حیله‌گر را می شناسد

مثل درختی که تبر را می شناسد…ا

در آسمان مثل عقابی نیمه وحشی

پروازهایم شاهپر را می شناسد

خارج شدم از جمع مردم، پس به من چه؟

زیرا خدا بهتر بشر را می شناسد

عاشق فقط با یک نگاه ساده از دور

معشوقه های معتبر را می شناسد

بر خالقم ایمان چنان آورده ام که

خاکِ تن من کوزه‌گر را می شناسد

 

چاپ کتاب شعر اندوه آرام

عاشقم کردی، غزل هایت قیامت میکند

با من و تنهایی ام هر وقت خلوت میکند

کوه مردی، صخره ها را می نوردد مثل عشق

در میان برف و بوران استقامت میکند

عشق شاید پیرمردی خسته و تنهاست که

در میان خانه اش احساس غربت میکند

عشق غیر از با خودش حرفی ندارد با کسی

با خودش در خلوتش عمری است صحبت میکند

از خدا امشب مرا با لهجه ی شعرت بخواه

شک ندارم که دعایت را اجابت میکند

 

 

 

خارج از میخانه ها، کاری به یکدیگر ندارند

عاشقان محو خدا هستند، پیغمبر ندارند

جسم شان آنقدر شفاف است بعد از سوختن هم

نسلی از پروانه ها انگار خاکستر ندارند

عشق یعنی دیدنِ معشوق در آیینه اما

کافران کورند ، هرگز عشق را باور ندارند

گفتی آنهایی که مفقودالاثر مُردند، خوب اند

راز شیرینی است چون در گورشان پیکر ندارند…..ا

می بُرد موهای خرماییِ خود را، آن زنی که

دید نخلستانِ پیرش، نخل هایش سر ندارند

هرلحظه با یادت برایت بیقرارم

دست از تو و رویای شعرت برندارم

 

من آن اسیر خسته و درمانده ام که

عمری است بی تو در قفس بر غم دچارم

دنیا برایم مثل زندان است بی تو

عمری به شوق دیدنت چشم انتظارم

آهنگسازِ کهنه کاری هستی اما

محتاج من هستی برایت یک سه تارم

من نت به نت اجراکنم هرچه نوشتی

چون تابع امر توام،، بی اختیارم

چاپ کتاب شعر اندوه آرام

 

انگار عشق منظره ی چشم گیر توست

دشتی پر از ستاره به روی کویر توست

با من چه کرده ای که شدم پایبند تو

جانم میان جسم غزل ها اسیر توست

در آینه به کشف جدیدی رسیده ام

این شعرهای نیمه برهنه، نظیر توست

من با زمان به درک شعورت رسیده ام

عمرِشراب قسمتی از جسم پیر توست… ا

در یک پیاده رو که قدم می زند خیال

تنهایی ام قدم به قدم هم مسیر توست

 

 

مثل فنجانی که در خود قهوه را جا داده است

عشق من، تقدیر تو در فال من افتاده است

کاش می شد واقعی باشد از این پس عشق ما

توی رویا عشق ورزیدن به شدت ساده است

نیمه شب‌ها می شوم آبستن شعری جدید

من زنی هستم که عمری شعرها را زاده است

برخلاف قصه ی بودا ست این قصه، در آن

برجنون شعرهایت دختری دلداده است

یک پری با شعرهایش عشوه می آید بگو

بستر دریایی‌ات معشوق من آماده است؟

غزل، به صورت زیبایی تو، دلداده است

که عاشقانه به پایت همیشه افتاده است

خیال من به زنی شد شبیه، دیدم که

میان آینه این زن چه صورتش ساده است

شراب، فکرکنم زاهد است چون عمری است

زمان مست شدن رو به روی سجاده است

از این به بعد گمانم شده است تقدیرم

شبیه حضرت رویا  که شعر را زاده است

تو هم به سمت غزل ها بایست همراهم

که قبله ام به خدا عاشقانه دلداده است

 

 

هم بال منی، بی تو مرا بال و پری نیست

وقتی تو نباشی بخدا همسفری نیست

انگار که قحطی زده بر میکده بی تو

جز خمره‌ی خالی شده، در آن اثری نیست

دنبال تو و مست شدن آمدم اما

افسوس که یک جرعه میِ مختصری نیست

در شهر به مستی نرسد هیچکسی چون

می هست ولی بی تو میِ معتبری نیست

طوری بَدَلم کرده غزل ها به تو دیگر

در سینه ی من هستی و، از من خبری نیست

 

 

وقتی که درد عشق به جانم اثر کند

این درد عاشقانه مرا معتبر کند

پشت سرت،  نماز بخوانم که نیت‌ات

قدری گناه های مرا پاک‌تر کند

گاهی مرا به یاد بیاور در آینه

شاید خدای عشق به من هم نظر کند

آورده است عطر ترا در اتاق من

امشب نسیم، تا که مرابی خبرکند

روحم پرنده ای است ،که در عالم خیال

باید، میان لذت و، پرواز سر کند

 

 

ساحل کنارت میشود محو تماشا

در خود غروبش را فرو برده است دریا

مه را در آغوشش گرفته جنگلی پیر

طوری که جز مه هیچ چیزی نیست پیدا

چندین برابر میشود وقتی که هستی

در من عزیزم طعم لذت های دنیا

از غربتم دریا فقط می داند و، بس

مثل پری ها بوده ام یک عمر تنها

یک نیمه ماهی بودم و، یک نیمه انسان

وقتی ترا دیدم گرفتم با تو معنا

 

 

صد بار گفتم عاقبت او کار دستت می دهد

من مطمئن بودم که چاقو کار دستت می دهد

گفتم مراقب باش در دامش نیفتی خوب من!

چون صاحب این چشم و ابرو کار دستت می دهد

هی بی جهت قدرت نمایی می کنی کافی است چون

پیداست روزی زورِ بازو کار دستت می دهد

روزی حسابت با کرام الکاتبین می افتد و

آن روز حتما یک ترازو کار دستت می دهد

 

تو را گم کرده ام دیگر اتاقم غرق لذت نیست

خودم را می رسانم به خیابانی که خلوت نیست

هراسانم از این مردم که دائم در گذر هستند

میان این همه آدم چرا هرگز رفاقت نیست

من و دل روزگاری را سر سجاده طی کردیم

از آن شب که ،نماندی تو، مرا حال عبادت نیست

شبیه جان یک‌ماهی که روی خاک افتاده است

به آبم بازگردان ،چونکه ،دیگر هیچ فرصت نیست

اگر پیداکنم‌دل را زبانم بند می آید

زمان عشق‌ورزی که زمان و، جای صحبت نیست

 

 

عمری ست به دنبال عاشق شدنی وحشی است

عطر است نمی دانم، یا پیرهنی وحشی است

این چِک چِکِ موسیقی، بر روی طناب رخت

پیراهن تبدارِ اندام زنی وحشی است

دف زن شده ای آری، روح از تن من برخاست

دف عاشق پرواز تن تن ت تنی وحشی است

پرواز در آتش را ،شمع است که می فهمد

این شعله ی رقصانِ پرپر زدنی وحشی است

رویای سپیدش را دور جسدم پیچید

معشوق گمانم که همچون کفنی وحشی است

خاک سر گور من ، بر روی سرش می ریخت

این حالت مستانه از گورکنی وحشی است

 

 

3 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *