چاپ کتاب شعر دنیای این روزای من

چاپ کتاب شعر دنیای این روزای من

 

‏سرشناسه

:

شیخ شعاعی، زهرا، ۱۳۶۹-

‏عنوان و نام پديدآور

:

دنیای این روزای من / زهرا شیخ شعاعی اختیار آبادی (بانوی کویر).

‏مشخصات نشر

:

تهران: گنجور، ۱۴۰۰ .

‏مشخصات ظاهری

:

97 ص.

‏شابک

:

978-622-7621-60-0

‏وضعیت فهرست‌نویسی

:

فیپا

‏موضوع

:

شعر فارسی — قرن 14

‏موضوع

:

Persian poetry – 20th century

‏رده بندی کنگره

:

8349PIR

‏رده بندی دیویی

:

8 فا 62/1

‏شماره کتابشناسی ملی

:

7620078

وضعیت رکورد

:

فیپا

 

 

قسمتهایی از کتاب

 

کی شود در جان من پیدا شوی

 

 

 

 

سهمم از شادیه این دنیا شوی

ماه من در این شب نا آشنا

 

 

 

 

بر دل تاریک من رویا شوی

تا شوم پنهان ازین نا باوری

 

 

 

 

چون تویی دور از منم شیدا شوی

صامتم بر راز این نامردمان

 

 

 

 

چیره بر این غمکده تنها شوی

در سکوت خود پریشان مانده ام

 

 

 

 

چون تویی در گوش من نجوا شوی

لابه لای کهنه برگ زندگی

 

 

 

 

یک ب یک در من تو هم معنا شوی

چاپ کتاب شعر دنیای این روزای من

زیر قطره های باران

 

 

 

 

سایه بانی بر سرم بود

دست بی ریای پر مهر

 

 

 

 

سایه سار نفسم بود

پشت پرچین زمستان

 

 

 

 

یک نگاهی مرهمم بود

خوشترین حال خیالم

 

 

 

 

چون تویی همسفرم بود

بین شوره زار تردید

 

 

 

 

چون خدایی در برم بود

 

خبرت هست که در خلوت تنهایی خود غمگینم

 

 

دانه دانه از زندگی ام گل اندوه فقط میچینم

خبرت هست که پایان بهار غزلم نزدیک است

 

 

گم شدم در شب تاریک خزان و کم کمک میمیرم

مثل یک دسته ی پژمرده ی نرگس بغل کودک  کار

 

 

پی گلدان پر از زندگیه امن جهان  میشینم

خبرت هست که آشفته ترین ،درطلب بارانم

 

 

هر چه از سوی تو بینم  به برم میگیرم

عمریست در این  دفتر پر برگ شبستان خزان

 

 

غزلی طالب چشمان پر از غصه ی خود میبینم

   

 

مانده بودم بی صدا

 

 

در شبی خاموش اما با خدا

سایه ای همراه من بود

 

 

ساکت اما در نگاهش یک ندا

هر قدم با من نگاهش میدوید

 

 

فارغ از دنیای پر رنگ و ریا

اهل بی مهریه این دنیا نبود

 

 

هر چه میدیدم  فقط مهر و وفا

کوچه ی شب را که پیمودم نبود

 

 

برد با خود بخچه ی صلح و صفا

من پریشان ماندم و اشفته حال

 

 

کاش خواهش کرده بودم با دعا

تا که فهمیدم که بود او رفته بود

 

 

باز هم من ماندمو تنها خدا

   

 

 

 

 

 

لذت وصل زلیخا نتوان وصف نمود

دل هجران کش یعقوب فقط میداند

 

 

 

 

 

 

 

برایم زندگی هستی

 

 

میان مرگ باورها

تو تنها آشنا هستی

 

 

میان غربت فردا

منِ دلخسته را دریاب

 

 

برایم مشکلی بگشا

کنار مشعلی بی جان

 

 

نشسته قلب من تنها

به لطف برق چشمانت

 

 

دلم شد عاشق و شیدا

   

 

 

 

 

عمق آتشکده ی سینه ی ما را دیدند

 

 

در این کلبه ی کوچک که جهان نامیدند

سروهایی که فتادند درین خاک زمین گیر

 

 

بی پناه و ارام، در بطن زمان خوابیدند

مانده اند افسرده در  این سردی سوزان

 

 

برگ هایی که آواره ،فقط خزان می دیدند

حرمت خون دلیران ستمدیده ی ما

 

 

دست آنان که صدایی،بی گمان نشنیدند

بزرهایی که نروییده ز آغوش زمین

 

 

با تبر از دل پر درد و پریشان چیدند

فصل ها عابر بی منت این خاک زمین

 

 

عاقبت فصل خزانش را، ایران نامیدند

   

چاپ کتاب شعر دنیای این روزای من

دلم در حسرت رویت سفر کرد

 

 

ز دام آتش عشقت گذر کرد

کسی وابسته، انسانی مکدّر

 

 

برای فتح چشمانت خطر کرد

    

چاپ کتاب شعر دنیای این روزای من

خسته جانیم و جهان منزل آرامی نیست

 

 

بیقراریم و در این راه سرانجامی نیست

دردمندیم و کسی نیست به تنهایی ما

 

 

بر تب غربت این غمکده پایانی نیست

   

چاپ کتاب شعر دنیای این روزای من

کهنه دردی ست در این سینه که افسار گسسته

 

 

در پی مرهمی از جانب دلدار نشسته

آن که می گفت مرا تا به ابد جان و جهان است

 

 

بشکسته مرا واله و سرگشته و خسته

   

 

هست در یادت که گفتم ای صنم جان منی

 

 

تازه می گویم که بی اندازه از جان بهتری

بی تعارف با غزل در شعر حاکم‌ می شوی

 

 

عشق می ریزی که هم دل هم انگارا دلبری

   

چاپ کتاب شعر دنیای این روزای من

با زبانی مملو از حاشا کسی اقرار کرد

 

 

 

پیش قلبم با دل اهریمنش انکار کرد

با من شیدا چنین بیگانگی احسنت داشت

 

 

 

رنج در دل خفته را با عاشقی بیدار کرد

 

     

 

ای خوش آن میخواره کز رنج دلش

 

 

گوشه ی میخانه در خود می شکست

بر سر قبر هزاران آرزو

 

 

بی گلایه از خدا هم می نشست

آنطرف تر زاهدی آدم نما

 

 

بر لب محراب مسجد پینه بست

هر دم اما با زبان سرد خود

 

 

زخم می زد بر تن هر می پرست

می اگر مستی بود اما بدان

 

 

در سبوی عاشقان مردی که هست

   

چاپ کتاب شعر دنیای این روزای من

 

 

خانه ام آباد است

مشعلی دارم روشن

و گلدانی سبز تر از سبزه ی عید

و درختی نارنج در حیاطی که

پر از خاطره ی آمدن و ماندن توست

و اتاقی که فقط پنجره اش

رو به رویای شکفتن باز است

دفتری دارم پر شعر

پر آواز غزل های عمیق

قاب عکسی تنها

بین اندیشه ی من با لبخند

میشکافد غم را

و نگاهی که پر از فریاد است

سایه ای بر سر دیوار گمانم تنهاست

پی یک صبح که از شرق تمنا دارد

خانه ام رنگین است

با چراغی که دمادم روشن

من چه ارامم

خانه ام آباد است  و خدایم انگار

یک سر خانه ی من

پر از رحمت خود

بر سرم عشق فقط میبارد

من خدا را دارم

خانه ام آباد است

 

 

 

دمی آشفته در خویشم

کسی در من سراپا خستگی

برهنه پا،به داغستان خورشید

برای مشعل خاموش این دنیا

کمی از آتش خورشید میخواهد

برای نیمه ی این ماه تشنه

چراغی از برکه ی تاریک شب

میان غیر ممکن ها طلب دارد

به روح نیمه جان مانده در شب

قسم بر آتش خورشید هستی

فقط اینجا دلی مانده

بدور از آبی از برکه

بدون نوری از خورشید

فقط دستی ب جا مانده

پر از آبی که از کف رفت

پر از نوری ک از سر رفت

دمی آسوده در خویشم

از ان فارغ خیالی که فقط

یک ناخدا داند

نگاهش خیره و حیران

به دنبال همان کشتی

که ذره ذره غرق دریاها شده

 

 

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *