چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان

چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان

چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان

سرشناسه

:

ارژنگ، غلامرضا، ‏‫۱۳۴۸‏‏‏‏-

‏عنوان و نام پديدآور

:

لکه‌های رژ، لبه فنجان/ غلامرضا ارژنگ.

‏مشخصات نشر

:

تهران: گنجور، ‏‫۱۴۰۰.

‏مشخصات ظاهری

:

‏‫237 ص.؛ ‏‫۱۴/۵×۲۱/۵ س‌م.

‏شابک

:

‏‫978-622-7621-07-7

‏وضعیت فهرست نویسی

:

فیپا

‏موضوع

:

داستان‌های فارسی — قرن ۱۴

‏موضوع

:

Persian fiction — 20th century

‏رده بندی کنگره

:

‏‫PIR۸۳۳۴‍

‏رده بندی دیویی

:

‏‫۸فا۳/۶۲

‏شماره کتابشناسی ملی

:

۷۶۴۳۳۵۰

‏اطلاعات رکورد کتابشناسی

:

فیپا

 

 

 

لینک فیپا

قسمتهایی از کتاب

 

فهرست مطالب

 

فصل اول: پاييز……………………………………………. 11

فصل دوم: زمستان است…………………………………. 71

فصل سوم: بهار………………………………………….. 141

فصل چهارم: تابستان……………………………………. 201

فصل پنجم: فصلستان!…………………………………… 235

 

 

1

ماهان

(من خودم را خواب ديده‌ام!)

بهرام هورمزد توي دفتر آرش فيلم است. اينت دفتر تازه تاسيس ماهان مجد است.

ماهان مجد دارد اولين فيلمش را مي‌سازد.

بهرام هورمزد از خبرگزاري براي تهيه يك رپرتاژ به دفتر فيلم آمده. ميترا ملك دارد با يك سوهان ناخن، ناخن‌هاي دست راستش را سوهان مي‌زند كه بهرام دق الباب مي‌كند و او هم با صداي بسيار زيبايش مي‌گويد /بفرمائيد

بوي توتون پيپ و قهوه تازه‌ دم همه جا پيچيده است و مبل‌هاي چرم زرشكي را حتي بهرام را به نشستن دعوت مي‌كند.

ماهان، توي دفترش منتظر هيچكس نيست!

زل مي‌زند به پيپ نيمه خاموش انگليسي چوبي و فلزي تكيه داده به زيرسيگاري سنگين كريستال روي ميز چوبي كه خراطي مفصل دارد با يك چرم دوزي شيك زرشكي با دكمه‌هاي تزئيني براق به سبك لمه ته فنجان قهوه‌اش را جرعه جرعه مي‌نوشد.

صداي ميترا مي‌آيد/ آقاي هورمزد آمده‌اند، از خبرگزاري!

ماهان مي‌پذيردش، حس مي‌كند از هياهو بيزار است! اما چاره‌اي هم نيست!

هميشه همينطور بوده! بهرام هورمزد مي‌آيد تو. خبرنگار زپرتي!

كي كليد مي‌زنيد؟ موضوع فيلنامه چيست؟

نام بازيگران چيست؟ كمي درباره سابقه كارتان در سينما بگوئيد!

همه را مي‌گويد. بعد خبرنگار مي‌پرسد چرا نام فيلم را «همهمه و نجوا» گذاشته‌ايد؟ ماهان توي ذهنش مي‌گويد فضولي‌اش به تو نيامده! اما به خبرنگار مي‌گويد موضوع درباره مردي است كه نمي‌تواند با وئاقعيت ارتباط برقرار كند و حس مي‌كند همه چيز قلابي و خوابگونه است!

بعد وقتي بهرام هورمزد دارد قهوه‌اش را داغ داغ مي‌خورد حس مي‌كند زمان به لحاژ دراماتيك چقدر كشدار شده!

ماهان پيپش را با فندك طلايي روي ميز مي‌گيراند و حس مي‌كند چقدر خوب است كه آدم از جنس بقيه باشد!

دلخوشي‌هايش مثل همه باشد. بوي دود تند و گلوموز است!

دكمه زنگ روي ميز را با انگشت شستش مي‌فشرد. هميشه از انحناي انگشت شست خودش لذت مي‌برد! به نشانه خلاقيت بالا انحناي قابل توجهي دارد! مي‌گويد/ خانم ملك لطفا يك ليوان آب خنك!

يادش نمي‌آيد كي بهرام هورمزد رفته است!

البته بعد گرفتن چند عكس از بخش‌هاي مختلف دفتر و استوديو كروماكي و يك فيلم درپيت با موبايلشان هم گرفتند و بعد شرشان را كندند و رفتند!

بعد ميترا آمد تو و به ماهان گفت/ مينا دارد برمي‌گردد!

ماهان به ديد خريدار نگاهش كرد. به هيكل قلمي و پوست سبزه وسوسه برانگيزش. به ياد روزي افتاد كه دستش در درگاهي در رفته بود به محازات كمر و به نشانه حمايت و تعارف دروغين بعد لغزيده بود بالاتر تا روي كتف! چقدر وقتي داريم خودمان را گول مي‌زنيم توي ذهنمان خنده‌دار مي‌شويم! يك خنده چندش آور! بعد اين حركت را توي ذهنش ادامه داده بود.

طعم خيالي و شيرين رژ روي لب‌ها. خنده‌دارترين نزديك شدن دو تن به يكديگر! نيازي دوطرفه كه بيهوده عشق مي‌ناميمش!

نفس زدن، عرق كردن. تپش قلب كه از سر هيجان بدن است نه چيز ديگر. ناله‌ها و هن هن و تمام شد! لحظه پايان هوس همه‌اش همين است!

برگشت توي اتاق. خنده ميترا باز دلش را برد.

ميترا ادامه داد/ برايت جالب نيست كه مينا برگشت؟

تو ذهنش گفت/ جالب‌تر از تو كه نيست! اما در واقعيت بهش گفت/ معلوم است كه جالب است! اين همه سال مينا تجربه كرد كه نمي‌شود با سرنوشت جنگيد! نبايد عوش را با ديگري هدر مي‌كرد!

ميترا نشست روي كاناپه زرشكي ماهان توي ذهنش گفت كاش ميترا را به جاي مينا انتخاب كرده بود!

ميترا گفت/ به هر حال مينا خواهر بزرگتر من است و اگر كله شق بودن ما ملك‌ها را قبول نكني! همين مي‌شود!

ماهان مجدد دوباره توي ذهنش جدي شد و برگشت روي صندلي كارگرداني به ميترا گفت

/ با آقاي بهادر لوكيشن‌هاي سه روز اول را هماهنگ كرديد؟

بهزاد بهادر (دستيار كارگردان) است و ميترا ملك منشي صحنه.

همه چيز هماهنگ است. قد و بالاي ميترا ملك را مي‌پايد تا دم در.

باز منتظر هيچكس نيست.

طعم شيريني شكلات تلخي كه لاي دندان‌هايش مانده دلش را مي‌زند. مي‌رود توي دستشويي اتاق. روبروي آينه.

تصوير توي آينه زل مي‌زند بهش! مثل خودش موهايش را با شماره كم زده، مانند هميشه باورش نمي‌شود خود خودش باشد! خزيدن كرم مانند خميردندان سفيد روي برس مسواك!

خرت خرت مداوم و باز زل زدن خودت به خودت!

چه مرگته؟ عاشقي فارغي؟ اينكه عشق نيست كه خاطر سه تا خواهر رو با هم بخواي! ميترا، مينا يا مژده؟

«همزاد» توي آينه همانطور زل زده بهش او هم آب را مي‌چرخاند توي دهانش. قرقره مي‌كند ته حلقش و باز زير چشمي آدم توي آينه را مي‌پايد!

شايد همه اين‌ها يك خواب بي سر و ته باشد!

بعد وقتي «همزاد» توي آينه دارد با حوله صورتي صورتش را خشك مي‌كند. حس مي‌كند اگر يك چيزيش نمي‌شد هيچ وقت نمي‌آمد سراغ هنر! كه چي؟ تهش مي‌خواي بگي يكي مثل بقيه نيستي! «همزاد» از آينه عبور مي‌كند.

ماهان مجد در را مي‌بندد. «همزاد» مي‌رود توي جلد يك آدم ديگر!

 

 

 

ميترا ملك

(لكه‌هاي رژ، لبه فنجان)

«ميترا ملك حس مي‌كند دست‌هاي خوش تركيبي دارد! دوباره سوهان ناخن دسته لاكي‌اش را از كيف و ساژه‌اش درمي‌آورد و شروع مي‌كند به گرد كردن نوك ناخن‌هاي سبابه‌اش كه مژده مي‌آيد توي كافي‌شاپ يك آن نگاه بي هدفش مي‌افتد به كله كمرنگ روي لبه فنجان سفيد چيني‌اش كه تهش هنوز كمي قهوه ترك مانده است! مژده آرايش جيغ و تندي دارد رژ اكليل دار و كرم پودري كه دارد از صورتش مي‌چكد! روسري‌اش هم هر چند لحظه سر مي‌خورد و مي‌افتد روي شانه‌اش في‌الفور مي‌ايد و مي‌»شيند سر ميز ميترا.

/ فيلمبرداريتون شروع نشده؟

اين را بي‌مقدمه مي‌گويد و بعد آخرين كتابش «پاييز، پريچهر» را مي‌گذارد روي ميز شيشه‌اي!

ميترا به گوشواره‌هاي خيلي بلندش كه مدام تكان مي‌خورد نگاه مي‌كند مژده مي‌گويد /لابد مي‌گي چطور به اين راحتي پيدات كردم؟

خب معلومه نزديكترين كافي شاپ به دفتر توئه! كيف كردي؟

راستي مي‌دوني ميترا چون ده هزار تا فالوور خريدم! به هيچكي نگي‌ها مي‌دوني من هزار تا پشت گذاشتم. ده هزار تا فالوور داشتم با اين ده هزار تاي جديد ميشه بيست هزار تا! بعدا من فتانه دوران مي‌شم! فكر مي‌كني و با مداد حفاري؟!؟ چطور اينجوري محبوب شد؟

بعد يك جعبه سيگار طلايي را از كيفش بيرون مي‌آورد و مي‌اندازد روي ميز و تندي بازش مي‌كند و به ميترا تعارف مي‌كند.

/ ديگه نمي‌كشي ميترا جون! من كه مي‌كشم نمي‌خواي يك فنجون قهوه مهمونم كني؟

ميترا هنوز دارد به ناخن‌هاي مرتب دست چپش نگاه مي‌كند.

حس مي‌كند چه خواهرهاي عجيبي هستند! هركدامشان با ديگري يك دنيا تفاوت دارد.

مژده يكريز ور مي‌زند/ حسوديت نشه‌ها! آرش رو تور كردم! باورت ميشه! پسره خيلي با وجوده! بنز پرويز خان زير پاشه يك ويلا توي لواسون خريده، مرتب هم جنس مي‌بره استانبول و مي‌آره! رو بهش مي‌دم‌ها! از اون فكرا نكني وا!

ميترا كتاب «پاييز پريچهره» را برمي‌دارد و ورق مي‌زند. پانصد و شصت و سه صفحه!

/ تعداد صفحه‌هايش رو با ناشر با روزهاي سال تنظيم كردم! منتها برعكس! با مزه نيست؟ تو رو خدا بانمك نيست؟ نيم ساعت ديگر فيلمبرداري شروع مي‌شود.

ميترا دو فنجان نسكافه سفارش مي‌دهد. ديگر به بقيه حرف‌هاي مژده گوش نمي‌دهد.

چطور مژده مي‌تواند اينقدر بنويسد؟

وقتي مژده مي‌رود. كتابش را روي ميز جا مي‌گذارد.

ميترا نگاه مي‌كند به ته سيگاري نصفه كه توي زيرسيگاري‌ آبي شيشه‌اي له شده بعد نگاهش سر مي‌خورد روي فنجان مژده با لكه رژ مژده كه يك پرده پررنگ‌تر از لكه رژ خودش است!

شايد لكه‌هاي رژ لبه فنجان هركدام حرف‌هايي ناگفته دارند.

مسلما هر فنجاني كه اين لكه‌هاي اتفاقي رژ لب را رويش دارد، از آن زني است، ‌دختر جواني كه يا تنها پشت ميزي نشسته بوده تا نوشيدن يك نوشيدني خودش را آرام كند!

يا مربوط به زوجي است كه ناخواسته اثري اتفاقي روي فنجان روشن چيني بجاي گذاشته، آيا در برابر عمر جهان ما همين اثر كوتاه مدت نيستيم؟ لكه‌اي اتفاقي كه شسته و محو مي‌شود! همين! چرا اين چيزهاي بي اهميت برايش اهميت مي‌‌يافت؟

ميترا اين را به خودش گفت و بعد از سر ميز برخاست.

 

 

 

(وقتي خوابم، كجا هستيم؟)

همزاد

همزاد دقيقا يك هيچكس است! او از توي اينه عبور مي‌كند و مي‌آيد توي هيچ جا! توي ناكجا!

بعدش هم هيچ كاري ندارد! چون بقيه بالاخره از نظر خودشان كسي هستند! اما همزاد دقيقا هيچكس نيست!

توي هيچ‌جا، هيچي هم نيست. او تنها مي‌تواند صبر كند تا ببيند چه مي‌شود؟ و بعدش هم همينطور است! چون همزاد حتي منتظر هم نيست.

وقتي بهرام و ماهان داشتند حرف مي‌زدند، همزاد همان دور و برها بود اما هيچكس نمي‌ديدش! حتي توي خواننده هم نخوانديش! او هست ولي ديده نمي‌شود! او توي هيچ ماجرايي نيست اما توي هر ماجرايي هم ممكن است سروكله‌اش پيدا شود

اما يكهو ممكن است بلغزد توي وجودمان!

مثال وقتي ماهان از خودش پرسيد كه جلوي آينه چه مي‌خواهد و يقه خودش را گرفت! همزاد اينجور جاهاست!

او هم مي‌خواهد سر در بياورد چرا خودش هست؟ سوال همزاد فقط همين است! بعد توي خواب‌هامان يكهو مي‌شود يك تصوير مبهم كه مي‌آيد سراغمان. حتي ممكن است اداي يك چهره يا يك نفر را دربياورد و مثلا بشود معشوقي كه دوستش داريم يا كابوسي كه ازش فرار مي‌كنيم! او توي خواب مي‌آيد پيشمان.

آيا آن وقت، وقتي خوابيم، ما مي‌روي توي ناكجا؟ يا همزاد آمده توي دنيايي كه كمي شبيه دنياي ماست ولي اينجا نيست!

راستي وقتي خوابيم، كجا هستيم؟

 

 

 

داوود

(غرق)

بدترين چيز غرق شدن است! توي هيچ چيز غرق نشو.

هشيار باش! غرق كه شدي مي‌بردت، غرق شده به خودش نيست! با خودش نيست. از خود بيخود است.

مثل هوايي‌هاست، زار گرفته‌ها! فقط غرق نشو!

اين‌ها را «داوود» وقتي داشت مي‌رفت طرف دفتر آرش فيلم به خودش گفت، مي‌خواست برود تست بازيگري بدهد!

توي همين حال و هواها بود كه پسرك شيشه شور تق زد به شيشه پرايدش. با دست اشاره كرد كه گورش را گم كند.

بعد راند، چند شماره باقيمانده چراغ سبز را غنيمت دانست و ماشين پيچيد توي عباس آباد و بعد هم تا سهروردي ديگر راهي نبود!

با خودش گفت يعني براي تست بازيگري چه مي‌پرسند؟ توي چندتا فيلم چيزهايي ديده بود. مثلا «سلام سينما» يا چند فيلم ديگر!

به هر حال نبايد خيلي سخت باشد! حس كرد قيافه خودش شبيه آلبركامو است! توي بازيگران ايراني همچنين تيپي كاملا نو بود و تازگي داشت. دوباره خودش را توي آينه پائيد.

حرف نداري پسر! يك نگاه تيز و بز. خود خود جنس است!

بخشكي شانس حالا چرا جاي پارك نيست. اين هم معلض دائمي پايتخت!

چند دقيقه‌اي منتظر ماشين شد كه داشت از پارك بيرون مي‌آمد، به آقا داوود براي چنين نشانه‌گيري توپي مرحبا گفت! يك پارك دوبل بي‌نقص! از سيگارفروش كنار دفتر پرسيد اينجا دفتر آرش فيلمه؟

طبقه دوم بود، رفت بدو، رفت پله‌ها را دو تا يكي بالا رفت.

قلبش مثل گنجشك تند مي‌زد! به قانون انرژي مثبت پناه برد! بايد خودم را توي يك پوستر فيلم ببينم مثلا كنار مهتاب كرامتي و يا مثلا حامد بهداد.

يعني چه؟ آرش فيلم. پلاك سرجايش بود ولي كركره آهني را هم كشيده بودند! دفتر بسته بود.

بعد از توي پنجره مژده را ديد، خواهر كوچكتر مينا. داشت توي پياده‌رو قدم مي‌زد. سريع از پله‌ها آمد پايين، جوري وانمود كرد كه اتفاقي او را ديده. رژ داشت از لب‌هاي دخترك مي‌چكيد! سلام كرد. مژده چندان تحويل نگرفت. نشاني مينا را داد و بعد احوالپرسي و گفت تا جايي كه مي‌رود مي‌رساندش و مژده كه سوار شد، با خودش گفت چه بو و برنگي نصفه شيشه ادوكلن را خالي كرده روي خودش!

مي‌دانست او هم مي‌نويسد.

بي مقدمه گفت/ كتاب جديدتان اسمش چيست؟

مژده با زبان تند لب‌هايش را تر كرد و گفت/ خزان پريچهر

داوود توي ذهنش گفت بازار شده پر از رمان‌هاي درپيتي و فيلم هندي!

اما به دخترك گفت/ ماشالله هر سه تا خواهر هنرمند هستيد!

بعدش صحبت از هرجا پيش آمد. از آثار داوود كه هيچ وقت و هيچ‌كجا چاپ نشده بود! و داوود در چمداني از يك خانه استيجاري مي‌بردشان به خانه ديگر!

بعد مژده با خجالت قلابي گفت مي‌خواهد برود دستشويي و داود كه بدجوري پالانش كج بود، به دروغ گفت خودش هم تنگش گرفته! و رفتند به نزديكترين فرهنگسرا و يكي يكي رفتند تو نگهبان شكش نبرد! و بعد هم توي سرويس بهداشتي همينطور! و اگر دكتر بازيشان! به آن صداهاي خاص مبدل نمي‌شد! سر و كله نگهبان‌ها پيدا نمي‌شد!

پشت بند نگهبان دم در، مامور نيروي انتظامي از راه رسيد كه/ داشتيد چه … مي‌خورديد؟

دكمه‌هاي باز مانتو و كمربندي كه داشت به شتاب بسته مي‌شد! نيازي به توضيح بيشتر نداشت.

/سركار اين‌ها رو ببر تو ماشين.

بردندشان و عيش كه نيمه مانده به فاجعه‌اي ختم شد كه گويا نمي‌شد جمعش كرد!

 

***

 

داوود داشت به افسرها التماس مي‌كرد كه ديد دخترك را ولش كردند كه برود! با چه شگردي مژده خدا مي‌داند!

البته داوود اصلا دغدغه آبرو را نداشت! اما اوضاع بدجوري مه بود! حتي يادش نمي‌آمد در ماشينش را قفل كرده يا نه؟

بعد بردندش توي يك بازداشتگاه انفرادي.

در فلزي با ناله چندش آوري بسته شد.

سرباز ناليد/ امشب را مهمان مايي

نيمه‌هاي عيش يقه‌شان كرده بودند! فرهنگسرا گاهي پاتوقش بود! اما خيلي تيز و بز كارشان را تمام مي‌كرد هيچ‌وقت به اينجاها نكشيده بود كارش! سوز نامردي از درز در و پنجره‌اي كه خيلي توي تاريكي و روشن سلول پيدا نبود. پيشاني و پشت پيراهن خيس از عرقش را مي‌گزيد! عيش كاملا از دماغش درآمده بود!

نيم ساعت بعد در دوباره با همان صداي خشك و دل بهم زن باز شد.

سرباز با يك يقلوي كه بخار از تويش بلند بود آمد تو.

دلنگ، يقلوي افتاد جلوي پايش. شامته! بخور!

قرمه‌سبزي گندي بود كه حس لجن گونه داشت! اما به هر حال قرمه‌سبزي بود! غذاي گرم توي فضاي سرد زندان!

 

 

ميترا

(خبر ناگوار

چطور بايد خبر مرگ برادرش را به ماهان مي‌گفت.

(مهران مجد) مرده بود. برادر بزرگ ماهان. چرا بايد خبر را به ميترا مي‌گفتند؟ هميشه گفتن خبر بد و ناگوار كار سختي است. مهران و زنش ريحانه را دورادور مي‌شناخت. توي يك شهر جنوبي زندگي مي‌كردند. نخلستان داشتند و زمين‌هاي نيشكر. خود ماهان هم سرمايه‌اش را از همان‌جا آورده بود.

قلبش تند تند مي‌زد. يك قرص مسكن با يك ليوان آب خنك خورد. و تكيه زد به صندلي. بايد يك جور ناگهاني خبر را نمي‌گفت و اين سخت بود!

كمي بعد ماهان مجد آمد تو. پيراهن سياه تنش بود! ميترا كه اول شوكه شده بود. في‌الفور تسليت گفت.

ماهان تشكر كرد و گفت دفتر فعلا تعطيل است و بايد برود شهرستان و به ميترا سپرد كه از دفتر هواپيمايي بليط رزرو كند.

بعد رفت توي اتاقش و در را پشت سرش بست.

بخير گذشت! بقيه ليوان آب را كه روي ميز بود سر كشيد.

بعد ماهان دوباره با خط داخلي تماس گرفت

/اگر مانعي ندارد در دفتر را از داخل ببنديد تا ارباب رجوع نيايد!

حس مبهمي نسبت به اين كار داشت! مي‌دانست ماهان آدم خوبي است و هيچ قصدي از اين حرفش نداشته. اما يك جور دلشوره خاص از اينكه بخواهد با ماهان توي دفتر در بسته باشد داشت كه برايش نامفهوم بود!

چهار، پنج دقيقه بعد وقتي قهوه‌جوش را روشن كرد رفت و در دفتر را بست. يعني اول كركره آهني را كشيد و بعد هم در را قفل كرد.

بعد از دفتر هواپيمايي زنگ زدند كه بليط آماده است.

نگهبان گفت تا يك ساعت ديگر مي‌آيند و بليط را تحويل مي‌گيرند.

شايد براي حس مبهمي كه دچارش شده بود كتاب «خزان پريچهر» را از توي كشو درآورد و شروع كرد به ورق زدن «قصه مربوط به زن جواني بود به نام «مه‌لقا» كه عاشق دو برادر بود و نمي‌دانست كدام يكي را بيشتر از ديگري دوست دارد!

يكي از برادرها نامش كيومرث و ديگري كيارش بود.

هفت هشت ده صفحه‌اي از كتاب را خوانده بود كه زنگ در دفتر را زدند. جل الخالق.

گوشي اف اف را برداشت. داوود بود. راننده آژانس.

گوشي را گذاشت سر جايش. داوود را خانوادگي مي‌شناخت.

مرد طاس و هيزي بود كه توي آژانس نزديك محله‌شان كار مي‌كرد. قيافه معمولي داشت و ميترا خيلي ازش خوشش نمي‌آمد!

اما خيلي دور و بر مژده مي‌پلكيد و مي‌خواست درباره كتاب‌هايش ازش بپرسد و مي‌گفت خودش هم چيزهايي نوشته كه ميترا باورش نمي‌شد راننده آژانس را چه به نويسندگي!

بعد باز تلفن داخلي. در كشو ميز با صداي خشكي بسته شد.

«بليط آماده شده؟»

وقتي در كشويي فلزي را پشت سر ماهان بست و پشت بندش هم در چوبي را. كتاب «خزان پريچره» را از كشو بيرون آورد مي‌دانست تا يك ساعت ديگر از دفتر بيرون نمي‌رود!

 

 

 

ماهان

(پرواز بسوي جنوب)

لحظه‌اي كه هواپيما از روي زمين بلند مي‌شد هميشه برايش يك حس غيرزميني داشت! حس مي‌كرد مي‌تواند همه‌چيز را از آن بالاها بك طور ديگر ببيند! اين بار اما با مرگ مهران قضيه تا حدي اندوهبارتر هم شده بود!

مهران برعكس ماهان تنومند و بلندقد بود و بيشتر عمرش را توي نخلستان گذرانده بود.

ذهنش برگشت توي فرودگاه. زماني كه از قرارگاه نيروي انتظامي بهش زنگ زده بودند و گفتند بهش يكي از آشنايانتان مي‌خواهند با شما صحبت كنند!

اتفاق عجيب و غريبي بود! طرف را نمي‌شناخت!

بعد كه كمي نشاني داد و پشت خط بال بال زد!

فهميد كه راننده آژانس است كه براي شركت چند باري مسافر آورده و يا باهاش اين برو آن بر رفته! و گويا گندي زده كه بايد به دادشان برسد! ماهان با واحد سمعي بصري قرارگاه همكاري داشت گفت من ضمانتش را مي‌كنم! تماس غريب و بي‌ربطي بود. حتي چهره راننده را دقيق يادش نمي‌آمد!

هواپيما داشت اوج مي‌گرفت. خانه‌ها و سوله‌هاي چوب كبريتي بيرون شهر كم‌كم توي مه رقيقي كه دور و بر بال‌هاي تنومند و قطور هواپيما معلق بود، گم مي‌شدند!

فكر كرد اگر يك موجود غيرزميني و بقول امروزي‌ها غيرارگانيك زمين را. همه را همينطور ببيند! چه حسي نسبت به انسان‌ها خواهد داشت!

بعد سعي كرد حس يك عزادار را به خودش بگيرد، اما نتوانست!

چون پرواز كوتاه بود و نه ناهار بود و نه شام يك پذيرايي مختصر بعمل مي‌آمد. مهماندار با يونيفورم سرمه‌اي كه كمي برايش تنگ بود و  چهره بي‌تفاوت و بسيار عاديش با چرخدستي فلزي توي راهرو پيش آمد و كيك كشمش با شير يا قهوه و چاي سرو مي‌كرد. ماهان ترجيح داد چيزي نخورد!

وقتي مهماندار با نيم‌تنه فربه‌ش سعي كرد از كنار صندلي‌اش مي‌گذشت فكر كرد، مهماندار چه زندگي خصوصي مي‌توانسته داشته باشد.

بيني مهماندار كمي خميده و رو به پايين بود و سعي مي‌كرد وانمود كند دارد به راحتي از بين صندلي‌ها عبور مي‌كند!

آنقدر جوان بود كه ممكن بود مجرد باشد! هرچند مي‌توانست پدر و مادر پيري داشته باشد كه افتخار مي‌كردند دخترشان شغل آبرومندي دارد! نه سوژه خوبي براي فيلم نبود!

گرماي دست و ناخن‌هاي به دقت لاك خورده‌اش يك آن حس خوشايندي براي ماهان داشت! آيا مثلا آرنج و كتف و اعضاي ديگر مهماندار با يك مرد البته بجز اعضاي خصوصي‌تر! تفاوتي داشت؟ اين هميشه براي ماهان سوال بود! راز جنسيت؟

حتي ميلان كوندرا هم توجه خاصي به اين راز توي نوشته‌هايش نشان داده بود! جنسيت طنز بود، يا چيزي كه شرقي‌ها را دچار توهم عشق كرده بود! ماهان حس كرد يك آن توي ذهنش كه خيلي تند رفته است، خودش مگر شرقي نبود؟ اما ديگر عشق را نمي‌فهميد!

مينا حالا دست از پا درازتر با يك پسربچه برگشته بود، كه چه؟ مهماندار داشت با چرخدستي نوشابه و چاي و كيك كشمشي دور مي‌شد. به مسافر آن بر راهرو نگاه كرد. مرد فربهي كه داشت خرده ريزهاي كيك را از روي يقه كت و شلوار چهارخانه‌اش مي‌تكاند.

صداي نامفهومي از كابين خلبان پخش شد.

 

چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان

چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان

«داوود»

توي فرودگاه كه ديدش، حس كرد زمان چقدر زود مي‌گذرد.

به نظر مي‌رسيد بايد حوالي چهل سال را داشته باشد شايد هم كمي بيشتر.

اما همان «مينا» بود. با بي‌تفاوتي توي نگاهش، لب‌هاي قيطاني به دقت رژ زده، كمي فربه و حسي كه گويا دارد همه چيز را از دست مي‌اندازد. توي راه رفتنش، توي حركات نرم دست‌هاش و قدم‌هاي كوتاه و آرامش. برعكس زن‌هاي ديگر كه اغلب هياهو مي‌كردند تا حضورشان حس شود.

با اين وجود تا مرا از دور و پشت شيشه‌ها ديد اول او لبخند زد. تنها شايد چون من هيچوقت عاشقش نبودم ولي حس مي‌كردم، مينا حسي نسبت به من داشت و شايد اين تنها حس من بود. راستش توي دهه چهل زندگي ديگر آدم حال و حوصله اين حرف‌ها را ندارد. روز را توي آژانس كار كني و بقول قديمي‌ها تنگت نگرفته تا هواي عاشقي از سرت بيفتد را آن وقت مي‌فهمي. البته زن‌ها بحثشان جداست كه هميشه عاشقند!

وقتي سوار ماشين مي‌شود، حس مي‌كنم چقدر از دنياي زن‌ها دورم. توي آينه سقفي نگاهي بهش مي‌اندازد. با آنكه آدم خجولي نيست نوعي شرم را بازي مي‌كند كه برايش دوست داشتني بود.

مي‌گويد/ مرا يادتان هست؟

با خنده قشنگي مي‌گويد/ نه يادم نيست؛ شما دوست پدرم بوديد توي مغازه آقا مصطفي، ابزار و يراق فروشي شريك بودين! اشتباه مي‌گويم؟

درست مي‌گويد اما من تنها يك مدت كوتاه شاگرد آن مغازه بودم.

ماشين را به دنده مي‌گذارم و راه مي‌افتيم. گاه گداري از توي آينه مي‌پايمش كه برمي‌گردد و دزدكي نگاهم مي‌كند.

ياد ازدواج اولم مي‌افتم. هم مثل خودم نويسنده بود. اما وقتي توي آن تصادف رانندگي وحشتناك جان سالم بدر نبرد.

مي‌گويد/ صدايم را نمي‌شنويد؟

اين خط نيفتاده

چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان

«پرويز»

هندوانه‌ها را از زيربغلش سراند توي حوض وسط حياط. شالاپ آب پاشيد كف حياط.

بعد كتش را روي شانه‌هاي پت و پهنش جابجا كرد و جلدي از سه چهار پله منتهي به طارمي نرده فلزي دويد بالا و صندل‌هايش را پرت كرد توي ايوان و همانطور كه بوي عرق گندي از تنش توي خانه مي‌پيچيد فرياد كشيد

«سام، هيچكي خونه نيس؟»

بعدش فرياد كشيد/ اعظم كجايي پس؟

اعظم زن دومش بود. بعد اينكه مينا را طلاق داده بود. با اعظم ازدواج كرده بود دختر عمويش. طارمي بزرگ گذشت. خودش را توي آينه قدي انتهاي راهرو پاييد

«قربون خدا برم! تيپ كه نيست. آخر مردونگيه!»

حس كرد تيپش شبيه سياووش طهمورث و منوچهر حامديه!

جوانتر كه بود يك روز در ميون توي زورخانه ميل و كباده مي‌گرفت.

اعظم داشت كله گنجشكي مي‌پخت.

« د چرا جواب نمي‌دي زن؟»

اعظم چاق و سفيد و كوتاه بود و به كفتري مي‌ماند كه با بق بقو بگويد/ خوب شير آب باز بود نشنيدم مگه حالا طوري شده؟»

همراهش را برداشت و زنگ زد به آرش نوچه‌اش.

«به داوود گفتي بره فرودگاه؟»

آرش گفته بود و گفت داوود رفته فرودگاه.

بعد پرويز زنگ زد به داوود و داوود گفت دارد خانم را مي‌برد به هتل هما و منظورش از خانم، مينا بود زن سابق پرويز.

بعد پرويز رفت توي اتاقش و در را بست و نشست پشت ميزش و فكر كرد چطور اعظم را بپيچاند. تا بتواند برود فرودگاه!

بهترين راه كار ناگهاني بود! يكي از مغازه‌ها آتش گرفته بود و پرويزخان بايد از خانه بيرون مي‌رفت.

آرش نشسته بود پشت فرمان.

گفت/ برو هتل هما

بهش گفت از بزرگراه برود تا زودتر برسند. اما آرش راه‌ها را درست و حسابي بلد نبود؛ نزديك ونك بودند كه پرويزخان گوشي آيفونش را درآورد و زنگ زد به داوود.

/ رسيديد؟

آن‌ها نزديك هتل هما بودند. تلفني به داوود گفت آهسته‌تر بروند و يا به بهانه‌اي معطفل كن تا ديرتر برسند.

/ خبرت از پشت كوه كه نيامدي! خبرت بچه تهروني!

اين را به آرش گفت و با گوشه موبايل زد پس كله آرش.

/ نزنيد آقا! بخدا راه بسته است!

به آرش گفت سر راه جلوي يك گلفروشي بايستند تا يك دسته گل بخرند و بعد دوباره زنگ زد به داوود و بالاخره با هر دردسري بود رسيدند به هتل هما.

پرايد داوود را دم در هتل شناخت. به آرش گفت آهسته‌تر براند تا مينا برود توي لابي هتل.

خودش را توي گوشي‌اش پائيد و گره كراوات زرشكي‌اش را كه با كت و شلوار سرمه‌اي هماهنگ كرده بود، راست و ريس كرد.

بعد آرش در عقب سانتافه سفيد را باز كرد و پرويزخان آمد پائين. بهش گفت/ يك ساعتي اين دوروبرها باش. اومدم. آرش گفت/ دسته گل آقا!

دسته گل را كه از آرش گرفت لبخندي زوركي زد و گفت

/ يك وقت به حاج خانم چيزي نگي وا!

آرش گفت/ نه بابا دهانم قرص قرصه!

بعد يكهو برگشت و به آرش گفت/ سبيل‌هام ميزونه؟

آرش گفت/ شوخي مي‌كنيد آقا؟

پرويز خان اما شوخي نداشت. تازه با خط زن چيني كه خريده بود، آبخور سبيل‌هاي جوگندمي‌اش را تنظيم كرده بود.

پرويز يكهو قات زد/ آخه من با تو شوخي دارم نسناس؟

ميزونه يا نه؟

ميزان بود! مثل خط اتوي كت و شلوارش و البته شانه‌هاي پت و پهن و مردانه‌اش و البته تنها چيزي كه ناميزان بود و آرش بايد مي‌گفت ميزان است، شكم دو، سه ماهه پرويز خان بود!

وقتي داشت مي‌رسيد به سنگفرش روبروي هتل‌ هما حس كرد هنوز خاطر مينا را مي‌خواهد. هنوز هيچ زني را به اندازه او نمي‌خواهد! و با اين حال مي‌دانست باز دارد به خودش دروغ مي‌گويد!

چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان

داوود

اما اين بار كه همه دست‌نوشته‌هاي شروع رمان جديدم توي مغازه‌ خدمات كامپيوتر مغازه‌دار حذف شده بود. واقعا جوش آوردم!

با همه خونسردي ذاتي‌ام هر كاري كردم نتوانستم خشمگين نشوم.

گفت/ خب شما داستان‌نويس هستيد و مي‌توانيد دوباره بنويسيد!

واقعا از يك مغازه‌دار ساده بيشتر نمي‌شد انتظار داشت. البته بعد به اين نتيجه رسيدم كه بايد همين كار را بكنم! چون من هم يك راننده آژانس ساده هستم و نوشتن سرگرمي من است. حتي من يك نويسنده نيمه حرفه‌اي نيستم!

توي خانه داشتم چرت مي‌زدم كه تلفن زنگ زد.

مدير آژانس از پشت خط گفت/ داوود اگر تا ده دقيقه ديگر نياي يك مسير توپ را از دست مي‌دهي!

تو دلم گفتم اگر مسافرم خدا هم باشد تا ريشم را نزنم نمي‌آيم!

اما به آدم آن بر خط گفتم/ درست سر ده دقيقه توي دفترم.

اما مي‌دانست كه از خانه بيرون نمي‌رود!

چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان

***

 

درست در لحظ تراشيدن ريش جلوي آينه خودت را توي خودت حس مي‌كني! گويي آدم آن بر شيشه جيوه اندود خودت نيستي. تو نيستي! پرهيب موهومي است! اين واهمه‌اي است كه بقيه ندارند!

خرت خرت خشك تيغ، حجم سپيد كف و موي بهم آميخته بر لب تيغ! بيهودگي‌اي چون بقيه بيهودگي‌هاي عالم! تو از من خود، پس نگاهت هراسيده‌اي. چه شعر بيهوده‌اي از ذهنت مي‌ـراود!

اما تصوير و تو حركات هم را تقليد مي‌كنيد. دستش را بالا مي‌برد، تو دستت را بالا مي‌بري. تيغ را بر پوست كف آلوده مماس مي‌كني. او نيز!

پس اگر آن سوي آينه بودي توي تصوير بودي و او واقعيت!

اينگونه هراسيده‌اي از خود موهوم درونت، براي اين حس مبهم است كه مي‌نويسي!

صورتش را با حوله پاك مي‌كند و مي‌آيد از دستشويي بيرون

تا چند دقيقه ديگر آيدا سر مي‌رسد.

شانس آوردم وقتي مينا ملك را رساندم هتل هما، راننده پرويزخان بود و مجبور نشدم منتظر برگشت بمانم.

هرچند قاسم هم عجيب بود كه نيامده بود! چون هميشه مثل كنه چسبيده به ملك‌ها و حس مي‌كند قوم و خويششان است.

هنوز يك روز نشده كه از حبس آمده‌ام خانه.

آيدا زنگ مي‌زند مي‌گويد شوهرش بهروز دارد از دوقلوها نگهداري مي‌كند و تا نيمساعت ديگر مي‌رسد دم در خانه.

خانه داوود آنوش توي خيابان معلم است پايين‌تر از سيدخندان. از پس پرده مي‌بيند كه آيا رنو pk را پارك مي‌كند.

به آيدا گفته كه اين رابطه هيچ نتيجه‌اي براي هيچكدامشان ندارد!

حتي خود آيدا هم معلوم نيست پس چه چيزي توي اين رابطه است؟

بعد يك نخ سيگار مي‌گيراند.

آيدا كليد دارد. و خودش مي‌آيد تو.

آيدا بهش مي‌گويد لاغر شدي!

داوود پكي به سيگارش مي‌زند و جواب مي‌دهد: از ديروز تا حالا؟

آيدا يك نخ سيگار لايت از روي ميز چوبي رنگ و رو رفته برمي‌دارد و با فندك يكبار مصرف روشن مي‌كند و خودش را مي‌اندازد روي كاناپه زهوار در رفته زرشكي، دود توي اتاق و دور لامپ آويزان از سقف موج مي‌زند.

بهروز خيلي بي‌شعوره! ديگه دارم كم مي‌آرم

خب زنش نمي‌شدي

لابد مي‌اومدم زن تو مي‌شدم

نه احمق جون! من كه آدم زن گرفتن نيستم!

بعدش ديگه حرف نزدند. چند نخ سيگار كشيدند و چاي و پولكي خوردند.

آيدا روي كاناپه خوابيد. همانطور با مانتو و روسري زرد خردلي‌اش را آويزان كرد به مبل تكي كناري.

داوود با خودش فكر كرد آيدا واقعا موجود لجني است!

چون حتي خودش هم نمي‌داند دارد چه …. مي‌خورد؟

به لاك صورتي انگشتان دست آويخته آيدا از كاناپه زرشكي زل زده بود و حس كرد الان چه وقت خوابيدن است؟

داوود حس كرد آنقدر سر خودش را شلوغ كرده كه ديگر حتي خودش نمي‌داند، دارد چكار مي‌كند؟

با آيدا فقط چندين بار مرز دوستي و عشق را رد كرده بودند و همين! اينكه زنك حس مي‌كرد چه چيزي از اين رابطه عايدش مي‌شود را نمي‌فهميد. پسرهاي دوقلو آيدا پيروز و پدرام پنج سالشان بود. و بهروز هم يك شارلاتان به تمام معنا بود. از آن‌هايي بود كه وقتي بهشان مي‌گويي كارتان چيست مي‌گويند آزاد ولي معلوم نيست چكار مي‌كنند!

شايد هم بيكار بود و اينطوري گفت! چون حتي ماشين هم نداشتند. و با تاكسي و اتوبوس و مترو اين بر و آن بر مي‌رفت و چند باري كه با آژانس رفت و آمد كرده بود، خورده بود به تور داوود و كارشان به اينجا كشيده بود!

تلفن زنگ خورد، از آژانس بود. ديگر نمي‌خواهد بيايي خلاص و داوود هم منت نكشيد. تصميمش را گرفته بود مي‌خواست برود و راننده پرويز خان بشود. گوشي را پرت كرد به قصد فرش اما خورد به پايه ميز. صداي خروپف آيدا يكهو عوض شد و از خواب پريد. هر دوشان بي‌هوا خنديدند.

آيدا دهان دره‌اي كرد و گفت «گوشي‌ام زنگ خورد يا نه؟»

داوود گفت نه، آيدا كه با بالاتنه لاغرش داشت كشاله مي‌آمد داوود يك نخ سيگار را از پاكت روي ميز چوبي برداشت و گفت «كوه كندي دختر؟!»

بعد پاشد رفت و زير كتري را روشن كرد.

داوود پكي محكم به سيگار زد و گفت:«ساعت پنج شده، بهروز نيومده؟»

آيدا همانطور كه يك شكلات از روي ظرف روي اپن برمي‌داشت گفت: «مي‌خواهي بندازيم بيرون؟» و بعد پوست شكلات را كند و همانطور كه شكلات را مي‌مكيد گفت «راستي يك چيز جالب!» بعد كيف خورجين مانندش را باز كرد و يك كتاب با جلد آبي بيرون آورد داود روي كتاب را خواند «لكه‌هاي ته فنجان قهوه»

داوود دود سيگارش را بيرون داد و گفت «اصلا حوصله كتاب خواندن ندارم»

آيدا همانطور كه داشت تافي مي‌جويد جواب داد «نه بابا مي‌خوام از نويسنده كتاب شكايت كنم چون اسم من را توي كتابش آورده!

داوود همانطور كه خم شده بود كه كتاب را بگيرد گفت

«اين كه دليل نميشه اسم خيي‌ها آيداست!»

آيدا تافي را قورت داد و گفت «نه بابا! فقط اين كه نيست اسم زيد طرف هم بهروزه! لابد اين هم اتفاقيه»

داوود: «حالا اين يارو كيه نويسنده‌اش، واقعا نويسنده‌اس؟»

آيدا: «نه مثل توئه كه هيچ كاري تا حالا چاپ نكردي و فكر مي‌كني نويسنده‌اي!»

داوود: «تو هم مثل بقيه بزن توي ذوق من!

حروف سربي نوشته‌ها را نجات نمي‌ده! اين رو فروغ فرخزاد مي‌گه! بالاخره يك روز آثار من هم چاپ ميشه!»

آيدا همانطور كه داشت از آشپزخانه با سيني چاي برمي‌گشت گفت: «آخه كپك تو كه چهل سالتم گذشته كه مي‌خواي يكي از كارهات رو چاپ كني؟ من رو باش كه به چه امامزاده‌اي دخيل بستم؟»

داوود خيلي شكار بود. با دست لرزان يك نخ سيگار ديگر از توي پاكت خالي برداشت و با كبريتي كه مي‌خواست روشن نشود، روشنش كرد و با حرص دود را از بيني‌اش پاشيد بيرون.

آيدا با زهرخند گفت: «فندك هست‌ها!»

چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان

«مينا»

وقتي رفت توي هتل هما. حس كرد سال‌هاست اينجا نيامده.

شايد ده پانزده سالي مي‌شد.

آرام رفت و نشست، روي يكي از مبل‌هاي لابي و همينطور كه دور و برش را نگاه مي‌كرد، گوشي همراهش را از توي كف قهوه‌اي رنگش درآورد و چند عكس از اين بر و آن بر گرفت. سعي كرد عكس‌هايش قاب‌هاي گرافيكي داشته باشد.

ياد شعري افتاد با اين مضمون كه شاعرش مي‌گفت منتظر هستم كه نيايي همانطور منتظر پرويز بود!

شايد هفت هشت ده سالي كه با پرويز زندگي كرده بود، يك جور تحمل بود! تحمل مردانگي شرقي! اين بود كه ديگر از زنانگي خودش متنفر شده بود.

يكي دو تا سلفي از خودش گرفت اما زود پاكشان كرد. حس مي‌كرد كه متظاهرانه است. با اينكه حس مي‌كرد از دو خواهر ديگرش زيباتر است. شايد هم ميترا زيباتر بود ولي به هر حال اين‌ها خيلي برايش مهم نبود! در اين زمان نيامدن پرويز مهم‌ترين رويداد بود. بايد يك جور بهش مي‌فهماند چرا فرزاد را از آمريكا همراهش نياورده است!

حتي وقتي فرزاد را مي‌ديد، حس مي‌كرد چيزي نفرت‌انگيز توي چهره سبزه پسرش هست. شباهتي آشكار به پرويز!

اين‌بار وقتي در هتل باز شد. حس كرد انتظار معكوسش جواب نداده است.

پرويز همراه با يك دسته گل و رباني صورتي آويزان ازش داشت پيش مي‌آمد. حس بدي داشت! ديگر نمي‌شد كاري كرد.

پرويز پيش آمد و مثل تازه عاشق پيشه‌ها دسته‌گل را گرفت طرف مينا و گفت: «خوش آمدي!»

مينا سعي كرد لبخند بزند. واقعا نمي‌دانست بايد به پرويز چه بگويد؟

طلاقشان توافقي بود. توي برگه طلاق نوشته بودند.

«عدم توافق طرفين» حتي خيلي هم بگو مگو نكرده بودند، حالا پرويز سعي مي‌كرد اداي جنتلمن‌ها را دربياورد و اين كمي ظاهر امر را خنده‌دار مي‌كرد! چون ذات لعين و بزن بهادري داشت و اين ژست‌ها بهش نمي‌آمد!

گفت: «حقيقتش نمي‌خواستم مزاحمت بشوم اما راستش زمين‌هاي مشتركمان و فرزاد دو موضوع اصلي هستند كه برايشان خواستم ببينمت والبته موضوع سومي كه …»

بعد باز وقتي داشتند كيك شكلاتي و قهوه مي‌خوردند، پرويز يكريز حرف مي‌زد و مينا گاهي حواسش به دور و بر پرت مي‌شد.

به زوج‌هاي جوان، مهمان‌هاي خارجي و پيانوي گوشه سالن پرويز نمي‌توانست درك كند كه دنياهايشان هيچ ربطي به هم ندارد. دنياي پرويز زمين و تجارت و ساخت و ساز املاك و اينجور چيزها بود، آن هم به هرقيمتي!‍

دنياي مينا اما عكاسي، گرافيك تدريس و حال و هوايي معنوي بود. اگر قرار بود زندگيشان برقرار بماند كه يك بار از هم نمي‌پاشيد.

معلوم نبود معطل چه چيزي توي هتل هما مانده‌اند؟

پرويز از آن زمان به بعد كمي چاق‌تر شده بود. حس كرد حالا كمي شبيه صدام حسين شده. همانطور با تيپ قلدر و خشن.

كراوات زرشكي گويي از زير غبغب چاقش بيرون زده بود.

نمي‌شد بهش بگويد كه پس از حل كردن قضيه فرزاد و زمين‌هاي مشتركشان ديگر صحبتي بينشان باقي نمانده است.

پرويز اميدوارانه نگاهش مي‌كرد. مينا حس كرد، اين جزيره تنهايي كه آدم‌ها تويش هركدام جداگانه گير افتاده‌اند و نامش «من» است! چقدر بعضي وقت‌ها گيج كننده مي‌شود. بعد دوباره يك قوري چاي سفارش دادند.

وقتي پرويز داشت از قوري چاي مي‌ريخت توي فنجان چيني حس كرد كت سرمه‌اي دارد مي‌تركد توي تنش.

يك زوج جوان از كنارشان گذشتند. هر دو لاغر و تركه‌اي.

بخار روي فنجان‌هاي چيني از هميشه كندتر برمي‌خاست.

حرفي براي گفتن نمانده بود. حس كرد اگر مي‌شد چاي نخورده برود چقدر بهتر بود! پرويز با نگاه عقاب مانندش جوري به دور و برش نگاه مي‌كرد گويي صاحب هتل است! اين حس كه همه چيز را ارث پدرش مي‌دانست هميشه حال «مينا» را بهم مي‌زد.

بعد گويي دارد به خودش مي‌گويد گفت!

«براي بردن فرزاد بهت زنگ مي‌زنم!»

حتما تلفني بهش مي‌گفت كه فرزاد از آمريكا نيامده است!

 

 

ماهان

(گرفتاري در يك همزماني بيهوده)

لباس شخصي با كف دست كوبيد روي كاپوت هوندا كوپه ماهان فرمان قطعي بود: «دور بزن، از همين‌جا دور بزن! جلوتر بسته است»

ماهان نمي‌توانست منظور مامور لباس شخصي را بفهمد!

جايي براي دور زدن وجود نداشت. بعد چند نفر ديگر خودشان را چسباندند به شيشه‌هاي ماشين و كار نامفهومي را انجام مي‌دادند.

يك آن ترسيد كه نكند، شيشه‌هاي كوپه دو در بشكند! اما نگراني بيهوده‌اي بود. وقتي دويست، سيصد متري جلوتر از سواري خالي شد سريع ماشين را به دنده سبك‌تر گذاشت و هوندا كوچه غرش كنان رفت جلوتر ولي باز خيلي زود در ترافيكي كه فراري و ژيان با هم تويش فرقي ندارند به گل نشت!

وقتي ترافيك سبك و روان شد و حس كرد همه چيز مرتب است يك آن با خودش فكر كرد چرا از بعد برگشت از فرودگاه آمده مركز شهر؟ در صورتي كه مي‌توانست از يك بزرگراه بيندازد و تا مقصدش! راستي مقصدش كجا بود؟ اين يك سوال واقعا اصلي بود! كم‌كم داشت مي‌فلسفيد كه در دراز ماشين يكهو باز شد و مردي با سر خون آلود خودش را انداخت توي ماشين و در را بست.

همانطور كه تنظيف چركمرد روي سرش را مچاله مي‌كرد روي زخم سرش ناليد

«برو، گاز بده داداشم! اينجا جاي وايستادن نيست»

مي‌زنند بدجوري هم مي‌زنند!

ماهان با خونسردي هميشگي‌اش داشت ماشين را مي‌‌راند كنار خيابان كه ديد توي آينه سقفي ماشين، سه چهار نفر دارند مي‌دوند به سويشان لباس شخصي بودند! پايش را فشرد روي گاز و گفت

«همون‌ها بودند؟»

مي‌خواست بهش بگويد من همين يك ساعت پيش از جنوب برگشتم و مي‌خواهم برم خانه‌ام و تخت بگيرم بخوابم! حوصله‌ي آدم‌هايي مثل تو را هم ندارم كه دنبال بلوا مي‌گردند. اما گفت «بريم اورژانس؟»

مردك گفت اسمش فرامرز است. نامزد يا زنش كه گويي نامش بيتا بود سال‌ها قبل خودكشي كرده بود و فرامرز هيچ  چيز براي از دست دادن نداشت! اين بود كه زده بود به سيم آخر و مي‌خواست به مبارزيني كه هيچ هدفي جز اعتراض نداشتند! بپيوندد. ماهان ذاتا آدم محتاطي بود. حتي يك آن اين ايده مسخره به ذهنش رسيد كه فرامرز را تحويل اولين قرارگاه بدهد!

اما ذاتا اينقدر آدم فروش نبود.

فرامرز گفت: «نه يك كم جلوتر پياده مي‌شوم.»

چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان

***

خواب ديده بود

با مهران توي يك خانه خالي بودند. خانه‌اي بزرگ

مهران به ماهان گفت/ خانه جديدم است.

مهران پيراهن زرشكي پوشيده بود و گفت/ خيلي حالم خوب نيست بعد هردويشان آمدند از خانه بيرون. بيرون خانه تنها يك بيابان بزرگ و خالي بود. مهران توي بيابان ماند و ماهان به سرعت باد از بيابان گذشت و با دلتنگي غريبي از خواب پريد!

 

***

 

وقتي بيدار شد، هنوز دلتنگ برادر بزرگش مهران بود.

مهران چهار سال ازش بزرگتر بود. چهل و نه ساله.

وقتي از كوت عبدالله رفته بودند، سر مزارش باد بدي مي‌وزيد.

و خاك رمل‌هاي اطراف را مي‌پاشيد به سر و صورتشان.

دايي فهام (دايي ريحانه) با دشداشه گل و گشادش مدام عربده مي‌كشيد.

و زن و بچه‌اش هم يكريز مويه مي‌كردند.

رخا، بادر ريحانه هم ظرف حصيري پر از خرما را كه ربان مشكي بهش بسته بود بين سي چهل عزادار دور و بر گور مهران مي‌گرداند و با يك دست هم از خرماها و هم از سرو صورت خودش برابر باد مراقبت مي‌كرد.

آفتاب كه داغ پسر بزرگش كمرش را شكسته بود با آن هيكل گنده رمق تكان خوردن نداشت و از بس از صبح زار زده بود، ماتش برده بود به جايي نامعلوم.

ريحانه هم كه توي چادر عربي خيلي جذابتر شده بود كنار پدرش حاج شاكر و رابعه مادرش كه لنگه ريحانه بود منتها كمي مسن‌تر، ايستاده بود و ريحانه كه پسرعمه بزرگش را از دست داده بود،‌ نگاهش را دوخته بود به زمين تا خاك به صورتش ننشيند.

ماهان برگشت توي اتاق، فرامرز با سرشكسته و باندپيچي شده روي كاناپه نشسته بود و مثلا به نشانه احترام نيمخيز شد. ماهان با اشاره دست گفت كه لازم نيست بايستد.

ماهان گفت: «آنقدر ساكت هستيد كه فكر كردم، خوابيد!»

فرامرز: «وقتي سياستمداران انصاف ندارند، بهترين راه حل سكوت است!

ماهان: «درست است كه مي‌گويند بهترين سياست صداقت است اما در واقعيت سياست هيچ وقت انصاف ندارد! اين است كه نبايد تعامل شمشير سياست قرار بگيري! اين يعني زرنگي!

فرامرز: «من بين زرنگي و مردم، دومي را انتخاب مي‌كنم!

ماهان دستش را برد به پيشاني‌اش و گفت: «براي همين شعارهاست كه سرتو شكسته و سر من سالم است!

فرامرز: «حتي استاد شجريان هم از حركت مردم و ما حمايت كرد!»

– زندگي با ترس از مردن هم بدتر است!

ماهان: «متوجه شدم چون استاد شجريان هم از شما حمايت كرده حركتتان منطقي‌تر شده! درست است؟

در ضمن اينكه انسان مراقب باشد كه سلامت باشد و سالم بماند، ترس نيست عقلاني بودن است! سال پنجاه و هفت انقلاب پيشوا و ليدر داشت حركت خودجوش بي‌رهبر يعني ميل به بلوا، بلبشو و قشقرق!

فرامرز: «شما يك فرد محتاط هستيد!

چون چيزهايي براي خودتان داريد! من هيچ چيزي براي از دست دادن ندارم! نه عشقي دارم و نه استخدام جايي هستم!

همين‌ها به من شجاعت بيشتري بخشيده!

ماهان: «ديدم با چه شجاعتي به ماشين من پناه آورديد!»

فرامرز: «همه اين‌ها براي شما مضحك است چون زندگي اجتماعي را درك نمي‌كنيد!

ماهان: «واقعا براي نتيجه‌گيري خردمندانه‌تان بهتان تبريك مي‌گويم» استاد گرامي! من كارگردان هستم و خيلي بهتر از شما روابط اجتماعي و مردم را درك مي‌كنم! شما بيهوده دچار هيجان شده‌ايد! اول رهبر غيور حركتشان را به من نشان بدهيد تا بهتان بگويم حق با كيست؟

فرامرز: «توي دنيايي كه همه طرف دزد را بگيرند، آيا حق با دزد است؟»

ماهان: «داريد مثل وكيل‌ها قضيه را مي‌پيچيانيد! بحث ما اصلا دزدي نبود، نه مشخص است كه هيچ وقت حق با دزد نيست!

فرامرز: «من هم همين را مي‌گويم! مردم بيخودي اعتراض نمي‌كنند.

همه كلافه‌اند، گراني ناگهاني بنزين منطقي نبود!

ماهان: «آقاي محترم! چاي ميل داريد؟

اگر نه من دارم از خانه بيرون مي‌روم! نكند فكر مي‌كنيد خانه من مال شماست؟»

فرامرز در حاليكه داشت از روي مبل بلند مي‌شد و ملحفه را تا مي‌كرد گفت: «لازم نيست با اين لحن برخورد كنيد، من خودم مي روم!»

بعد بي‌خداحافظي سرش را انداخت پايين و از اتاق بيرون رفت و در را هم پشت سرش نبست!

چند لحظه بعد ماهان صداي محكم كوبيده شدن در حياط را شنيد.

ماهان حس كرد همين چند دقيقه بحث هم بيهوده و ابلهانه بوده است! نشست روي مبل. يك نخ سيگار از پاكت سيگار بيرون آورد و گذاشت گوشه لبش و يك ته ليوان چاي هم از فلاسك فلزي براي خودش ريخت.

 

چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان

چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان

چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان

 

«ريحانه»

قمر در عقرب

اصطرلاب‌هاي طلايي را با دستان حنا بسته و خالكوبي شده‌اش اندات زمين

بد نشستند. قمر در عقرب. ساعت بدشگوني بود.

توي آينه كوچك دور عاج خودش را نگاه كرد و بعد عكس چارليز تايرون و آنجلينا جولي و جنيفرلوپز را كه با پونز چسبانده بود روي ديوار اتاقش نگاه كرد. يك چيزي از چهره هركدام توي صورتش بود.

عكس جيسكاجي هم جدا چسبانده بود آنطرفتر.

يكهو به ياد شوهرش افتاد و دلش گرفت. شايد كا رهمزادي بود كه يكهو از پس صورتك بازيگرها پريده بود بيرون. حس بايد كار چنين موجودي باشد و رنگ عوض كرده بود و شده بود غم!

آن هم چه غم سمج و بي‌رحمي! يك فنجان قهوه براي خودش از قهوه‌جوش فلزي ريخت و دوباره برگشت توي اتاقش، همينطور كه داشت قهوه تلخ را مزمزه مي‌كرد.

به ياد ماهان افتاد. به چهره غمزده‌اش و اينكه چطور ماتش برده بود به گور مهران كه داشتند با بيل پرش مي‌كردند  گرد و خاكي كه باد بر سر همشان مي‌پاشيد.

دايي فهام سر خاك تشر زده بود به ننه‌اش كه مبادا بگذاري ريحانه دق كند و منظورش حتما چيز ديگري بود! و البته گفته بود سر خاك جاي اين حرف‌ها نيست و باز يك جرعه از قهوه را چشيد و رفت كه شكر بياورد كه پايش رفت روي اصطرلاب فلزي كه بدجوري خليد توي پاي برهنه‌اش و جيغش را درآورد.

واقعا ساعت نحسي بود. كف پايش خون آلود شده بود. يك كهنه پاره تميز از لاي رخت‌هاي توي بقچه برداشت و پيچيد به پايش.

از اينكه بخواهد ماهان را به چشم شوهرش ببيند مورمورش مي‌شد.

هرچه باشد اين يك رسم عشيره‌اي بود!

چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان چاپ کتاب لکه های رژ لبه فنجان

 

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *