چاپ کتاب شعر رویای بی پایان

چاپ کتاب شعر رویای بی پایان

سرشناسه

:

پ‍ور‌رض‍ا، داری‍وش‌،‏‫ ۱۳۳۹ -‏

‏عنوان و نام پديدآور

:

رویاهای بی‌پایان/ داریوش پوررضا.

‏مشخصات نشر

:

تهران: گنجور، 1400.

‏مشخصات ظاهری

:

174 ص.؛ ‏‫۱۴/۵ × ۲۱/۵ س‌م.

‏شابک

:

‏‫978-622-7484-81-6

‏وضعیت فهرست نویسی

:

فیپا

‏موضوع

:

شعر فارسی– قرن ۱۴  Persian poetry — 20th century

‏رده بندی کنگره

:

‏‫7992PIR

‏رده بندی دیویی

:

‏‫62/1فا8

‏شماره کتابشناسی ملی

:

۷۵۲۸۲۴۳

 

 

 

 

فهرست مطالب

عنوان                                                                                     

شکوفا. 15

حوادث… 19

حجم دوری.. 23

طمع.. 31

به یاد شعری از نیما در روز تولدم. 35

حسرت… 41

تلاطم.. 43

شهادت… 49

ریشه‌ها. 53

رستخیز. 55

پدر. 57

زمین.. 59

چگونه.. 63

از یاد رفته.. 65

عبور لحظه‌ها. 67

تلاطم.. 69

امیدواری.. 73

عصر تنها. 77

معجزه. 81

شیون.. 83

اشتیاق.. 87

تولدی دوباره. 91

رویای بی‌پایان 1. 93

عیدی.. 97

مغموم. 101

کوچ.. 103

دنیا. 107

عابر. 109

زندگی… 111

حسرت نگاه. 115

عطش…. 117

بلور. 123

کینه.. 125

نوید.. 127

زهر. 131

لبریز. 133

موجی… 137

پای گلدان.. 141

زوال.. 147

بقا. 151

رویای ناتمام. 153

گذر. 159

ناتمام 1. 163

درنگ…. 167

رویای بی‌پایان 2.. 171

 

 

 

    

چه آرام و سخت

در آرامش سنگ گونه ات

همه چیز را فراموش کرده ای

روزها در آستانه یأس میخزند

سالی با خنجر و خشم و دهشت

دلم مالامال از دلتنگی و غم

سکوت ساحل در آینه خویش

هیچ موجی نمی بیند

ما در آستانه یأس میخزیم

باغها قصه و اندوه را می دانند

همه گلهای کاغذی را باد پراکنده است

و رفتگر ها هر صبح همه جا را می رویند

و دیگر گیاهی نمی روید

و چلچله ای در باغ نمانده

برگ های سبز همه دیروز مرده اند

و صدای هق هق گریه در زرورقی که در

دل دریای خویش شناور است

و دریا اشک چشم ماهیهای خاموش دریاست

هیچ رودی جاری نیست

مژه های بی حرکت و سنگواره

انگاره ای ازنگاه

بی حرکت در تحمل خویش است

این کوچه باغهای سرشار از سکوت

از این بی روزنگی و تنهایی به سوگ نشستن

بی جنبشی و آونگ

به سوگ نشستن سرانجام بی ذکر و ترانه

طراوت و آفتاب و سایه ای نیست

دستان مشتاقی نیست

خشک و ماتم زده از هر سحر

سربه زیر خسته ام

پر ذهن جز کویری نیست

و غنچه های کاغذی و چمن های سنگی

بوته های خار و اندوه جاری

در گشایش بازوانی که آغوش بود

دل به روییدن در بتونی سختت نیست

جز خویش را به تن مرگ سپردن

و از آتش گذشتن همچون سیاوش

تا به ناپاکی و بی هویتی خویش پایان دهید

پایان به رسوایی سالها متوالی

با دهانی باز همچون غارها کهن

و لبهای ترک خورده

در غم تنهایی در جست‌و‌جوی خویش سرگردانیم

مردی با خود گفت به کجا خواهی رفت

کاش دیروز مرا دیده بودی

و کسی با ساعت دیواری که در بغل

هر دو در خواب راه می رفتند

به کدام خاطره ها در خواب رفتند

روزها باید گشت

به کجا خواهند رفت

در شبی با کامل شدن ماه

با یک بوته خوش بو از همه چیز دست کشیدم

و از دلهره بلندی از پلی گذشتم

و تا بی نهایت به پرواز در آمدم از آزادی

لبهای ترک خورده به آواز درآمد

و در روحی پاک از اول همچون فواره ها بی فرود ..

مثل یک خاطره خوب

مثل یک مژده مثل یک شعر نیک باقی بمانم

 

c شکوفا

نگران و مظطرب از نگریستن

در آیئنه که دریای بی بازگشت از وجود توست

دریای بی بازگشت از وجود توست

دریای بی بازگشتی که اگر ساحل را باور داشتی

جرأت نگریستن را می یافتی

کورمال کورمال زیر آفتاب راه رفته ای

و دست می یازی به شاخه های مهتاب شب

که تنها تکاپویی بیهوده است

قعر دره ای است ناپیدا

که همه باغهایش سوخته اند

بی قراری دائم و رهایی از جغد شب

شاخه های خشک درختان از هیچ

در دره ها نیز می رویند و تو جوانه خواهی زد

همچو شکوفه ها اگر حضوری از آب جاری

و زلال را در خود راه دهی و بی دریغ باشی

و در کویر دلت جایی دهی

تا همه ماهیان به عمق این کویر راهی باشند

هیچگاه در پی چیزی که می‌اندیشیده‌ای دیر شده است

مباش که خویش را از تنها آزرده‌ای

شاید کودکی برای نفس های تازه

باید گریه سر دهد

سالها در کویری خود را کاشته بودی

به امید زایش

که نازائی ریشه های غرور از آنکه

چیزی بروید در خشم پنهان گشته است

و بیهوده در انتظار سپیده دمان مائده ای

هیچگاه رهایی و شوق را در آخرین اندوه دیده ای

هیچگاه دیده ای با قطرات باران

ماهی ها جان می گیردند

و دربی قراری رفتن یاد عشق و شوق

بر پا می ماند بی هیچ دغدغه ای و فریادی

کوله بار برگیرد و به باغ

شگفتی ها گام بگذارد

تا ملکوت می توان رفت

در بی قراری رفتن

همه شکوفه ها و امیدها جان می گیرد

و نسیم از رویاها می آید.

 

c حوادث

هجوم حوادث در تکرار همیشگی

بی واژه گی صدا و کلام

شب به دیدار ما می آید

در عبور سر خوشی لحظه ها

سکوتی از طپش قلبی تُهی

در تکرار همیشگی کلام در فریادی

که هیچکس نمی داند برای چیست

در سکوتی تبلور یافته ایم

که حجم وجودی بی منتهایی نیست.

گیسوی سیاهت

نهان می شود در شب

و صدایت در کوه و دشت

و دستهایت در شالیزارها

درختان در باد می رقصند

گاوها سیراب لمیده اند

کاغذهای جویده شده را

همراه سبزه ها نشخوار می کشند

واژه های جویده و کوتاه در کاغذها

در دل سبزه ها احساس یافته اند

هنگام غروب مرگ کلمات

در خلوت لحظه ها واژه ها

که هیچ کار کارائیی نداشت

در ابرها فرو می رویم

و در تکرار همیشگی شب موهایت آَشفته و رها

تا در سکوت سپیده دمان

با آواز چکاوکان

دوباره پیدا می شوی

و باد به خاطر می آورد

همه سرودهای تو را

که در شب در گوش سرو رها گشته

زمزمه کرده ای .

چا کتاب شعر رویای بی پایان

c حجم دوری

در ساحلی دور

لنگری انداخته و مبهوت ایستاده

آسمان در گذر ابرها

و نقطه چین ستاره ها روشنایی راه

که به حریم رویا ها وارد می شوند

بی مقصد ایشان همه چیز کُند می گذرد

حتی آئینه دیگر با تو صادق نیست

تا نگاهت را باز گوید

از تو پنهان می شود

تا تو را با خود بیگانه یابد

__

غروب یک پائیز

آسمان در گذر ابرهای کبود

خواهش نگاه و نسیمی تلخ که می وزد

زمان از دستان لرزانم می گریزد

التهاب آماس گرفته دلم

در ازدحام عطش هراس از مرگ

در زمان گمشدگانیم

از این پل نیز می گذرم گریزان از سایه های متروک

پشت سر هیچ نگاهی نباید کرد

ای کاش از نخستین روز دانسته بودیم

که ماندن در بیهودگی سزاوار

این جوایی مغموم نیست

یا تفکری نداشتیم و فواصل را گم کرده

و هر نیمه شب گریزان بافریادی

از بیخوابی و تنهایی و فسون گریختن

تا بلور تنهایی ات

در گرمای حسرت ذوب نگردد

بیگانه تر از همیشه

هجوم سلولهای نا آشنا رخنه در

وجود سفالی ام تا رسوب کنند

از شقاوت و حسرت برای

تنها بودن برای جان کندن و رفتن

کاش نیلوفری بودیم یا مردابی

در سکوت خویش خاموش

حال باید لیاقتی در خور با واژگانی ناتمام

خود را بیارائیم تا در آن پنهان گردیم

و دیگران سرخوش از این حجم وجودی که هستیم.

نشانه های عزلت و فروپاشی در خویش

عشق و حسرت وافرت تا بی نهایت

احساسی است فروریخته و بی معناست

هر چند آئینه تصوراتت به صداقت کم رنگ شده است

لیک دلیل یافته ای از بودنی که

تکیه به عصای زمان زده ای که شبه وار

موریانه ها از آن بالا می روند

و تو در بلاتکلیفی هویت خویش هستی

و می لولی سا سوهانی که خود می سائی

شکل کهنه ای است که از باقی مانده افکار پوچ

که پریشانی در بسیط ویرانی وجودت می تازد

و به باره های متوالی از

 همهمه گریخته ای و گیج و مبهوت مانده ای

باید چمدان و رخت ها و داشته هایت را رها سازی

با گذاشتن و رفتن همه چیز به خود آیی

و نرسیدن به همه چیز تجربه کنی

در طول سالیان پوسیدگی واژه ها و سرنوشت آنها

به شعر و گفتمان ما نقش بسته ای

رویش جوانه ها در گذر زمان

آوای کدامین چاوش دلیل

آخرین بزم شادی های ویرانیست

و پایکوبی همیشگی هایی و پریشانی ها

و گریز از طوفان که همه باغها را ربوده است

زرد آلو ها و میو ه های له شده پای درختان

و خشتهای پخته گونه است از اشک

نمایانگر تخریب غمگساری موهوم از نرسیدن است

قفل های ز نگار بسته

به انتظار نشسته برگها چه ساده

دل به تباهی می سپارند

چقدر کوچک هستیم که چون قطرات موج

که هر طوفانی مارا به این سو و آن سو می کشاند

و عریانی درختان افسوس را به حال

عریانی ما که دلی از اندوه بر

بر بی هویتی خویش قحطی زده

در عریانی چوب عصای موریانه خودمان

از این همه بند در ما

تنیده با این همه نگرانی

به کجا می برند ما را

این ریل های عجول

که نگرانی فرصت تماشا کردن مناظر را

از ما دریغ کرده است

نگرانی از شاخه های شکسته از کودکان بی پناه و تنها

و خیابانی که خدا عبور ندارد

نگرانی سالها در قاب زندگانی

بی هیچ چون و چرایی بیهودگی محبوسیم

و قفل های زنگار بسته مان

که هیچ بهانه ای برای بودن نیست

باید با این ریل ها رفت

رفت تا شعری برای زندگانی ساخت

تا آینده و روشنی بخش جاده های وجود

از ما گریزان نباشد

زیبا بمانیم تا هیچ دریغی و افسوسی دامن گیرمان باشد

باید رفت تا تمامی وسعت آسمان

وسعت بودن و شدن تا نیکی ها

تا همه معجزه ها و آفرینش ها

تا همه وسعت انسانیت گام در رهایی گذاشت.

c طمع

در توالی همهمه طغیان

کلمات بی شکل و معنا

نگاه های بی تعلق

آوازه های بی معنا

هیچ رازی نهفته نیست

تنها روندگی ریشه های بودن

در نهالهای کاشته شده

عنصر همیشگی تکرار دروغ

در ریشه های بی اعتراضی

و کلمه های بی صدا و بی دلیل

تقصیر هیپچکسی نیست که انسانها

روی شکم چون سوسمار می خزند

و چون مار بوآهمه چیز را می بلعند

در کنار سنگی لم می دهند

تا گناهشان هضم شود

و همه چیز را به حساب گرسنگی بگزارند

حال آنکه لذت جراخت چنگال را

چون عقاب بر بدن و پوست شکار

به ناچاری بقا خرسندند

و این داستان همیشگی شکم بارگی و بقا

چیزی از آبروی بشریت باقی نمیگذارد

خزیدن بارها وبلعیدنشان

بهانه ای بیش نیست از پنهان کردن

شکست قامت کشیده انسان

در توالی کلمات بی معنا

نگاه های بی تعلق

خویشتن خویش را در این معبر زدن

در تردد و تردیدی عظیم

چیزی زیر غباری پنهان شده

که با هیچ بارانی شسته نمی شود ..

 

 

 

 cبه یاد شعری از نیما در روز تولدم

دلم از این کوچه های بی رهگذر گرفته است

دلتنگی دی ماه , بی صدا و ساکت

از سالی که بر سالمان گذشت

و موهایی سپید تر همچون برف مانده است

تنها سرمستی ما از جای پاهای

رهگذرانی که در این ورطه

خویش را از زمان ربوده اند

و جای پایی روی سپیدی برف گذاشته اند

و هویداست که بوده اند..

یک نفر انگار آسونتر مثل من است

که در خرسندی تولدش مات و مبهوت مانده

آَه شاید آزرم سپیدی برف برشانه ام مانده باشد

در خواب مستانه سپیدار

بلند و پیرم را جار زنم

که در این کجباری ایام به دنبال کسی است

چه دل به دریا زند یا نزند

از این کوچه بی رهگذر باید گذشت

باید در این سنگین برف زمستانی

گذر کرد و هیچم به رو نیاورد

از تنهایی و کسالت و مستی

که در خرسندی تولدش مات و مبهوت مانده است

__________

یک شب سرد زمستانی

تک و تنها از کوچه های تو در توی

بی کسی و بی یاری و برف گذشتم

اشک نوشین و خاطره ای بود مرا

که در این همه رنگ خاکستری

چه کسی میداند..وقتی روح من گم شده است

بین من ودوران بلوغ من

بین من و تنهایی کودکی ام

بین من و سالخوردگی ام

در این برف سنگین سپید چه سالی دارم

در این رخوت و بی حالی و سرگردانی

یک شب سرد زمستانی

از این کوچه های بی گذر باید گذشت

تا تازگی نسترن واقاقی را زنده کنی

یک نفر انگار آسونتر مثل من است

دستت را از دیوار کهنه بگیر تا نیفتی

لَختی بنشین …….

چرا چشمانت از ترس تر شده است

این کوچه ها روزی یادآور تو و

جام خم چشمان یار بوده است

یک نفر انگار آسونتر در

خرسندی این کوچه ها نشسته است

آه ازاین خواب مستانه و دل

آه از این سپیدی برف و شانه ها و دوری نگاه

آه از این کوچه های بی رهگذر

یک شب سرد زمستانی

تک و تنها از این کوچه های بی رهگذر

در ققنوس خیالکم گرم و آتشناک

سایه های بلند صدباره عشق در کوچه باغ زندگی

در صداقت نگاه حضور وهم دلتنگی خسته است

دستم را بگیر لَختی بنشین

تا سگان روزگار بگذرد و تابی بیاور

تا پر خیالم نسوزد …

در این سرما دستت را برشانه ام

بگذار از خیال ..

تا از این کوچه های بی رهگذر و بیهوده

بی خاطرات نگذرم و دائم جام خم چشمانت

شب گرمم باشد یا که نیمه گم شده روحم باشد

بین من و ققنوس خیال .

 

چاپ کتاب شعر رویای بی پایان

چاپ کتاب شعر رویای بی پایان

چاپ کتاب شعر رویای بی پایان

 

 

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *