چاپ کتاب محکوم به تنهایی

چاپ کتاب محکوم به تنهایی

برای خرید نسخه الکترونیکی کتاب کلیک کنید

چاپ کتاب محکوم به تنهایی

چاپ کتاب محکوم به تنهایی

سرشناسه

:

پارسی، مبینا، ‏‫۱۳۸۳‏-

‏عنوان و نام پديدآور

:

محکوم به تنهایی/ مبینا پارسی.

‏مشخصات نشر

:

تهران: گنجور‏‫، 1400.

‏مشخصات ظاهری

:

‏‫۱37ص. ‏‫.م‌س ۲۱/۵×۱۴/۵ ؛‌

‏شابک

:

‏‫۴۰۰۰۰۰ریال‏‫978-622-7621-06-8 :

‏وضعیت فهرست نویسی

:

فیپا

‏موضوع

:

داستان‌های فارسی — قرن ۱۴ Persian fiction — 20th century

‏رده بندی کنگره

:

‏‫8336PIR

‏رده بندی دیویی

:

62/3فا8

‏شماره کتابشناسی ملی

:

۷۵۷۲۴۵۹

 

چاپ کتاب محکوم به تنهایی

شاید اگه می‌دونستم که قراره زندگیم به اینجاها کشیده بشه، خودم زودتر از این‎ها بهش خاتمه می‌دادم، هرگز حاضر نمی‌شدم به این زندگی ادامه بدم. کوله مشکیم رو از روی صندلی‎های آبی دادگاه برمی‌دارم و بدون اینکه منتظرشون بمونم، به طرف در خروجی می‎رم، گوشیمو تحویل می‌گیرم و به طرف مترو قدم برمی‌دارم… روی یکی از صندلی‌های ایستگاه می‌شینم و منتظر می‌مونم… طولی نمی‌کشه که سوار مترو می‌شم… هندزفریمو توی گوشم می‎ذارمو صداشو زیاد می‌کنم، فارغ از دنیا، دنیایی که از اول با من بد ساخت، با اینکه یکی از آهنگ‎ها در حال پخش بود، دستم رو روی صفحه تاچ گوشی بالا و پایین می‎کردم تا آهنگ مد نظرمو پیدا کنم، با صدای زنگ خوردن گوشیم از اون حالو هوا در میام، اسم زهره روی صفحه گوشی مشخص می‌شه، حال و حوصله حرف زدن باهاشو نداشتم، مادری که به مادر بودنش شک داشتم…ناخودآگاه کمرم خم می‌شه و یاد اون اتفاق نحس می‎افتم، قطره عرق از روی پیشونیم غلت می‌خوره و پایین میاد، با گوشه شالم پاکش می‌کنم و سعی می‌کنم اون شب رو به یاد نیارم، بعد از گذشتن از چهار ایستگاه پیاده می‌شم و به طرف خونه قدم برمی‌دارم، از تماس‌های پی در پی زهره عصبی می‌شم، دکمه کنار گوشی رو برای چند ثانیه فشار می‌دم تا خاموش بشه، نفسمو با حرص بیرون فوت می‌کنم و کنار پیاده‌رو به دیوار تکیه می‌دم، اصلاً دلم نمی‌خواست برم خونه مامان‌بزرگ، می‌دونم که زهره همینو ازم می‌خواد، بی‌توجه به خواستش راهمو کج می‌کنم به طرف خونه می‌رم، یک ماهی هست که خونه نیومده و خونه‌ باباشه، از اینکه داشتن از هم جدا می‌شدن ناراضی بودم و البته یه جورایی هم می‌شه گفت راضی، کلید رو توی در آپارتمان انداختم و با یه چرخش بازش کردم، کولم رو روی مبل پرت کردم و لباسام رو عوض کردم، بابا هنوز خونه نیومده بود، کولر رو روشن کردم و زیر باد خنکش نشستم، دستام رو توی هم گره می‌کنم و سرم رو بهش تکیه می‌دم، از شدت سردرد پلکام رو روی هم می‌فشارم، برای چند دقیقه به این فکر می‌کنم که قراره بعد از جداییشون چه بلایی سرم بیاد، سردرد امون از جونم بریده بود، با درد از جام بلند می‌شم و به سمت اتاقم رفتم، با خودم تکرار می‎کردم مگه چی برات کم گذاشت؟ مگه چی خواستی فراهم نکرد که این کارو کردی؟ سرم گیج میره و کنار در اتاق محکم با زمین برخورد می‎کنم، صدای ناله‎هام بلند می‌شه، فکر می‌کنم که این حال بدم به خاطر گرسنگی و فشارم باشه، با یه روسری محکم سرم رو می‎بندم و به سمت آشپزخونه می‌رم، دکمه چای‎ساز رو می‎زنم، تو‌ی فاصله‌ جوش اومدنش مربا رو از توی یخچال بیرون می‌کشم و سر میز وسایل رو آماده می‎کنم، لیوان بزرگی چای می‌ریزمو سر میز مشغول خوردن می‌شم، طعم شیرین مربا لبخند کمرنگی گوشه لبم می‎شونه.

*چاپ کتاب محکوم به تنهایی

– کدوم گوری هستی؟ پس چرا گوشیتو خاموش می‎کنی!؟

 دستمو لابلای موهام حرکت می‎دم و حالتشونو عوض می‌کنم، با آرامش جواب می‌دم:

– شارژش تموم شد…چی می‌خوای بگی؟ کم توی دادگاه شنیدم؟ الآن زنگ زدی خصوصی بهم بگیشون؟

– نیکی یه لحظه به حرفام گوش کن، فقط یه لحظه…

سرم رو روی بالشت فشار می‎دم و با بغض به حرفاش گوش می‎دم، ادامه می‎ده:

– نمی‎خوام درباره اون شب که…

 سرم داغ می‎شه، چطور می‌تونه بحث اون روز رو وسط بکشه؟ وسط حرفش می‌پرم:

– خیلی خوبه که خجالت نمی‌کشی، می‎دونی اگه جای اون قاضی توی دادگاه بودم چکارت می‌کردم؟ به‎جای اینکه حکم طلاق بدم، حکم سنگ‎سارت رو می‌دادم، از شنیدن صدای گریش پشت گوشی حتی ذره‎ای به حالش ترحم نمی‎کردم.

 – نیکی تو رو خدا گوش کن، تو معنی جبران رو می‎فهمی؟

 از حرص خنده‎ای می‌زنم و می‌گم؛ اونی که باید براش جبران کنی، من نیستم، فقط اونی که مجبوره با شرایطتون کنار بیاد منم، گوشی رو قطع می‎کنم، با اینکه هوا گرمه ولی تنم از سرما لرز می‌زنه، با پاهای بی‌جونم به طرف تراس می‌رم، دستمو رو لبه‌ چینه تراس می‎ذارم و نگاهمو به تهران زیر پام میندازم، با خودم تکرار می‌کنم: چقدر تنهــــام!

نگاهی به ساختمون‎های بلند روبه‎رو میندازمو با حسرت به چراغ‎ها‌ی روشنش نگاه می‌کنم، ساعت 11 شبه و من بازم تنهام، میلاد بازم تو شرکتش مونده، زهره هم که خونه باباشه، تنهایی رو دوست داشتم و از سیاهی شب تنفر داشتم، صدای تیک گوشیم نگاهمو سمت خودش کشید، میلاد پیام داده بود، (نیکا بابا امشب خونه نمیام، تو شرکت کار دارم)، برای چند لحظه پلک‌هام رو روی هم فشار می‎دم، چیز جدیدی نبود، من به تنهایی عادت دارم، در تراس رو بستم و روی تخت ولو شدم، از شنیدن سمفونی قاروقور کردن شکمم خسته شده بودم، به سمت آشپزخونه می‎رم و مشغول سرخ کردن ناگت می‎شم… .

*چاپ کتاب محکوم به تنهایی

با زنگ خوردن ناگهانی گوشیم چشمام رو باز می‌کنم، دستم رو روی چشمام می‌کشم، دستم رو روی زمین می‌کشم تا گوشیم رو پیدا کنم.

– بله؟

 – چطوری نیکـــی؟

– خوبم سیما تو چطوری؟

 – خوبم رفیق، نیکی زنگ زدم اگه برنامه‎ای نداری، برای غروب پیش هم باشیم.

– آره موافقم برا ظهر منتظرتم بیا اینجا.

– باشه اوکی شد می‎بینمت.

– باشه فعلا.

گوشی رو قطع می‎کنم و آبی به صورتم می‎زنم. جلوی آینه‌ روشویی می‎ایستم و به دختر توی آیینه نگاه می‌کنم، موهای مشکی، پوست سفید، چشمای سبز و لبای خشک و ترک‎خورده از شدت استرس، با خودم فکر می‎کنم که چه بلاهایی که سرم نیومده! من دیگه حتی شبیه نیکا‌ی قبل هم نیستم، از سرویس بهداشتی خارج شدم و حوله رو برداشتم و صورتم رو خشک کردم، بعد از صرف صبحانه آماده شدم برای خرید میوه، در رو قفل کردم و جلوی خیابون دستمو برای تاکسی تکون دادم، سرم رو به پنجره تکیه می‎دم و به باد گرمی که صورتم رو آروم نوازش می‎کرد، لبخند می‎زنم، چشم‎هام رو آروم می‎بندم

**- شهاب خیلی گرمه!

 – نیکی شیشه رو بیار بالا تا کولر رو روشن کنم.

سرم رو به صندلی می‌چسبونم… .

 -نیکی چقدر داغی! حالت خوبه!؟ با لبخند نگاهش می‌کنم و سرم رو به نشانه خوبم تکون می‌دم **، با صدای راننده به خودم میام.

– خانم کجا پیاده می‌شید؟

 خودمو جابه‎جا می‎کنم و دور و بر رو نگاه می‎کنم.

– یکم پایین‌تر پیاده می‌شم.

چاپ کتاب محکوم به تنهایی

*

چاپ کتاب محکوم به تنهایی

سینک رو پر از آب کردم و میوه‎ها رو داخلش ریختم، سیما از موقعی که اومده بود، یه پاش پیش من بود و پای دیگش توی تراس در حال نظاره.

– نیکی؟

 دستام رو از توی آب خنک توی سینک بیرون کشیدم.

– جانم؟

 – بیا بشین دیگه کارت دارم.

 به طرفش رفتم و روی مبل روبه‎روییش نشستم.

 – از شهاب خبر داری؟

پوزخند روی لبام محو میشه و خیلی جدی نگاهم رو بهش می‌دوزم.

-از اون موقعی که فهمیدم نامزد کرده، دیگه ازش خبر ندارم.

 – می‎دونی الآن عقد کرده!؟ بی‌تفاوت سرم رو به حالت برام مهم نیست تکون می‌دم.

– من می‎رم میوه بیارم.

بلند می‌شم و به طرف آشپزخونه می‎رم که بین راه بلند می‎شه و دستم رو محکم می‎کشه و مجبور می‌شم روی یکی از مبل‎ها با دو فاصله از جای قبلیم بشینم.

– چته دیوونه دستم کنده شد!

– نیکی من برا میوه خوردن اینجا نیومدم، من تا حالا هیچی رو از تو مخفی نکردم، حالا تو با من غریبه شدی!

 چشمام دوباره بارونی شد.

چیزی توی گلوم سنگینی می‌کرد، شاید به‎ خاطر اتفاق‎های گذشته تلخم بود که شهاب حتی ذره‎ای از مشکلات منم شامل نمی‎شد، دستم رو روی مبل می‌گیرم تا تعادلم رو حفظ کنم، چند بار نفس عمیق می‌کشم تا بتونم آرامش رو به وجودم تزریق کنم.

 – نمی‎دونم گفتن این حرفام چه سودی برای تو و چه تأثیری به حال من داره، همون‎طوری که می‎دونی پدرم میلاد رادفر، کارخونه تولید قطعات داره و اونو با یک نفر دیگه به اسم ملکی شریکه، شهاب امینی خواهرزاده ملکی می‌شه، یعنی آقای مهراد ملکی دایی شهابه، شهاب برای کار استخدام شده بود توی شرکت، من اونجا باهاش آشنا شدم، صدای زنگ آیفون تنم رو لرزوند، سیما نیم‌خیز می‎شه تا در رو باز کنه، زو تر از سیما از روی مبل بلند می‎شم.

-من در رو باز می‌کنم.

خسته و کوفته از در میاد داخل، موهای مشگیش آشفته و تو هم بود، با تعجب نگاهم روش قفل بود، جلو می‎رم.

– سلام بابا.

– سلام دخترم.

 سیما که نگاهش به میلاد افتاده بود، بلند شد و سلام کرد، میلاد هم جوابش رو با لبخند داد، به آشپزخونه می‌رم و دکمه چای‎ساز رو می‎زنم، با سه فنجون چای از آشپزخونه خارج می‎شم و به هر دوشون تعارف می‎کنم، بعد از خوردن چای به سیما اسرار کردم بیشتر بمونه که قبول نکرد، میلاد نتونست خودشو بیشتر از این نگه داره و رفت تو اتاق بخوابه، بعد از رفتن سیما حوله رو برداشتم و وارد حموم شدم، آب رو توی وان پرکردم و نصف شامپو رو توش خالی کردم تا کف کنه، توی آب نشستم و به اون روز نحس فکر کردم، انگار خواست خدا بود که من اونجا باشم و با اون صحنه روبه‏رو بشم، چشمام رو می‎بندم و بیشتر توی آب فرو می‎رم**-شهاب کجا داری می‎ری؟

– نیکی بریم خونه داییم، من باید چند تا برگه رو بهش بدم تا امضا کنه.

بدون هیچ چون و چرایی قبول می‎کنم و همراهش می‎رم، در رو باز می‎کنه و میره داخل.

– نیکی جون تو اینجا بمون الآن میام، جلوی ساختمون قدم می‎زنم و با نوک کفشام خاک‎های توی باغچشون رو جابه‎جا می‎کنم، طولی نمی‌کشه که شهاب بر‎می‌گرده.

– چی ‎شد شهاب امضا کرد؟

 – زندایی گفت خونه نیست.

– ای بابا شهاب بیا تا آقای ملکی نیستش بریم خونه ما.

 – عزیزم تو رو می‎رسونم خونه، من باید برم شرکت.

مخالفت نمی‎کنم، شاید جای مخالفت کردن نیست، جلوی در خونه پیاده می‎شم و ازش خداحافظی می‎کنم، در رو باز می‎کنم و وارد راهرو می‌شم، کفش‎هامو توی جاکفشی می‎ذارم و داخل خونه می‎شم، واسه یک لحظه سر جام می‎ایستم، مجدد در جاکفشی رو باز می‎کنم و داخلش رو نگاه می‎کنم، مطمئنم اینا کفشای میلاد نیستن! بی‎تفاوت بهش در جاکفشی رو می‎بندم، میلاد همیشه شب برمی‎گرده خونه، امروز منم قرار بود تا غروب شرکت بمونم که کارمون اینجا افتاد و شهاب رسوندم خونه، شالم رو روی مبل پرت می‎کنم و به سمت اتاق خودم می‎رم، برای اولین بار سرجام میخکوب می‎شم و با چشمای گردشده به در بسته اتاق زهره و میلاد خیره می‎شم، صداهایی که از اتاق بیرون می‎اومد، هر لحظه بیشتر از قبل تهوع رو توی معدم بیشتر می‎کرد و نفرت رو توی وجودم…صدای خنده‎های زهره و مهراد.

به‎هم گره خورده بود، حاضر می‌شدم اون لحظه بمیرم و متوجه اون صحنه نشم** با قطره آبی که توی حلقم پرید، بدجور سرفه می‎کردم و احساس خفگی بهم دست می‌داد، با بدبختی تونستم نفس بکشم، وای، این کابوس‎‌های زندگی نمی‎خواد دستش رو از سرم برداره، کاش می‎شد با پاک‎کن همشو پاک کنم، بعد از آبکشی تن‎پوشم رو تنم کردم و از حموم دراومدم، روی مبل دراز می‌کشم و دستم رو دراز می‌کنم تا گوشیم رو از روی زمین بردارم، نگاهی روی صفحش می‎کنم، زهره سه پیام جدید … (سلام دخترم خوبی)، (نیکا جون مهریه من تمام اون کارخونست…من به میلاد گفتم مهرمو می‎بخشم و نیکا رو می‎گیرم)، (تمام زندگی میلاد اون شرکته، اگه تو رو بهم نده، شرکت رو ازش می‎گیرم… خودش می‎دونه…خواستم تو روهم تو جریان بزارم … مواظب خودت باش دخترم) پیام‎هاشو می‎خونم و پشیمون می‎شم از اینکه گوشی رو برداشتم، دوباره به حالت قبل روی مبل می‎خوابم و چشمام رو به‎هم فشار می‎دم، این برای بار هزارمه که بی‎کسیم خودشو به رخم می‎کشه، کاملا ًمی‎تونستم بفهمم قراره چه بلایی سرم بیاد، با سر انگشتم خیسی کنار چشمم رو پاک می‌کنم و سعی می‎کنم به خودم مسلط باشم، سعی می‎کنم به چیزای دیگه فکر کنم، از اون وقتی که یادم میاد، با خانواده ملکی رفت و آمد داشتیم، دستام رو مشت می‎کنم و پلک‎هام رو بیشتر از قبل به‎هم می‎فشارم و زیر لب تکرار می‌کنم:

 – ازت متنـفـــرم!

با سردردی که به سراغم میاد از سرجام بلند می‎شم و می‎رم داخل آشپزخونه، دکمه چای‎ساز رو می‎زنم و تا جوش اومدنش منتظر می‎شم، با یک لیوان چای و نبات از آشپزخونه به امید خوب شدن سردردم بیرون میام و روبه‏روی تلویزیون می‎شینم.

مقداری از محتویات شیرین‎شده توی لیوان را می‌نوشم و نگاهم رو از تلویزیون جدا نمی‌کنم… .

*چاپ کتاب محکوم به تنهایی

قدم‎هامو به سمت بابا بر‎می‎دارم و تو فاصله‌ یک‎متریش می‎ایستم، نفسمو توی سینم حبس می‎کنم و سرش فریاد می‎زنم:

– ازت متنفـــرم… .

قبل از اینکه چیزی بگه پشتم رو بهش می‎کنم و به اجبار به طرف زهره که بیرون دادگاه بود می‌رم، وسط راه توقف می‎کنم و به دیوار سرد دادگاه تکیه می‏دم، قطره‎های اشک از چشمام رها و روی گونه‎هام می‌ریختن، روی زمین می‌شینم و خودمو به سرامیک‎های سفید و سرد می‌سپارم، ازش دور می‎شدم ولی قلبم همچنان براش می‌تپید، چیزی توی گلوم در حال خفه کردنم بود، دستم رو روی گلوم می‎ذارم و فشار می‌دم، همه جا رو تار می‌بینم، اشکام مانع دیدنم می‌شدن، نزدیک شدن کسی رو حس می‌کنم، قبل از اینکه سعی کنم نگاهش کنم، صدای زهره رو تشخیص می‌دم.

– نیکا جون پاشو بریم یک‎ساعته بیرون منتظرتم.

دستم رو روی زمین سرد می‎ذارم و تن بی‎جونم رو ازش جدا می‎کنم، پشت سرش بی‎هدف قدم برمی‌دارم، از ماشین پیاده می‎شیم، در رو باز می‎کنه، بدون اینکه نگاهش کنم، وارد خونه می‌شم، مامان‎‎بزرگ با هزار جور قربون صدقه جلوم میاد و من فقط به کلمه «سلام» اکتفا می‌کنم…وارد یکی از دو اتاق‌های خونشون می‌شم، تم ساده و یک‎نواخت اتاق رو دوست نداشتم، سمت چپ اتاق یه پنجره که با پرده زبرای قهوه‎ای پوشیده شده بود، نگاهم رو ازش می‎گیرم و به تخت ام دی اف قهوه‎ای زیر پنجره نگاه می‏کنم، درست روبه‎روی تخت یه کتابخونه بزرگ طرح چوب قرار داشت، در اتاق رو قفل می‎کنم و روی تخت ولو می‌شم، دلتنگ خونمون می‌شم، دلتنگ اتاقم، اشک روی گونم رو پاک می‎کنم و همین‎طور دلتنگ بابا، دوباره به خودم میام و دندونام رو روی هم فشار می‎دم، نــه! ازش متنفرم، دلتنگش نمی‌شم! اون حتی حاضر نشد به خاطر من از شرکتش بگذره.

اون حتی ذره‌ای برای شرکت تلاش نکرده بود، شرکت مال پدربزرگم بود که وقتی هنوز من به دنیا نیومده بودم از دنیار رفت و شرکت به بابام رسید، در پنجره رو باز می‎کنم و بیرون رو نگاه می‌کنم، باد گرمی به صورتم می‎خوره، امروز واقعاً هوا گرم بود، قطره‎های عرق روی صورتم رقصان پایین می‎اومدن، از منظره‎ای که روبه‎روم بود خوشم نمی‎اومد، آپارتمان‎های کوچیک و قدیمی، در اتاق رو باز می‌کنم و به سمت آشپزخونه قدم برمی‎دارم، حتی دلم برای چای‎سازم هم تنگ شده بود، دستم رو به سمت خشک‎کن می‎برم و یه لیوان برمی‌دارم، از سماور چای می‎ریزم و روی مبل توی پذیرایی می‌شینم، نگاهم رو به سمت مامان‎بزرگ می‌کشم که در حال پاک کردن سبزی‎ها بود، سرم رو دور و برم می‌چرخونم، بابابزرگ رو نمی‌بینم.

– مامان‎بزرگ، بابابزرک کجاست؟ نگاه مهربونش رو از روی سبزی‎ها برمی‌داره و به من می‎دوزه.

– عزیزم رفته مسجد، نمازش تموم بشه برمی‎گرده.

 سرم رو تکون می‎دم و به زهره که روی یکی از مبل‎ها خوابیده بود، نگاه می‎کنم، ظاهراً دادگاه خیلی خستش کرده بود.

باید برم وسایلمو از تو خونه بردارم، نمی‎دونم اگه برم زهره عصبانی می‎شه یا نه! به فکر خودم می‎خندم، آخه چرا باید عصبانی شدنش برام مهم باشه؟ لباسامو تنم می‎کنم و سؤال‎های مامان‎بزرگ رو بدون جواب می‎ذارم، از خونه بیرون می‌رم، در ساختمون رو می‌بندم و نگاهی به اطراف می‌کنم، پـــوف، راه زیادی تا خونه مونده، شمال تهران کجا و شرق تهران کجا! سوار بی‌آرتی می‌شم و نگاهمو به بیرون می‌دوزم، از دیروز تا حالا دو تا پیام از سیما دریافت کردم و حوصله جواب دادن بهشو ندارم، سیما همه زندگی منو برعکس فهمیده، فکر می‎کنه من عاشق شهابم! لبخندی گوشه لبم می‌شینه، من فقط به خاسته بابام یه مدت با شهاب گشتم تا پدرم مطمئن بشه شهاب کارشو درست انجام می‎ده و مورد اطمینانه، نفسمو بیرون فوت می‌کنم و بعد یک ساعت و نیم به خونه می‎رسم، جلوی آپارتمان بلند و شیکمون می‎ایستم، کلید خودم رو از جیبم بیرون می‌کشم و در رو باز می‎کنم، آسانسور طبقه پنجم می‎ایسته و ازش خارج می‌شم، در رو باز می‌کنم و وارد خونه می‌شم، واس اولین بار خونه رو توی این شرایط می‌بینم، بوی تعفن سیگار خونه رو برداشته بود، دستم رو جلوی بینیم می‎ذارم و با سرفه‎های پشت سر هم، در پنجره‎ها رو باز می‌کنم، با صدای میلاد آرامش توی وجودم تزریق می‎شه.

– نیکا…بابایی تو اومدی!؟

 از لابلای دودهای پخش‎شده توی خونه، خودمو بهش می‎رسونم و با گریه توی بغلش محو می‌شم، پیرهنش شدید بوی سیگار می‎داد! خودمو از توی بغلش جدا می‌کنم و یکم ازش فاصله می‌گیرم.

– بابا تو سیگار می‎کشی!؟

 نگاهشو ازم می‎گیره و به مبل جلوش اشاره می‎کنه، تاریکی خونه برام عذاب‎آور بود، به طرف پنجره می‎رم و درش رو می‌بندم و پرده رو از روش کنار می‌کشم و دوباره بازش می‌کنم، اشعه و باریکه‎های نور مهمون خونه می‎شن و خونه تقریباً خالی از دود سیگار می‌شه، روی مبل روبه‌روی بابا می‎شینم و منتظر می‌شم حرف بزنه، با تک‎سرفه‌ای شروع می‌کنه.

 – پذیرفتن اینکه زهره می‎خواد ازم جدا بشه، واقعاً واسم سخت بود، سعی کردم بروز ندم.

واسه جدا شدن ازم لحظه‎شماری می‎کرد، عشق من بهش حتی ذره‎ای براش ارزش نداشت، گفت که دیگه خسته شده و نمی‌خواد تو این زندگی باشه، بهش التماس کردم و خواستم پیشم باشه، حتی به حرفام توجهی هم نکرد، گفت اگه منو دوست داری طلاقم بده.

نگاهم تمام‎مدت روی صورتش قفل بود، دستش رو توی موهاش برد، انگار دیگه قصد نداشت بقیشو بگه، برخلاف تصورم جملشو کامل کرد.

 -آخرش هم تونست ازم جدا بشه، همه چیزمو از دست دادم، گفت نیکا رو می‌خوام، قبول نکردم ولی مجبور شدم برای نگه داشتن کارخونه با خواستش موافقت کنم.

نیکا من واقعاً متأسفم.

 – من برای شنیدن گذشته اینجا نیومدم، فقط اومدم وسایلمو بردارم و از اینجا برم. به سمت اتاق قدم برداشتم و وسایلمو جمع کردم و توی چمدونم گذاشتم، لرزشی رو توی جیب شلوارم حس کردم، گوشیمو درآوردم، زهره بود، دوباره گوشی رو توی جیبم برگردوندم، چمدونم رو توی دستم گرفتم و به سمت در رفتم.

– صبر کن!

به طرفش برگشتم، سویچ ماشین رو برداشت و دنبالم راه افتاد.

– می‎رسونمت.

از این حرفش خوشحال شدم، دیگه حوصله تو ایستگاه معطل شدن رو نداشتم، جلوی در پارکینگ آپارتمان منتظر شدم.

با خودم فکر می‌کنم بابا به یک ابلیس اعتماد کرده و اونو می‌پرستیده، یاد کارهای زهره می‌افتم و عق می‎زنم، خودمو جم و جور می‌کنم و به ماشینBMW  مشکی که در حال در اومدن از پارکینگ بود نگاه می‌کنم، با صدای بوق بلندی که می‎زنه از جام می‌پرم و فوری سوار می‎شم، نباید بزارم اوضاع این‎جوری بمونه، زهره باید تاوان سوء استفاده از دل ساده میلاد رو پس بده، ولی چطور؟ چطور باید بفهمم مهراد هنوز توی زندگی زهره هست یا برعکس، با جرقه‎ای که توی ذهنم زده می‎شه، می‎فهمم که الآن وقت چه کاریه، نگاهم رو به بابا می‌دوزم.

– بابا دلم برای شرکت تنگ شده، دلم می‎خواد برم شرکت.

سکوت می‎کنه و جهت حرکتش رو تغییر می‎ده، حس پیروزی تمام تنم رو در برمی‎گیره، در رو باز می‌کنه و وارد اتاق مخصوص خودش می‌شه، عاشق تم اتاقشم، یه میز مشکی بزرگ که یک صندلی چرخ‎دار پشتش قرار داره و چند تا صندلی ثابت به تعداد روبه‏روی هم جلوی میز قرار گرفتن، کاغذدیواری‌های سفید با طرح‎های خیلی ظریف نقره‎ای دیوار رو پوشونده بودن و سرامیک‎های سفید زمین رو احاطه کرده بودن، پشت میز می‌شینه و ازم می‎خواد روی یکی از صندلی‎ها بشینم، با خودم فکر می‌کنم که برای نشستن اینجا نیومدم.

-دلم می‎خواد تو شرکت قدم بزنم.

 با خواستم موافقت می‎کنه، از اتاق خارج می‌شم و در رو پشت سرم می‎بندم، این رو خیلی خوب می‎دونستم که مهراد ملکی زیاد شرکت نمیاد مگه اینکه کار واجبی براش پیش بیاد، با خیال راحت توی شرکت قدم برمی‎داشتم، الآن باید از کجا پیداش کنم؟

به طرف آسانسور می‎رم و دکمه طبقه بالا رو فشار می‏دم، قبل از اینکه در آسانسور بسته بشه، کسی مانعش می‏شه، منتظر می‏شم بیاد داخل، دختری قدبلند با موهای چتری و از پشت بافته‎شده، تا جایی که یادم میاد کارمند شرکت نبود، پس اینجا چه‎کار می‎کنه؟ لبخندی گوشه لبم می‌شینه، اگه اشتباه نکنم می‌دونم برای دیدن کی اینجا اومده، برای دیدن همونی که من دنبالشم! منتظر می‎شم تا ببینم کدوم طبقه می‎خواد بره، با کمی فاصله ازش، پشت سرش از آسانسور خارج می‎شم، اتاق آخر سمت چپ، منتظر می‎شم تا کارش تموم بشه و از اتاق بیاد بیرون، بعد چند دقیقه صدای بسته شدن در رو می‌شنوم، بعد رفتنش پشت در اتاق می‎ایستم و درمی‎زنم، با صدای مردونه‏ای می‏گه؛

– بفرمایید!

در رو باز می‌کنم و داخل می‏شم، خوشحال می‎شم از اینکه تونستم پیداش کنم… .

سرش پایین بود و مشغول یکجا کردن برگه‎ها، سینمو جلو می‎دم و با صدای رسایی می‎گم؛

– سلام!

سرش رو آروم از روی برگه‎ها برمی‎داره و با دیدنم فوری بلند می‎شه.

– نیکــا! … خودتی؟

 سرم رو به نشونه مثبت تکون می‌دم، از پشت میز کوچیکش بلند می‌شه و روی یکی از صندلی‎های جلوی میزش می‎شینه و به صندلی کناریش اشاره می‎کنه، کنارش می‌شینم و نگاهش می‌کنم، با تغییر جهت نگاهش، نگاهامون به‎هم گره می‌خوره.

– تو این مدت کجا بودی؟ یهو بی‎خبر گذاشتی رفتی، خطت هم که خاموش کردی!

نگاهمو ازش می‎گیرمو انگشت‎هامو توی هم قفل می‌کنم.

– اون خط رو دیگه روشن نمی‌کنم، خیلی وقته که یه خط دیگه رو جایگزینش کردم.

– اینو نمی‎تونستی به منم بگی؟ می‎دونی تو این مدت چقدر دلم می‎خواست ببینمت؟ از باباتم که نمی‌تونستم سراغتو بگیرم. شنیدم عقد کردی، مبارک باشه، اومدم بهت تبریک بگم.

سعی می‎کنه بحث رو عوض کنه که این اجازه رو بهش نمی‎دم و حرفم رو ادامه می‎دم:

– همین بود که قبل از من تو اتاقت بود؟

 دستش رو توی موهاش می‎بره و یکم مرتبشون می‎کنه.

– پس با هم برخورد داشتید.

– آره، ولی فقط چند ثانیه توی آسانسور.

– بحث شیرین رو بزار کنار، چرا یهو غیبت زد؟

– امون از دست این مشکلات خانوادگی، چیکار می‎شه کرد جز اینکه باهاشون کنار بیای؟

– نیکا مگه چیزی شده؟

 – نه چیزی خاصی اتفاق نیفتاده، الآن اوضاع بهتر شده.

لبخندی گوشه لبم نشوندم و ادامه دادم:

– برگشتم تا اون دو سال غیب شدن رو برات جبران کنم.

آروم میخنده و گوشیش رو به طرفم می‎گیره.

– شمارت رو که می‌تونم داشته باشم؟

 گوشی رو ازش می‎گیرم و شمارمو براش سیو می‎کنم، بعد از خداحافظی به طرف اتاق بابا می‎رم.

– نیکا چقدر دیر کردی.

– ببخشید یکم طول کشید.

چاپ کتاب محکوم به تنهایی چاپ کتاب محکوم به تنهایی

چاپ کتاب محکوم به تنهایی

چاپ کتاب محکوم به تنهایی

چاپ کتاب محکوم به تنهایی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *