چاپ کتاب شعر راز بی کسان

چاپ کتاب شعر راز بی کسان

 

همه چیز در باره چاپ کتاب
اینجا کلیک کنید

 

سرشناسه

:

انصاری دزفولی، محمدباقر، ۱۳29‏-

‏عنوان و نام پديدآور

:

راز بی‌کسان: مجموعه شعر/ شاعر محمدباقر انصاری‌دزفولی.

‏مشخصات نشر

:

تهران: گنجور، ‏‫۱400.

‏مشخصات ظاهری

:

‏‫ ‏‫ج.؛ ‏‫‏5/14×5/21 س‌م.

‏شابک

:

‏‫۳۰۰۰۰۰ ریال: :978-622-7621-64-8ج.1؛:  ‏‫1-96-7726-622-978ج.۲

‏وضعیت فهرست نویسی

:

فاپا

‏موضوع

:

شعر فارسی– قرن ۱۴

‏موضوع

:

Persian poetry — 20th century

‏رده بندی کنگره

:

‏‏PIR۸۳۳۴

‏رده بندی دیویی

:

‏‫ ۶۲/1فا8

‏شماره کتابشناسی ملی

:

۷۵۹۲۷۵۱

‏وضعيت ركورد

:

رکورد کامل

 

 

بنام خدای مهربان

چون بیکران مهرش بود، حدی ندارد لطف او

کرده دلم را ساربان، عشقش به بالا می برد

 

اگرچه کتاب حاضر دارای برخی مفاهیم عاشقانه وعارفانه می‌باشد، اما در کل تلاش داشته ام تا اشعار در دو حوزه قابل تامل باشند، یکی در حوزه ی فلسفه و یکی هم ادبیات.

در اینجا اشعار به دو گروه کلاسیک، سپسد ونیمایی تقسیم شده است. شعرهای کلاسیک در بخش اول و شعر های سپید و نیمایی در بخش دوم آورده شده است. به هر حال اگر چه می دانم، اتمسفر و محیط شعرهای نو و کلاسیک متفاوت می‌باشند. در کل و در نظر من، شعر یا خوب است و یا بد، یا متعهد است و یا غیر متعهد اما چه فرق کند در قالب نو باشد و یا سنتی (کلاسیک)! در نظر من اهمیت شعر به تاثیر و کاربرد آن است و شعری که اثر ندارد، سرودنش چه سود!

سخن را کوتاه می نمایم به این امید که این کتاب مورد توجه مخاطب عزیز قرار بگیرد و امید است اشعار حاضر بتواند حس فلسفی و عاشقانه وعارفانه اینجانب را به شما انتقال دهد.

 

این کتاب. تقدیم به بچه های عزیزم که همیشه یار ویاور من بوده اند و باعث افتخار من می باشند.

 

 

محمد باقر انصاری دزفولی

متولد یک اسفندماه 1329 میلادی

در استان خوزستان شهر اهواز

عاشق ایران و مردم ایرانم

 

ب شعر راز بی کسان

 

 

 

ای به جانم مهر تو ایران من

مکر بد اندیش

دور باشد از تو ای ایران من

تا جهان هست و بباید

در پناهِ مهربان پروردگار

پرچمت را بر بلندا باشد ای ایران من

جان من

جانان من

مردم ایران من

 

چاپ کتاب شعر راز بی کسان

 

1- بی کس

افتاده ام به پایت، در اوج بی کسی ها

به خدا بی کسم من، ای یار زندگانی

از دوری تو یارا. خون می چکد زچشمم

ساغر به دست گرفتی. مستی و شادمانی

روزم شبم تبه شد، از درد و رنج هجرت

یارا روا نباشد اینگونه روضه خوانی

باور نمی کنم من. این بی وفایی ات را

رفتی و سوخت باقر از درد بی کسانی

 

 

2-  یار گفتا…

عارفان

گفتا که بشکنم من، جام میِ شما را

گفتم تو بشکن این جام، من سر دهم جفا

گفتا که غمزه هایم، شد رهزن دل تو

گفتم بیا رها کن، هم ناز و هم ادا را

گفتا به ناز و غمزه، دیوانه یا که مستی

گفتم نگاه چشمت، جادو نموده ما را

گفتا که در چه فکری، این عاشقی رها کن

گفتم بیا به پیشم، پایان ده این عزا را

گفتا بهای یاران، اشکست همچو باران

گفتم اعوذ باللله، این باده ی بلا را

گفتا رها نما تو، چون موسی این عصا را

گفتم دویدم عمری، این مروه و صفا را

3-شیدایی…غزل های عاشقانه وعارفانی

جامی طلبم از تو زان باده ی مینایی

پیمانه زلعل تو بُرد آن دل شیدایی

 

وقتی که تو را دیدم، درمیکده ای جانا

آن لحظه سپردم جان بر ساغره مینایی

 

لبخند رخ نازت، آتش چو بجان افکند

با طعنه به ما گفتی آیا مگر از مایی

 

هرچند که دلیگیرم در میکده مستان

هروقت روم آ نجا راندند به رسوایی

 

 

شمع و گل و پروانه جمعند به کاشانه

ما منتظریم امشب، تا میکده بگشایی

 

ویرانه شده باقر، از اینهمه تنهایی

باید غزلی سازد در محضر والایی

 

چاپ کتاب شعر راز بی کسان

 

4-خم وخانه می خواهم.

عاشقانه بغل وا کن عزیز من به قلبت لانه می خواهم

ازآن چشمان میگونت دوصد پیمانه میخواهم

 

مرا کردی تودیوانه اسیر درد و اوهامم

شراب ناب ز لبهایت بسی جانانه می خواهم

 

به سر دارم هوای تو به دل دارم صفای تو

بیاپیشم توای یارا تو را مهرانه می خواهم

 

گناهم نیست گر یاری چنین ریحانه می خواهم

برای کنج تنها یی دلی دوستانه می خواهم

 

 

میان بازوانت خانه ای امن ورویایی ست

بیا من این خا نه را با شوق و شا ها نه می خواهم

 

بیا یارا بیا یارا تورا شوقانه می خواهم

برایت سرخوشی با یک دلی دیوانه می خواهم

 

تو تندیسی ز زیبایی لبی مستانه می خواهم

برای باقرو عشقتش خم و خمخانه می خواهم

 

 

چاپ کتاب شعر راز بی کسان

5- ساز دل…

عارفانه. عاشقانه

رقص در این کاینات، قهقه ی یار ماست

وعدی شادی دهد، آنچه که در دیده هاست

 

ای تو که ناهید ما، در همه ی کوکبی

آن مه رخسار تو، همچو چراغی سناست

 

زهره شیرین سخن، خستگی ام رفع کرد

زنده وجاوید باد، عشق توام را سزاست

 

خاک کف پای دوست، سرمه چشم و حناست

بوی خوش دلکشت، زخم دلم را دواست

 

ماه درخشان تویی، پروین تابان تویی

زینت هر محفلی، ای که رخت دلگشاست

 

فاش بکن راز را، کوک بکن ساز را

نغمه ی ساز تو را، گر شنوم غم رهاست

 

جان باقر مست کن، بی خود از این هست کن

مست دو عالم نما، آنچه ز خوبان عطاست

 

 

 

6- آرزوی آمدن یار

چشمم به در چو خشکید، امید تو نگارا

در نزد من درآ و پایان بده عزا را

 

دیوانه کرده ای دل. دیدار توست مشکل

زنجیر بسته ام دل، رحمی نما خدا را

 

ای عاشقان بیایید، راه دگر بجویید

کاین دام یار شیربن صید غزال ما را

 

با غمزه های نازش، جادو نموده ما را

ویرانه چون دل ما. کردی تو هرکجا را

 

 

در این زمانهء ما، عاشق کشی چو رسم است

تا کی به دل عاشق، تکرار کنیم جفا را

 

لب را فرو ببندم، تا تو کنی مدارا

درمانده ام و مفلس. آیا دهی عطا را

 

دل برده آن نگاهت، شده اسیر دامت

من مست آن نگاهم، مژده بده صبا را

 

امشب بیا به منزل، با ما بکن مدا را

تا من به زر نویسیم، این عاشقان ها را

 

دل از شروریارم، وز آتشی ز دیرین

باقر گشتِ فسانه تا پر کند فضا را

با نیم نگاهی از خود، لطفی بده گدا را

من چون شدم خریدار، آن ناز و آن ادا را

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *